دانلود ترانه های عاشقانه غمگین و شاد شعرهای عاشقانه فیلم های اکشن

منابع
نويسنده : علوی


عمليات متفرقه
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «عمار حسين حمود»
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «على منيف اشمر»


شخصيت شهيد
سال 1355ه.ش (1976م) در خانواده‏ى «مُنيف اشمر» كه چند سالى بود به قصد زندگى و اشتغال، از روستاى «عُديسه» در جنوب لبنان، به‏كويت نقل مكان كرده بود، ولوله‏اى بر پا شد. طفلى خوش سيما، پا به‏عرصه‏ى وجود گذاشت و شادمانى خانه را دو چندان كرد. اهل خانه كه از شيعيان غيرتمند و محب اهل‏بيت‏عليه السلام بودند، به عشق مولى الموحدين،اميرالمومنين‏عليه السلام كودك نوآمده را على نام نهادند.
دوران طفوليت و كودكى على در مدارس ابتدايى كويت، و از آن مهم‏تر تحت تعليمات مذهبى و تربيت اخلاقى پدر و مادر، پشت سرگذاشته شد، تا اين كودك شيرين زبان، قدم به سن ده سالگى بگذارد. هرگاه پدر قصد رفتن به مسجد و هيئت‏هاى مذهبى را داشت، على با اصرار فراوان دستش را مى‏گرفت و با او همراه مى‏شد. فعاليت در كنار ديگر نوجوانان در كارهاى هيئت و شركت در جلسات دينى و قرآن، پايه‏هاى معنوى او را محكم ساخت.
اگر چه على به همكلاسى‏ها و همبازى‏هايش خو گرفته بود و دورى از آنان برايش تحمل‏ناپذير مى‏نمود؛ ولى پدر تصميم گرفت تا براى ادامه‏ى زندگى به كاشانه‏ى خود باز گردند.
در سال 1364ه.ش (1985م)، بخش‏هايى از لبنان، همچنان در زير چكمه‏هاى اشغال‏گران متجاوز بود. ساعت به ساعت، شهرها و روستاها، در مناطق اشغالى و حتى در مركز كشور، با انفجار خمپاره و توپى كه از پايگاه‏هاى صهيونيست‏ها شليك مى‏شد، به خود مى‏لرزيد و سقف خانه‏ها بر سر كودكان و زنان آوار مى‏شد و خون جوانان، سنگفرش خيابان‏ها را سرخ مى‏كرد.
حملات صهيونيست‏ها از يك طرف، و آتش جنگ داخلى و درگيرى گروه‏ها و احزاب سياسى و مذهبى با هم، از سويى ديگر، شرايط زندگى را در لبنان سخت‏تر از گذشته كرده بود؛ ولى خانواده‏ى اشمر تصميم گرفته بود كه به كشور خود بازگردد و فرزندانش در آن آب و خاك رشد يابند.
روستاى «عديسه» محل زندگى خانواده‏ى اشمر، سال‏ها پيش از سفر آنان به كويت، در نزديك مرز لبنان و فلسطين اشغالى، از اولين روستاهايى بود كه چكمه‏هاى صهيونيسم بر آن سنگينى كرد؛ به همين لحاظ، بازگشت به آن‏جا به هيچ وجه امكان‏پذير نبود.
علىِ نُه ساله، با چشمانى پرسش‏گر، از پدرش درباره‏ى روستاى عديسه مى‏پرسيد. پدر در جواب او قول مى‏داد كه ان‏شاءاللَّه با كمك رزمندگان مقاومت اسلامى، همه‏ى شهرها و روستاها از چنگ اشغال‏گران آزاد خواهد شد و ما با شادمانى به آن‏جا باز خواهيم گشت و يك بار ديگر در كنار نهرهاى پر آب و باغ‏هاى سرسبز عديسه، زندگى را ادامه خواهيم داد و باز نداى «اللَّه اكبر» از گلدسته‏هاى مساجد آن‏جا، فضا را پر خواهد كرد.
على در حسرت آزادى عديسه مى‏سوخت و لحظه شمارى مى‏كرد.آن روزها على ده ساله، از آغوش پر مهر مادر محروم شد. مرگ مادر ضربه شديدى بر روحيه‏ى لطيفش وارد آورد. از آن زمان به بعد بود كه على و خواهر و برادرهايش تحت سرپرستى و تربيت خاله‏شان كه جاى مادر را براى آن‏ها گرفت، پرورش يافتند، و او، هيچ از مادرشان كم نداشت.

صفوف مقاومت
هر روز اخبار جديدى از رزم و شجاعت جوانان مقاومت اسلامى در جبهه‏هاى جنوبى لبنان، عليه متجاوزين اسرائيلى، در مسجد محل بر سر زبان‏ها جارى بود. مشاهده‏ى آنان كه با لباس رزم و سلاح بر دوش، در حالى كه تصاويرى از امام خمينى، بر سينه‏ى خود نصب كرده بودند، از كوچه و خيابان‏ها مى‏گذشتند و عازم نبرد مى‏شدند، اشتياق على را براى همراهى با آنان دو چندان مى‏كرد. هر گاه فرصتى مى‏يافت، به مسجد مى‏رفت و درخواست مى‏كرد كه نام او را نيز جزو «تَعبِئَه» (بسيج) بنويسند؛ ولى هربار، مسئولين با نگاه به سيماى نوجوان او، لبخندى مى‏زدند و جواب روزهاى گذشته را تكرار مى‏كردند: برادر عزيزم... آن دفعه هم به شما گفتيم كه چون سن شما كم است، امكان ثبت نام وجود ندارد.
ولى او همچنان مصمم بود و استوار. در يكى از همان روزها بود كه پاسخ جديدى شنيد: حتماً كه نبايد جزو رزمندگان باشيد... شما مى‏توانيد براى آمادگى و آشنايى، با «كَشافَه اَلمَهدى» (پيشاهنگان مهدى «عج» ) همكارى داشته باشيد.
شنيدن اين پاسخ و راهنمايى، هيجان و اشتياق زيادى در او ايجاد كرد، و اين اولين گامِ على براى پيوستن به صفوف مقاومت اسلامى شد.در آن هنگام كه به «كشافه المهدى عج» پيوست، يازده - دوازده سال بيش‏تر نداشت. نام او در گردان «ثامن الحجج امام على بن موسى الرضاعليه السلام» ثبت شد. ديدن دوره‏هاى اوليه‏ى آموزش نظامى و آشنايى با سلاح و عمليات رزمى، در كنار فعاليت‏هاى فرهنگى و تبليغى، به على كمك مى‏كرد كه براى پيوستن به گردان‏هاى رزمى، شتاب بيش‏ترى بگيرد.
اشتياق ديگرى نيز على را در بر مى‏گرفت؛ فرا گرفتن دروس حوزوى. به همين خاطر وارد يكى از حوزه‏هاى علميه‏ى بيروت شد؛ ولى روح پر تلاطم و موّاج او، كه ياراى ماندن در كنج حجره و پى‏گرفتن دروس را نداشت، او را از پاى درس به آن‏جا كشاند كه بايد.
سيزده سال بيش‏تر از عمرش نمى‏گذشت و همچنان در عنفوان جوانى به سر مى‏برد كه آرزويش تحقق يافت. در آن ايام خوش، خبرى به على داده شد كه هيجان و شادى سراپايش را فرا گرفت. به او گفته شد كه مى‏تواند در صفوف رزمندگان و نيروهاى عملياتى ادامه فعاليت بدهد.حالا ديگر او نيز مى‏توانست رو در رو با متجاوزين اشغال‏گر بجنگد.
يكى از دوستانش كه مدت‏ها با او در سنگر جهاد و مبارزه، همرزم بوده، درباره‏ى روحيه‏ى عرفانى و حالات معنوى على در جبهه‏هاى نبرد،مى‏گويد: «غالب شب‏ها با صداى مناجات نماز شب خواندن‏هاى على از خواب بيدار مى‏شدم. در نيايش‏هايش عاجزانه ظهور آقا امام زمان عليه السلام را طلب مى‏كرد و براى سلامتى رهبر بزرگ انقلاب اسلامى و همين طور پيروزى رزمندگان اسلام، بسيار دعا مى‏كرد. او بسيار كم حرف مى‏زد؛ ولى در عوض بسيار پركار و فعال بود. شيرين و دلنشين سخن مى‏گفت و همواره سعى مى‏كرد با همرزمانش بهترين روابط برادرانه را داشته باشد و به واقع آنان را برادران خود مى‏دانست.»

سفر به ايران
پائيز سال 1374ه.ش (1995 م)، شور و شوق على را فرا گرفته بود. احساس مى‏كرد به دنبال گمشده‏اى بايد راهى شود. جسمش در لبنان بود، ولى دلش در جايى ديگر پر مى‏زد و سرانجام موفق شد. هر طورى كه بود، توانست قدم بر خاك جمهورى اسلامى بگذارد. آرزوى ديرينه‏اش اين بود. زيارت حضرت امام رضاعليه السلام در مشهد و حضرت معصومه (س) در قم، روح پرتلاطم او را به پرواز درآورد و مرغ دلش بر آستان مقدس حضرت امام خمينى (ره) آشيان گرفت. سر بر ضريح مطهر آن ابر مرد گذاشت و عقده‏ى دورى و فراق رهبر و مراد خويش را با جارى اشك‏هايش، با امام خود بازگو كرد. همه خواسته‏ى على از امام اين بود كه در روز قيامت شفيع او شود، و بعد از اين‏كه از خداوند عز و جل بطلبد كه مرگ او را شهادت در راهش قرار دهد.
هنگامى كه همراه گروهى ديگر از هموطنان لبنانى‏اش از مرز «خسروى» ايران،وارد عراق شد و در كنار مراقد مطهر ائمه معصومين، به خصوص حضرت اميرالمومنين‏عليه السلام و حضرت اباعبداللَّه الحسين‏عليه السلام جاى گرفت، خوشحالى و صفاى معنوى‏اش دو چندان گرديد. آن‏جا بود كه با رهبران بزرگ آزادگى و غيرت، عهد كرد تا پاى جان در راه دين اسلام و آزادى شيعيان جنوب لبنان، با متجاوزين يهود برزمد و در اين راه، خون خويش را نثار كند. به لبنان كه باز گشت، حال و هوايى ديگر داشت. اين را به خوبى از چهره‏اش مى‏شد خواند. عازم جنوب شد تا گوشه‏اى از آن‏چه در اين صفاى معنوى ديده و درك كرده بود، به عنوان سوغات سفر به همرزمانش تقديم سازد و سنگر خويش را مصفّا كند.

زمينه‏ عمليات
اواخر سال 1374 ه. ش (اوائل 1996م) نيروهاى كماندويى اسرائيل، چند عمليات تروريستى عليه نيروها و فرماندهان مقاومت اسلامى، با هدف ضربه زدن به انسجام مبارزه انجام دادند، اين مسئله، مقاومت اسلامى را بر آن داشت تا با پاسخى دندان شكن، نقشه و توطئه‏ى جديد دشمن را بر هم زند.
با توجه به اين‏كه حملات تروريستى اسرائيل، با استفاده از هلى‏كوپتر و بمب گذارى صورت مى‏گرفت، بايد پاسخى محكم به آن داده مى‏شد؛ هم از لحاظ نظامى و هم از لحاظ سياسى. قرار بر اين شد تا با عملياتى شهادت‏طلبانه، به دشمن ضربه وارد شود.
زمان و مكان عمليات از سوى فرماندهان نظامى مقاومت اسلامى درنظر گرفته شد. براى محكم كارى و اطمينان از ضربه‏ى وارده، ديگر محورها نيز براى انجام عمليات استشهادى شناسايى شدند. در آخرين ساعاتى كه مى‏رفت تا عمليات انجام شود، به دلايل خاص نظامى و امنيتى، طرح اصلى منتفى شد. به همين لحاظ فردى كه براى او مراسم وداع و آماده‏سازى با حضور دبير كل حزب‏اللَّه انجام شده بود، براى عمليات‏هاى آينده در نظر گرفته شد.
با وجودى كه بعضى مسائل امنيتى مانع انجام عمليات شهادت‏طلبانه در منطقه‏ى تعيين شده بود؛ ولى براى آن‏كه ضربه‏اى به دشمن زده شود و به او تفهيم شود كه مقاومت اسلامى هر گاه و در هر جا كه بخواهد مى‏تواند بر دشمنانش حمله كند، قرار شد عمليات ديگرى انجام شود. براساس شناسايى‏هاى انجام گرفته، فرصت چندانى وجود نداشت؛ بنابراين فرماندهان نظامى، از نيروهاى مستقر در آن محور معرفى يك داوطلب براى انجام عمليات شهادت‏طلبانه را درخواست كردند.
موقعيت باور نكردنى اى پيش آمده بود. تعداد زيادى در فهرست شهادت‏طلبانه ثبت‏نام كرده بودند؛ ولى چون دسترسى به آنان مشكل بود و زمان چندانى نبود، بايد يكى از نيروهاى خط مقدم براى اين‏كار انتخاب مى‏شد.
هنگامى كه اين خبر در ميان نيروهاى محور عملياتى پخش شد، شور و شوق وصف ناشدنى‏اى ميان آنان به وجود آمد. همه، آمادگى خود را براى اين كار اعلام كردند. تك تك نيروهاى حاضر در منطقه، از صميم قلب مى‏خواستند قهرمان عملياتى باشند كه ديگر لازم نبود براى رسيدن به آن، در فهرست داوطلبان ثبت نام كنند و چه بسا سال‏ها منتظر بمانند.
على بيايد! در ميان ولوله‏اى كه بين رزمندگان افتاده بود، اين نام على اشمر بود كه با توجه به روحيات معنوى بالا و اخلاق و رفتار خاص خوبش، همچنين شجاعت و رشادتش، خوانده شد. همرزمانش بر او غبطه مى‏خوردند و مى‏ديدند تا ساعاتى ديگر اوست كه به آغوش شهادت تن خواهد سپرد و تأسف مى‏خوردند كه چرا نام آن‏ها خوانده نشد.

عمليات
توسط فرماندهان نظامى مقاومت اسلامى، به دبير كل حزب‏اللَّه لبنان اطلاع داده شد كه با توجه به منتفى شدن عمليات قبلى، قرار بر اين شده تا يكى از رزمندگان خط مقدم به نام على منيف اشمر كه پدرش از مسئولين «هِيئِه دَعِم المقاومه الاسلاميه» (كميته‏ى پشتيبانى مقاومت اسلامى) است و فعاليت بسيارى دارد، عمليات شهادت‏طلبانه‏اى عليه نيروهاى اسرائيل در منطقه‏اى نزديك عديسه انجام دهد. با توجه به كمبود وقت، مراسم وداع و قرائت وصيت نامه و ضبط ويدئويى مراسم،در همان منطقه‏ى جنوب لبنان و بدون حضور دبير كل حزب‏اللَّه صورت گرفت.
روز چهارشنبه 1375/1/1ه.ش (29شوال 1416ه.ق، 20 مارس1996م) على اشمر، پس از آن‏كه در كنار تصاوير حضرت امام خمينى(ره)، مقام معظم رهبرى حضرت آيت‏اللَّه خامنه‏اى، شهيد سيد عباس‏موسوى و شهيد صلاح غندور، آياتى از قرآن كريم و وصيت‏نامه‏ى خويش را قرائت كرد، در حالى كه لباس كماندويى ميليشياى لحدى را بر تن كرده بود، با همرزمان و فرماندهان خويش خداحافظى كرد و همراه با تيمى عملياتى متشكل از چند رزمنده‏ى ديگر، كه براى پشتيبانى با او همراه شده بودند، به داخل منطقه‏ى اشغالى نفوذ كرده، از كمربند امنيتى رژيم صهيونيستى گذشتند.
اسرائيل كه از حملات نيروهاى مقاومت اسلامى در جنوب لبنان، ضربات سنگينى خورده، و به همين دليل روحيه‏ى نيروهايش تحت تأثير اين عمليات پايين آمده بود، براى مقابله با چنين‏خطرى، از درجه داران بومى منطقه‏ى اشغالى، لبنانى‏هاى يهودى و يا «دَروزى» مذهب در مناطقى كه امكان خطر بيش‏ترى داشت، استفاده مى‏كرد.
روز چهار شنبه، در حالى كه چيزى به ساعت 4 بعد از ظهر نمانده بود، كاروان نظاميان اسرائيل از دور دست در جاده نمايان شد. نيروهايى كه آن سوتر داخل جنگل و ميان درختان پناه گرفته بودند، متوجه شدند كه پنج ماشين نظامى از جمله يك جيپ مجهز فرماندهى به منطقه‏ى مورد نظر نزديك مى‏شود. همه در دل ذكر مى‏گفتند و نگاهشان به محلى بود كه على بايد خود را به كاروان مى‏كوبيد.
على در حالى كه حدود 30 كيلوگرم مواد منفجره، و همين طور مقدار زيادى ساچمه‏ى فلزى كه به عنوان تركش بمب بر روى مواد بسته شده بود دور بدن خود جاسازى كرده و لباس نيروهاى لحدى را روى آن پوشيده بود، در كنارى، داخل ساختمانى متروكه قرار داشت كه به هيچ‏وجه در ديد نيروهاى خودى نبود.
كاروان اسرائيلى به محل مورد نظر رسيد. بهترين لحظه‏اى بود كه مى‏شد حمله كرد؛ ولى از على خبرى نشد و كاروان به مسير خود ادامه داد و در حالى كه راه خود را به طرف روستاى اشغالى «طَيِّبِه» ادامه مى‏داد، نگاه‏هاى حسرت بارى آن را مى‏پائيدند و از اين‏كه عمليات اجرا نشد، ناراحت بودند. يكى از نيروهاى گروه، سعى كرد تا با حفظ تمام جوانب امنيتى، با على تماس بگيرد؛ ولى در كمال تعجب متوجه شد كه‏دستگاه بى‏سيم او خاموش است و هيچ جوابى به گوش نمى‏رسد. همه متعجب شدند كه نكند در آن محل، نيروهاى كمين دشمن وجود داشته و على را به اسارت در آورده باشند و يا... هر چه كه بود، همه به حال آماده باش براى هر گونه درگيرى رو در رو با دشمن، رو به اطراف موضع گرفتند.
امكان اين‏كه كسى جلو برود و علت را جويا شود نبود. حتى امكان اين‏كه بشود مثل عمليات شهيد صلاح غندور، از صحنه‏ى انفجار و حمله فيلم بگيرند، وجود نداشت. در حالى كه همه در اين فكر بودند كه عمليات منتفى شده است، ناگهان بى سيم به صدا درآمد. على بود. همه‏جا خوردند. بسيار خونسرد صحبت مى‏كرد. انگار كه هيچ اتفاقى نيفتاده‏است.
وقتى از او سوال شد كه چرا عمليات را انجام نداده؟ خنده‏اى سر داد و گفت مشغول خواندن نماز بوده است. مسئول عمليات به او گفت كه با اين وضعيت كاروان رد شد و كار نيز منتفى است. ولى على به او گفت: «مطمئن باشيد كاروان باز مى‏گردد و من عمليات شهادت‏طلبانه خودم را با موفقيت انجام خواهم داد...»
اين‏كه على از كجا و چگونه مطمئن بود كه كاروان از همين مسيرى كه رفت، باز مى‏گردد، رازى بود كه فقط او از آن اطلاع داشت.
دو دختر هشت و نه ساله كه ساكن يكى از روستاهاى اشغالى اطراف بودند، بازى‏كنان از كنار جاده به طرف خانه‏ى خويش مى‏رفتند. ناگهان درميان درختان، چشمشان به جوانى افتاد خوش سيما كه لباس نيروهاى لحدى بر تن داشت. سعى كردند از او فاصله بگيرند؛ چرا كه از جنايات نيروهاى لحدى و اسرائيلى، چيزهاى زيادى شنيده و ديده بودند؛ ولى جوان به آن‏ها خنديد و سلام گرمى كرد. دختر بچه‏ها تعجب كردند. در ذهن كودكانه‏شان، از نيروهاى لحدى بعيد بود برخوردى انسانى و خوب داشته باشند. جوان به طرفشان رفت. آن‏ها كمى عقب رفتند؛ ولى او از آن‏ها خواست كه نترسند و به او اطمينان كنند. پس از حال و احوال، از آن‏ها پرسيد كه اهل كدام روستا هستند؟ و وقتى شنيد كه اهل عديسه هستند،اشك در چشمانش حلقه زد. خيلى دوست داشت روستاى پدرى‏اش را از نزديك ببيند.
على دقايقى جلوى كودكان زانو زده و با آن‏ها به گفت و گويى شيرين پرداخت. به آن‏ها گفت كه چون امكان خطر در آن‏جا زياد است،بهتر است كه هر چه زودتر دور شوند. آنان كه حالا فهميده بودند اين جوان از نيروهاى مقاومت اسلامى است كه لباس دشمن را بر تن كرده، به‏خوبى منظور او را فهميدند؛ چرا كه هر روز اخبار عمليات نفوذى مقاومت اسلامى دهان به دهان ميان روستاهاى اشغالى مى‏گشت و همه به‏خوبى از آن اطلاع داشتند.
ساعتى بعد، كاروان نظاميان اسرائيلى كه نيروهاى تعويضىِ مستقر در طيبه را با خود داشت، به طرف «رَبّ ثلاثين» باز مى‏گشت. در ميان كاروان جيپ فرماندهى‏اى كه سروان ارتش اسرائيل «صالح كامل زيدان» يهودى 23 ساله، اهل روستاى دروزى نشين «بِيت جِن» از جنوب لبنان،در آن قرار داشت، به چشم مى‏خورد. با نزديك شدن قافله به منطقه‏ى مقرر، على كه اسلحه‏ى «ام 16« خود را در دست گرفته بود، از ميان درختان خارج شد و در حالى كه سعى مى‏كرد اعمال و رفتارش بسيار عادى جلوه كرده و شك كسى را بر نيانگيزد، به طرف جاده رفت. كاميونِ اول از مقابلش گذشت ولى او فقط به راننده‏ى آن تبسمى كرد و خونسرد نگاهش را به جيپ دوخت. با نزديك شدن آن، به وسط جاده رفت و در حالى كه لبخندى بر لب داشت، با دست به راننده اشاره كرد تا از سرعت خود بكاهد، و بايستد. راننده تعجب كرد كه اين سرباز لحدى اين‏جا چه مى‏كند. به فرمان سروان زيدان، جيپ كه از نظر امنيتى به طور كامل مجهز و ضد گلوله بود، جلوى پاى جوان ايستاد.
يكى از محافظين كاروان كه كمى عقب‏تر، داخل كاميون رو بازى نشسته بود، با ديدن جوان، به او شك كرد؛ به همين لحاظ سعى كرد خود را آماده‏ى هر كارى كند. اسلحه‏اش را از ضامن خارج كرد و نگاهش را به او دوخت. ديد كه جوان در جلوى جيپ فرماندهى، به سبك نيروهاى لحدى سلام نظامى داد و از سروان اسرائيلى خواست كه پنجره‏ى ضدگلوله آهنى ماشين را بگشايد. اين كار شك محافظ را بيش‏تر كرد. اسلحه‏ى خود را به طرف جوان نشانه رفت تا با كوچك‏ترين حركت مشكوكى، او را بزند. با نزديك شدن جوان به جيپ، مطمئن شد كه او قصد حمله دارد.
دست بر ماشه برد تا او را با تير بزند و از هر گونه عمل او جلوگيرى كند؛ ولى ناگهان در مقابل چشمانش، جوان را ديد كه با فرياد «اللَّه اكبر» خود را به جيپ كوبيد و به دنبال آن جهنمى از آتش و انفجار كاروان را در برگرفت.
نيروهاى وحشت زده‏ى اسرائيلى كه گرفتار شدن در دام عمليات شهادت‏طلبانه، همواره همچون كابوسى هولناك، روحشان را مى‏خورد و روحيه شان را مى‏پوساند، هراسان و ديوانه وار از ماشين‏ها به بيرون پريدند و پس از آن‏كه ساعتى در اطراف جاده به بهانه موضع گرفتن و خطر انفجار مجدد پنهان شدند، برخاسته، بى هدف به هر طرف تيراندازى كرده و به محل حادثه نزديك شدند. ساعت 16/30 دقيقه بود كه على اشمر با زدن چاشنى انفجارى، خود را ميان قافله دشمن به آتشفشانى سوزان تبديل كرد.
با همه‏ى اين‏ها، تا حدود يك ساعت كسى جرأت نمى‏كرد به خودروها،كشته‏ها و مجروحين نزديك شود؛ چرا كه هر لحظه امكان داشت بمب ديگرى منفجر شود. كما اين‏كه دقايقى پس از حادثه، كه نيروهاى لحدى براى بازرسى مناطق اطراف محل انفجار، وارد جنگل شدند، بمبى بر سر راهشان منفجر شد و يكى از نيروهاى مزدور كشته و يكى ديگر زخمى شد. اين مسئله بر هراس همه افزود و هر لحظه انتظارى كشنده عذابشان مى‏داد.
بمب دوم در مسير رب ثلاثين توسط يكى از رزمندگان مقاومت‏اسلامى، با سيستم كنترل از راه دور منفجر شده بود. به دنبال اين‏انفجارات، منطقه زير آتش خمپاره‏هاى سبك و سنگين نيروهاى مقاومت قرار گرفت و نيروهاى لحدى كه در اطراف پراكنده بودند، نتوانستند به چيزى دست يابند.
بنابر اظهار برخى منابع مقاومت اسلامى، يكى از فيلم‏برداران، براى تصوير بردارى از عمليات شهيد على اشمر، بر روى تپه‏هاى اطراف مستقر مى‏شود كه توسط نيروهاى مزدور آنتوان لحد ديده شده و مى‏گريزد.
نيروهاى مزدور اسرائيلى، منطقه را تحت كنترل شديد گرفتند و از نزديك شدن هر كس به خصوص خبرنگاران، فيلم‏برداران و عكاسان، تا حدود 2 ساعت بعد جلوگيرى كردند و آن‏ها را در جايى كه هيچ نشانى از عمليات نبود، نگه داشتند. سپس در حالى كه خودروهاى آسيب ديده‏ى اصلى را از محل حادثه دور كردند، يك جيپ نظامى را كه فقط چند تركش بدنه‏اش را سوراخ كرده بود، به خبرنگاران نشان دادند و سعى كردند عمليات را بسيار كم و كوچك جلوه دهند.

بازتاب
موضع‏گيرى فرماندهان نظامى و از همه مهم‏تر رسانه‏هاى خبرى صهيونيستى در برابر اين عمليات، نشان از شدت و سنگينى ضربه داشت. كانال يك تلويزيون اسرائيل گزارش داد كه «عميرام ليوين» فرمانده‏ى جبهه‏ى شمالى، در حالى كه سعى مى‏كرد خونسردى خود را حفظ كند و از به‏كار بردن كلمات و عبارات تند و تهديدآميز خوددارى كند،گفت: «به هر حال بايد پذيرفت كه اين يك جنگ است و بايد منتظر روش‏هاى جديد در آن هم بود. بالاخره در جنگ ضرباتى بر ما وارد مى‏شود و ما نمى‏توانيم آن را انكار كنيم. ما نبايد عجولانه در برابر اين اسلوب و روش‏هاى جديد، موضع‏گيرى كنيم يا تصميم بگيريم. من معتقدم كه كسانى بايد به بحث و بررسى اين روش‏هاى جديد و يافتن راه‏هاى مقابله بپردازند».
تلويزيون اسرائيل گزارش داد كه در همان روز، سه بمب در سه محل متفاوت منفجر شده است. اين گزارش حاكى از آن بود كه يكى‏از بمب‏ها در نزديكى «مركز پليس شهرك بنت جبيل» منفجر شده كه به كشته شدن يك نيروى لحدى منجر شده است. بمب دوم، طى يك عمليات شهادت‏طلبانه در جاده‏ى عديسه به طيبه بوده، و بمب سوم هم دقايقى پس از آن در همان محل ميان نيروهاى گشتى منفجر شده است.
اين تلويزيون در ادامه‏ى گزارش خود به تجزيه و تحليل اين حملات، و اين‏كه چگونه حزب‏اللَّه به چنين قدرتى دست پيدا كرده است، پرداخت و در نهايت طى اعترافى، بر عدم كارآيى طرح‏هاى رژيم صهيونيستى براى مقابله با اين گونه عمليات پافشارى كرد: «خطر در لبنان اوج مى‏گيرد. سه عمليات انفجارى در يك روز، آن هم در داخل مناطق تحت سلطه‏ى اسرائيل. بدون شك اين حملات با كمك افرادى در داخل مناطق اشغالى انجام شده است و نشان مى‏دهد كه آن‏ها به راحتى و آزاد مى‏توانند در مناطق تحت سيطره‏ى اسرائيل گسترده شوند و تردد كند و به راحتى به ارتش، مقرها و پست‏هاى بازرسى ما ضربه وارد آورند. همه‏ى اين كارها از جانب حزب‏اللَّه انجام مى‏شود».
تلويزيون اسرائيل از قول سرتيپ عميرام ليوين گزارش داد كه يك سرباز ميليشياى لحدى به جرم همكارى با نيروهاى مقاومت اسلامى در انفجار روز چهارشنبه، بازداشت شده است و تحت بازجويى مى‏باشد؛ ولى اين ادعا چيزى نبود به جز ترفندى براى مقابله با تضعيف روحيه و احساس ترس نيروهاى اسرائيلى كه با انجام اين عمليات، قدرت حزب‏اللَّه را در نفوذ به عمق مناطق اشغالى بسيار خطر آفرين مى‏ديدند.
نشريه‏ى «تايم» يك روز پس از عمليات شهيد على اشمر نوشت:



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «محمد عبدالامير حميد» (شهيد زنده)
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «صلاح محمدعلى غندور»


شخصيت شهيد
«صلاح محمد على غندور» سال 1347ه.ش (1968م) در روستاى «كَفَر مِلكى» از نواحى كوهستانى و سرسبز مقاوم جنوب لبنان «اقليم‏التفاح» در خانواده‏اى شيعه، كارگر و مستضعف، ديده به جهان گشود.دوران طفوليت او تا پنج سالگى در كفر ملكى سپرى شد؛ ولى سال 1352ه.ش (1973م) در حالى كه وارد ششمين سال زندگى مى‏شد، خانواده‏ى غندور عازم «امارات متحده‏ى عربى» شدند. صلاح از همان اولين سال‏ها، تحت نظر پدر و تربيت مذهبى خانواده پرورش يافت و پدرش نيز برروى او سرمايه‏ى معنوى زيادى گذاشت.
با شروع و اوج‏گيرى انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمينى(ره) در زمستان 1357ه.ش (1978 79م) در ايران، كه اثر زيادى بر تحولات جهانى ايجاد كرد، صلاح نيز كه يازده سال بيش‏تر نداشت، علاقه‏ى خاصى به انقلاب ايران، در درون خويش احساس كرد. او همواره در اخبار نشريات و تلويزيون، پى‏گير گزارش‏هايى بود كه درباره‏ى انقلاب ايران ارائه مى‏شد. او با ديدن تصاوير امام خمينى(ره) شعف و شور، وجودش را لبريز مى‏ساخت. سرانجام دل او نيز به شادى پيروزى انقلاب اسلامى شاد گرديد و آرزوهاى خويش را دست يافتنى ديد.
سال 1363ه.ش (1984م) سرانجام خانواده‏ى غندور پس از يازده سال زندگى دور از لبنان، به كشور خود باز گشتند. صلاحِ شانزده ساله، به محض ورود به لبنان، سراغ زادگاه خويش را گرفت و هنگامى كه آن‏جا را در اشغال و و سيطره‏ى صهيونيسم ديد، خونش به جوش آمد. از همان لحظه، تصميم خود را مبنى بر حضور همه جانبه در نبرد با متجاوزين گرفت. اوائل سال 1364ه.ش (1985م) به صفوف رزمندگان مقاومت اسلامى لبنان پيوست تا هر چه بيش‏تر در جبهه‏هاى دفاع از اسلام و كشور خويش حضور پيدا كند.
در طى سه سال حضور در صحنه‏هاى نبرد رويارو با دشمن اشغال‏گر، دوستان زيادى را از دست داد.خود او در اين‏باره مى‏گويد: «در اين مدت با بيش از 40 شهيد روبوسى و مصافحه داشته‏ام كه بعدها رفته و به شهادت رسيده‏اند.»
شهيد «غَسّان عَلويِه» از جمله دوستان و همرزمان وى بود كه شهادتش اثرى شگرف بر روحيه‏اش گذاشت. پس از شهادت او، همواره مى‏گريست و از روح مطهر آن شهيد طلب مى‏كرد كه او را بپذيرد و با خود ببرد.
صلاح تا يك سال پس از پيوستن به صفوف مقاومت اسلامى سال 1365ه.ق، 1986م در واحد شناسايى و اطلاعات و عمليات مشغول فعاليت مداوم بود. گزارش‏هايى قوى از مواضع داخلى دشمن به دست آورده بود؛ ولى مسئله‏اى در وجود او بود كه ماندن در واحد شناسايى را برايش سخت مى‏كرد. سرانجام پس از درخواست‏هاى مكرر، مسئولين واحد نظامى حزب‏اللَّه با انتقال او به واحدهاى رزمى و عملياتى موافقت كردند. اين انتقال، براى وى موفقيتى عظيم به شمار مى‏آمد؛ چرا كه او همواره مى‏گفت: «دوست دارم مستقيماً و رو در رو با دشمن بجنگم».
وى در لحظات سخت نبرد، آداب و رسوم خاصى براى رزم داشت و در بدترين شرايط جنگى نيز مراقب اعمال خويش بود، و همواره رزمندگان را به صرفه جويى و عدم اسراف در تيراندازى سفارش مى‏كرد. او مى‏گفت: «بايد مطمئن شويم گلوله‏اى كه شليك مى‏كنيم، به هدف مورد نظر مى‏خورد، آن وقت ماشه را فشار دهيم».
صلاح غندور از سرى نترس و شجاع برخوردار بود و در كار، انجام مأموريت محوله را مقدم بر همه چيز مى‏دانست. در يكى از عمليات‏ها بايد بمبى در مسير تردد خودروهاى نظامى اسرائيلى كار گذاشته مى‏شد. در تاريكى شب، وقتى همراه چند تن از همرزمانش به طرف پست‏بازرسى اسرائيلى مى‏رفتند، از نيروها جدا شد و خود به طرف پايگاه دشمن رفت. آن قدر به سنگر آنان نزديك شد كه به راحتى دستش را به آن‏جا زد و در كمال آرامش، بمب را كار گذاشت و به طرف بقيه برگشت.روز بعد كه يكى از خودروهاى نظامى از آن‏جا گذشت و بر اثر انفجار آن مين منهدم شد، صلاح كه از دور ناظر انفجار خودروى صهيونيست‏ها بود،مى‏خنديد و شادمان مى‏گفت: «الحمدلله».
وى استعداد خوبى در فراگرفتن مطالب داشت و آموزش‏هايى را كه مى‏ديد، خيلى سريع به خاطر سپرده و ياد مى‏گرفت؛ به همين دليل به روش‏هاى جنگ روانى با دشمن به‏خوبى آشنا بود و دوره‏هاى تخصصى را با وضعيت عالى طى كرد.
اوائل سال 1369ه.ش (1990م) به لحاظ رشادت‏هاى خاص و بيش‏تر به جهت اين‏كه در گذراندن دوره‏هاى ويژه‏ى آموزش‏هاى نظامى، استعداد درونى خويش را نمودار ساخت، مسئوليت يكى از محورهاى عملياتى مهم منطقه‏ى جنوب به او واگذار شد. از آن روز نام مستعار نظامى «بِلال» را براى خود برگزيد. در همان سال‏ها بود كه به اصرار خانواده، با دخترى مومنه ازدواج كرد و براى ادامه‏ى زندگى مشترك و گام نهادن در برهه‏اى جديد از حيات مبارزاتى خويش، خانه‏اى در محله‏ى «مُعَوَّض» در بخش جنوبى بيروت اجاره كرد. حاصل زندگى مشترك آنان دو دختر و يك پسر است كه به هنگام شهادت صلاح، «محمد حسين» سه سال و نيم، «فاطمه» دو سال و «زينب» چهار ماه داشت.
دو تن از دوستان نزديك صلاح، «هيثم صبحى دبوق» و «سيدعبداللَّه عطوى»، از جمله افرادى بودند كه داوطلبانه نام خود را در فهرست شهادت‏طلبان ثبت كردند و در اوج شجاعت و رشادت، خود را بر قلب ارتش صهيونيسم كوبيدند و با شهادت خود، آتشى فروزان برپا ساختند. صلاح كه از همرزم بودن با آنان احساس افتخار و شعف مى‏كرد، از شهادتشان نيز اثر بسيارى گرفت و عزم خود را براى پيوستن به گردان شهادت‏طلبان جزم كرد.
پيشقدم شدن در كارهاى مشكل و عمليات‏هاى سخت شناسايى در خطرناك‏ترين معابر و محورها، باعث شده بود تا دوستان و همرزمان صلاح به او لقب «مرد مأموريت‏هاى سخت» را بدهند. وى چندين بار براى شناسايى استعداد و قواى دشمن، به عمق مناطق اشغالى نفوذ كرد. «بِنتِ‏جُبَيل» يكى از محورهايى بود كه به كرّات آن‏جا را شناسايى كرده و راه‏ها، معابر و پايگاه‏هاى آن را به خوبى مى‏شناخت. همين امر باعث شده بود تا در بيش‏تر عمليات‏هايى كه در آن منطقه انجام مى‏شد، حضور فعال داشته باشد. صلاح بدان حدّ با وضعيت جغرافيايى و اطلاعاتى روستاها، راه‏ها، باغ‏ها و تپه‏هاى منطقه آشنا بود كه درباره او مى‏گفتند: «صلاح با لمس خاك و بوئيدن آن، تشخيص مى‏دهد كه روى زمين فلسطين است يا لبنان»!
مدت‏ها طرحى مهم ذهن صلاح را به خود مشغول ساخته بود. شايد بعد از شهادت هيثم و عطوى بود كه تا اين حد به فكر فرو رفت. او كه براى نماز و ادعيه اهميت فوق‏العاده‏اى قائل بود، و آن‏ها را بهترين و تنهاترين راه ارتباط با پروردگار و معشوق خويش مى‏دانست، حال و هوايش دو چندان شده بود. در تعقيبات نماز و دعاهاى خود، عاجزانه مى‏گريست و از خدا طلب مى‏كرد كه او را نيز بپذيرد و اجازه دهد تا به ياران شهيدش بپيوندد.
سرانجام تصميم خود را گرفت. هنگامى كه براى ديدن دوره‏اى خاص به اردوگاه آموزشى رفته بود (سه سال قبل از شهادت) نامه‏اى به اين مضمون براى فرمانده‏ى نظامى مقاومت اسلامى نوشت و در خواست عاشقانه و قلبى خويش را مطرح كرد:
«برادران عزيز فرماندهى مقاومت اسلامى
اينجانب صلاح محمدعلى غندور، كه مدت‏هاست در محورهاى مختلف عملياتى جنوب مشغول نبرد مى‏باشم و در حال حاضر دوره‏ى آموزشى ويژه رامى گذرانم، مصرّانه از شما برادران و به خصوص دبير كل محترم حزب‏اللَّه لبنان مى‏خواهم تا مرا نيز در گردان شهادت‏طلبان ثبت نام فرمائيد و اجازه دهيد در اولين فرصت ممكن، بنده، اولين شهيد عمليات شهادت‏طلبانه باشم...»
از آن روز به بعد، همواره چشم انتظار بود تا پاسخى مساعد دريافت كند. سرانجام آن روز رسيد و فرمانده‏اش به او خبر داد كه نامش در فهرست شهادت‏طلبان ثبت شده است. از آن لحظه به بعد، شور و شوق عجيبى وجودش را فرا گرفت. با وجودى كه مى‏دانست ده‏ها و بلكه صدها رزمنده‏ى ديگر قبل از او در نوبت عمليات هستند، ولى مطمئن بود كه شهيد بعدى، خودِ او خواهد بود. اطمينان قلبى صلاح از آن‏جا سرچشمه مى‏گرفت كه با شناسايى‏هايى كه در منطقه‏ى بنت جبيل انجام داده بود، بهتر از هر كسى با آن‏جا آشنا بود و به راه‏ها و پايگاه‏هاى دشمن در منطقه وارد بود؛ به خصوص اين‏كه زمان تردد كاروان‏هاى نظامى و جابه‏جايى نيروهاى اسرائيلى را مى‏دانست.
بحث مفصلى در گرفته بود. مسئولين نظامى، با رفتن صلاح مخالف بودند. او مسئوليت اطلاعات و شناسايى يكى از محورهاى مهم عملياتى جنوب را بر عهده داشت و بدون شك، در آينده، عدم حضورش بسيار مشكل آفرين مى‏شد؛ ولى با وجود همه‏ى مخالفت‏ها، صلاح، ماندن را نپذيرفت. از لحظه‏اى كه شنيده بود طرح انجام عمليات شهادت‏طلبانه در منطقه‏ى بنت‏جبيل مورد تاييد قرار گرفته است، سر از پا نمى‏شناخت.اسمش در فهرست شهادت‏طلبان بود؛ ولى دو مانع بزرگ بر سر راهش وجود داشت: اول اين‏كه او متأهل و داراى سه‏فرزند بود، كه بسيارى از داوطلبان عمليات، متأهل نبودند و در اين مسئله بر او اولويت داشتند. دوم اين‏كه او مسئوليت مهمى داشت و دانسته‏ها و تجربياتش در امر شناسايى محورهاى دشمن، براى مقاومت بسيار ارزشمند بود؛ همين مسائل باعث شده بود تا فرماندهان از درِ مخالفت وارد شوند و براى رفتن وى نظر موافق ندهند؛ ولى صلاح از پاى ننشست.او مى‏گفت: «سه سال است كه مدام روى آن منطقه كار كرده‏ام و آن‏جا را بهتر از كف دستم مى‏شناسم. لحظه به لحظه‏ى تردد و نقل و انتقال نيروهاى دشمن را مى‏دانم و از آن اطلاع كامل دارم. همه‏ى اين زحمات به خاطر آن بود كه خودم براى عمليات بروم. مگر شيخ «اسعدبرّو» زن و بچه نداشت؟ اگر قرار باشد اين روش پيش گرفته شود، باعث مى‏شويد تا نيروهاى مقاومت اسلامى كه هر لحظه آرزوى شهادت دارند و براى عمليات استشهادى لحظه‏شمارى مى‏كنند، از تأهل و ازدواج دورى كنند و خانواده تشكيل ندهند كه اين امر به ضرر شيعيان در لبنان است...».
هنگامى كه مسئله با دبير كل حزب‏اللَّه مطرح شد، او هم سخنان فرماندهان نظامى را تكرار كرد؛ ولى وقتى حرف‏هاى صلاح منتقل شد، سرانجام او هم موافقت كرد.
از خوشحالى مى‏گريست. باورش نمى‏شد كه چيزى به ديدار با هيثم و عبداللَّه و ديگر شهداى مقاومت نمانده است. از وقتى خبر پذيرفته شدن درخواستش را شنيد، ذوق زده شد و مدام الحمدلله مى‏گفت.
اواخر بهمن ماه سال 1373ه.ش (اوائل 1995م) بود كه از طرف فرماندهى واحد نظامى حزب‏اللَّه، به صلاح غندور ابلاغ شد تا براى مدت سه ماه به مرخصى برود؛ به او گفته شد كه در اين مدت نيازهاى خانواده‏ى خويش را برطرف كند و قبل از عمليات در كنار آنان باشد؛ ولى اصل مسئله ديگرى بود. به گفته‏ى يكى از فرماندهان، همه با اعزام او مخالف بودند؛ چرا كه او يكى از بهترين رزمندگان بود. تصور مسئولين بر اين بود كه با دادن اين مرخصىِ 90 روزه، و اين‏كه صلاح در طى اين مدت نزد خانواده‏ى خود باشد، به احتمال زياد احساسات، عواطف، عشق و علاقه به خانواده باعث خواهد شد تا از فكر عمليات منصرف شود و اجازه دهد فرد ديگرى به جاى او برود.
همه در اشتباه بودند. صلاح از آن دست آدم‏هايى نبود كه معامله سودمند با خدا را، به خاطر عواطف خانوادگى رد كند. او تصميم مقدس خويش را گرفته بود و در طى سه ماهى كه در مرخصى به سر مى‏برد، سعى كرد همسر خويش را براى اين‏كه هر لحظه منتظر شنيدن خبر شهادتش باشد، آماده سازد.
در آخرين روز، هنگامى كه در خانه‏ى مسكونى‏شان خواست با خانواده‏ى خويش خداحافظى كند، دوربين فيلم‏بردارى‏اى تهيه كرد و در حالى كه بالاى سرش تابلويى زيبا با عبارت «واعدوالهم ما استطعتم من‏قوّه» و در گوشه‏هاى آن تصاويرى از امام خمينى(ره) و حضرت آيت‏اللَّه خامنه‏اى قرار داشت، به وداع با اهل بيت خويش پرداخت. او به همسر و پدر و مادرش گفته بود كه عازم حج مى‏باشد؛ ولى حالات خاصش و اين‏كه هنگام وداع، گاهى اشك از گوشه‏ى چشمانش جارى مى‏شد، روحيه‏ى درونى وى را نشان مى‏داد؛ به خصوص زمانى كه دختر كوچك خود را در آغوش گرفت. فاطمه، پدر را بوسيد و پدر، او را.
همسر شهيد صلاح درباره‏ى آخرين ديدارشان مى‏گويد: «او گفت كه عازم سفر حج است. ايام حج بود. خيلى التماس دعا داشت. برايم جالب بود. به جاى اين‏كه ما از او التماس دعا داشته باشيم، او التماس حلاليت و دعا مى‏كرد. در ميان حرف‏هايش، گاه اشاراتى مى‏كرد و مى‏گفت كه شايد برنگردد و اين احتمال را هم عنوان كرد كه حتى اين امكان هم وجود دارد كه خبر شهادتش را زودتر از ايام حج بشنويم. او به من توصيه مى‏كرد كه هر لحظه آماده‏ى شنيدن خبر شهادتش باشم. مى‏دانستم كه در مقاومت اسلامى فعاليت مى‏كند و امكان خطر زيادى هست؛ ولى روزهاى آخر، حالاتش فرق مى‏كرد. مطمئن بود كه شهيد مى‏شود و مى‏خواست اين اطمينان را به من هم منتقل كند.».

جهاد اكبر
شهيد صلاح غندور آداب و رسوم خاصى براى خودسازى و مبارزه با نفس امّاره‏ى خويش داشت. او غالباً براى دفع بلا از مسلمين جهان، روزه‏ى مستحبى مى‏گرفت كه گاه چند ماه طول مى‏كشيد. وى براى مسائل معنوى و عبادى خويش برنامه‏اى تنظيم كرده بود كه بخش‏هايى از آن به اين شرح بود:
مراقبت بر پاكيزگى و طهارت و دائم الوضو بودن. مراقبت بر نماز اول وقت و خواندن نماز با آرامش و اطمينان، آن‏گونه كه امر شده‏است. گرفتن روزه‏هاى مستحبى. مداومت بر تلاوت قرآن با تدبُّر و توجه، و مداومت بر گوش دادن به نوارهاى قرائت قرآن در اوقاتى كه امكان و فرصت خواندن نيست. مداومت بر خواندن دعاهاى كميل، توسل، مناجات شعبانيه، ابوحمزه ثمالى، عهدوندبه. مراقبت بر خواندن زيارت عاشورا و زيارت جامع. مراقبت بر خواندن نماز شب و اگر اوقات آن فوت شد، مداومت برخواندن نافله‏هاى صبح و كسب فيض از نافله‏ى مغرب و عشاء. طولانى شدن سجود براى خداوند به خصوص در نمازهاى شب. حضور در نماز جماعت، با عشق به آن و دعوت ديگران به اقامه‏ى نماز جماعت. قرار دادن اوقاتى از شب براى خلوت با خداوند و تأمل و تفكر و محاسبه‏ى نفس، در مكانى خاص. سؤال و مراقبت دائم از حيله‏هاى خفيِّ شيطان كه برنامه‏هاي انسان سالك را مورد هجوم قرار مى‏دهند. دورى جستن و ترس دائم از ورود ريا، يا عُجب در كارها، همان گونه كه امام خمينى فرموده است كه آن‏ها شِركِ خفى هستند. شدت مراقبت از اسرار عبادى خود در برابر ديگران و عدم اشاره و يا صحبت درباره‏ى آنها. سعى در كسب صفات متّقين، آن چيزهايى كه حضرت اميرالمومنين على‏عليه السلام در خطبه‏ى متقين خطاب به «همام» ذكر كرده است. مطالعه‏ى مستمر كتاب‏هاى اخلاقى و عرفانى، به خصوص كتاب چهل حديث امام خمينى(ره)، كتاب‏هاى شهيد محراب آيت‏اللَّه دستغيب(ره)، مطالعه‏ى مسائل اخلاقى و دينى در مجلاتى مثل «بقيه‏اللَّه». التزام كامل به حدود و مسائل شرعى در زندگى و مسائل نظامى و مقاومت. عدم سرباز زدن از وظيفه؛ حتى اگر آن مأموريت و وظيفه به نظر خوشايند نيايد. پيشه كردن حلم و صبر؛ همان چيزى كه كوه‏ها را عاجز كرده و اين روش حيات و جهاد است.
شهيد صلاح غندور درباره‏ى ولايت فقيه و رهبرى انقلاب اسلامى،نگاه و نظر خاصى داشت كه همسرش ديدگاه او را اين گونه بيان مى‏كند: «صلاح درباره‏ى حضرت آيت‏اللَّه خامنه‏اى و جانشينى ايشان براى حضرت امام خمينى(ره)، معتقد بود كه درست مثل ولايت حضرت على‏عليه السلام پس از فوت رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم است. هر كس به آن‏ها بپيوندد و بيعت كند، بدون شك سعادتمند و رستگار خواهد شد و هر كس از آن روى گرداند و تخلّف كند، گمراه خواهد شد و در ذلالت خواهد افتاد.».
«سيد حسن نصراللَّه» دبير كل حزب‏اللَّه لبنان، در ملاقاتى كه با صلاح داشت، از او خواست كه اگر امكان دارد،براى انجام اين عمليات، يكى از نيروهاى زيردستش را معرفى كند و خودش از رفتن انصراف دهد؛ اين خواسته‏ى دبير كل حزب‏اللَّه، به اين دليل بود كه صلاح نيروهاى زيادى را به عنوان «نخبه‏هاى مقاومت» آموزش داده بود كه به «بچه‏هاى مَلاك» (مَلاك، اسم جديد نظامى‏اى بود كه صلاح براى خود برگزيده بود.) معروف شده بودند؛ ولى صلاح نپذيرفت كه كسى غير از او براى اين مأموريت پيش برود و از دبير كل حزب‏اللَّه خواست تا همچنان اجازه دهد او اولين عمليات استشهادى را كه در پيش است انجام دهد.

موقعيت هدف
مدتى بود كه رژيم صهيونيستى حالت تهاجمىِ مشكوكى به خود گرفته بود و بعيد به نظر نمى‏رسيد كه در آينده‏اى نزديك، دست به حمله‏اى گسترده به لبنان بزند. در بعضى مناطق، حملاتى به مواضع مقاومت اسلامى انجام شده بود و اين‏ها، نشان از يك طرح سنگين داشت.
از آخرين عمليات شهادت‏طلبانه كه شهيد «اسعد برّو» در مردادماه سال 1368ه.ش (اوت 1989م) انجام داده بود، نزديك به شش سال مى‏گذشت و رژيم صهيونيستى اين گونه مى‏پنداشت كه حزب‏اللَّه لبنان ديگر توان و امكان انجام عمليات استشهادى در داخل مناطق تحت سلطه و اشغال اسرائيل را ندارد؛ چرا كه تدابير شديد امنيتى جديد و محكمى در مناطق اشغالى به‏كار بسته بود تا از اين گونه حملات جلوگيرى شود.
يكى از اقدامات اسرائيل براى مقابله با آسيب پذيرى پايگاه‏هايش، ايجاد مجتمع‏هاى نظامى در نزديكى شهرك‏هاى اشغالى جنوب لبنان بود.مجتمع‏هايى كه اطراف آن با ديوارهاى عظيم بتونى و خاكريزهاى بلند محاصره شده بود و همه‏ى ادارات و پايگاه‏هاى نظامى و دولتى و ديگر مراكز اصلى و سكونت‏گاه‏هاى عوامل اصلى نظامى و اطلاعاتى ارتش و نيروهاى مزدور لحدى، در آن‏جا قرار مى‏گرفتند و براى حفاظت از آن‏جا تدابير شديدى اتّخاذ شده بود. دشمن مغرورانه و سرمست، مطمئن بود كه ديگر كسى نمى‏تواند حملاتى چون مقر فرماندار نظامى در صور و مدرسه‏الشجره و... را به وجود بياورد.
تأخير شش ساله پس از آخرين عمليات استشهادى، باعث شده بود پست‏هاى بازرسى نيروهاى لحدى كه كنترل بيش‏تر راه‏هاى منطقه را بر عهده داشتند تا حدودى نسبت به انجام وظايف خود سست شوند؛ چرا كه احساس مى‏كردند ديگر ماشين‏هاى بمب‏گذارى شده، آنان را تهديد نمى‏كند؛ پس لزومى براى آماده باش كامل وجود ندارد.
اين تفكر و احساس امنيت و آرامش، بر نيروهاى اسرائيلى نيز حاكم شده بود و با خيال راحت‏تر در جاده‏هاى مناطق اشغالى، به خصوص در عمق مناطق نزديك به مرز فلسطين تردد داشتند و احساس مى‏كردند به جز كمين نيروها و موشك‏هاى دور برد، هيچ چيز نمى‏تواند آرامش آنان را برهم زده و تهديدشان كند.
يك سال پيش از آن، نيروى هوايى اسرائيل با استفاده از هلى‏كوپترهاى پيشرفته‏ى «آپاچى» ساخت آمريكا، پادگان آموزشى «عين كوكب» در دره‏ى بِقاع را شبانه مورد هجوم قرار داد و تعدادى از جوانان رزمنده‏ى مقاومت را مظلومانه در زير نور پرژكتورهاى خود و به دنبال آن شليك موشك‏ها و گلوله‏هاى انفجارى دو زمانه،به شهادت رساند.
رژيم اسرائيل مى‏پنداشت با اين حمله و شبيخون، ضربه‏ى سنگين و جبران‏ناپذيرى بر حزب‏اللَّه و مقاومت اسلامى وارد آورده و توانسته است از آن‏ها زَهرِ چشم بگيرد و آنان را از سلاح پيشرفته و هلى‏كوپترهاى مدرن آمريكايى كه بيش‏ترين حجم بمب، موشك و گلوله‏ى ممكن را حمل و شليك مى‏كردند، بترساند و تا مدت‏ها از حملات نيروهاى رزمنده‏ى مسلمان در امان خواهد بود.
عمليات شهيد صلاح غندور پاسخى بود محكم به تفكرات ناقصِ مسئولان نظامى رژيم صهيونيستى كه فكر مى‏كردند حزب‏اللَّه تا مدت‏ها قدرت سازماندهى مجدد و تجهيز و جذب نيرو براى عمليات را نخواهد داشت.
در نزديكى شهرك «بِنتِ جُبَيل» در پنج كيلومترى شمال مرز فلسطين در «صفَّ الخَضراء» در مقابل سه راهى‏اى كه از شمال، به طرف «بِيت ياحون»، از غرب به «عِينِ‏ابِل» و از شرق به طرف «عِيناتا» و از آن‏جا به بنت جبيل منتهى مى‏شد، محوطه‏ى وسيع «مقر17« ارتش اسرائيل محصور در ديوارهاى دفاعى و سيم‏هاى خاردار و ميادين مين قرار داشت.اين منطقه از خرداد 1361ه.ش (ژوئن1982م) در اشغال نيروهاى صهيونيستى بود.
در بيرون از مقر، ساختمان «حسن دياب» مجتمع ارتش مزدوران در سمت شمال قرار داشت كه اتاق بازرسى نيروهاى لحدى هم آن‏جا بود و در غرب آن نيز مقابل درِ بيمارستان 17، پاركينگ وسيع آمبولانس‏هاى نظامى قرار داشت.
مقر 17 از مهم‏ترين مراكز فرماندهى و ستادى ارتش اشغال‏گر در منطقه بود كه شامل بخش‏هاى زير بود:
1- ساختمان «البيطار» كه سه طبقه داشت و طبقه‏ى اول آن بازداشت‏گاه موقت و محل بازجويى اوليه از اسرا و بازداشت شدگان بود. در طبقه‏ى دوم اين ساختمان، دفاتر مسئولين اسرائيلى و مركز فرماندار نظامى منطقه، سرهنگ دوم يهودى «صالح» قرار داشت. در طبقه‏ى سوم ساختمان، اتاق عمليات مستقر بود.
2- در كنار ساختمان البيطار، ساختمانى يك طبقه با سه سالن مخصوص اجتماعات و غذاخورى نيروهاى اسرائيلى قرار داشت. كه در كنار آن نيز يك قبضه‏ى خمپاره‏انداز مستقر بود و در مدخل ورودى آن نيز تعدادى نگهبان به حفاظت مشغول بودند.
3- در سمت غرب مقر، بر روى تپه‏ى خاكى ايجاد شده، برجك نگهبانى به چشم مى‏خورد و در نزديكى آن يك دستگاه تانك پيشرفته از نوع «ميركاوا» و دو دستگاه كاميون بزرگ نظامى قرار داشتند كه در لحظه‏ى انفجار، نيروهاى اسرائيلى سوار بر آن‏ها آماده‏ى حركت به خارج از مقر و به طرف مرز فلسطين بودند. در پايين محل نگهبانى نيز يك قبضه‏ى توپ ضد هوايى آماده شليك قرار داشت.
4- در بخش شرقى مقر، يك ساختمان دو طبقه قرار داشت كه طبقه‏ى اول آن دفتر «عَقل هاشم» فرمانده تيپ غربى ارتش مزدوران لحدى بود.
در طبقه‏ى دوم، اداره‏ى شهرى مستقر بود كه وظيفه‏ى امنيتى شهر را بر عهده داشت و به تازگى از ساختمان اداره‏ى پست بنت جبيل به آن‏جا منتقل شده بود. در اين طبقه، جلسات حفاظتى امنيتى اداره‏ى شهر متشكل از مسئولين نظامى و امنيتى اسرائيل و لحدى بر گزار مى‏شد.اين ساختمان مستحكم و بتونى، از سمت غرب و جنوب در سيم‏هاى خاردار محصور بود.
5- در اين مقر، محلى براى آماده‏سازى و اعزام جاسوسان بومى براى ورود به داخل مناطق آزاد لبنان و انجام عمليات تروريستى و همچنين آماده‏سازى ماشين‏هاى بمب گذارى شده براى انفجار در مناطق آزاد، وجود داشت.
6- در سمت شرق، ساختمان بيمارستان در كنار جاده‏ى اصلى قرار داشت. در سمت غرب اين ساختمان، دو اتاق به هم چسبيده قرار داشت كه سرهنگ دوم صالح از آن‏جا براى جلسات خود با نمايندگان و اشخاص خاص استفاده مى‏كرد و هيچ كس حق ورود به آن را نداشت مگر نيروهاى اسرائيلى و بعضى مسئولين رده بالا و خاص لحدى؛ آن هم فقط در موارد اضطرارى و لازم.
7- در ساختمان اداره‏ى شهرى، همچنين «واحد اطلاعاتىِ اسرائيلى 504« قرار داشت كه سرهنگ دوم صهيونيست «فلاح» و سرهنگ دوم «صالح» در آن‏جا بودند و بر توجيه و اجير كردن مزدوران و شبكه‏ى انفجارى و كسب اطلاعات، نظارت و كنترل مى‏كردند. «جريس الخورى» متهم به بمب‏گذارى در كليساى «سَيده‏النجاه» بيروت، در اعترافات خود به اين محل و آموزش‏هايى كه توسط سرهنگ فلاح ديده بود، اشاره كرد.
8- كل مقر با خيابانى به دو بخش شرقى و غربى تقسيم مى‏شد كه سمت غرب فقط مختص نيروهاى اسرائيلى بود و نسبت به بخش شرقى،از آن حفاظت بيش‏ترى مى‏شد و در سمت شرق، فرماندهى نيروهاى لحدى مستقر بود.
9- در مقابل در ورودى مقر 17 اتاق نگهبانى با چند نيروى مسلح لحدى و اسرائيلى قرار داشت كه تمام رفت و آمدهاى مقر را كنترل و ثبت مى‏كردند.
10- در شمال منطقه، خارج از مقر، پايگاه نيروهاى لحدى به نام «الَّشعيره» بر روى تپه‏اى، حفاظت از بيرونِ مقر را بر عهده داشت.

آمادگى عمليات
تهيه‏ى ماشين براى انجام عمليات در عمق مناطق اشغالى، يكى از مشكلات بسيار مهم محسوب مى‏شد. با توجه به گزارش‏هاى مقاومت اسلامى مبنى بر اين‏كه: به هيچ وجه امكان وارد كردن ماشين از منطقه‏ى آزاد به داخل مناطق اشغالى وجود ندارد، تصميم بر اين شد تا در يكى از روستاهاى نزديك بنت جبيل، خودرويى اسقاطى كه از لحاظ تملك وضعيت درست و حسابى نداشت، توسط نيروهاى اطلاعات، تحت‏پوششى مناسب خريدارى و آماده‏سازى شود. پس از ابلاغ فرمان، نيروهاى اطلاعات با مراجعه به يكى از گاراژهاى روستاى «طيرى»، اتومبيلى اوراق را كه در آن‏جا افتاده بود، به بهانه‏ى استفاده از قطعات و لوازم آن، خريدارى كردند.
يكى از مهم‏ترين مراحل عمليات آغاز شده بود و آن بازسازى و راه‏اندازى ماشين بود. قطعات يدكى زيادى براى اين كار مورد نياز بود كه با وجود كنترل دقيق و اشراف نيروهاى لحدى و اسرائيلى در مناطق اشغالى، امكان فراهم كردن آن‏ها وجود نداشت. هنگامى كه صلاح مطلع شد مرسدس بنز سفيد رنگى براى اين كار خريده شده و بايد لوازم يدكى از مناطق آزاد به آن‏جا حمل شود، از فرماندهى در خواست كرد كه خود او مستقيماً در آماده سازى ماشين شركت داشته باشد، كه با اين خواسته موافقت شد.
«واحد تأمين و تجهيز» مقاومت اسلامى، با مهارت تمام لوازم و قطعات را به داخل منطقه‏ى تحت سلطه شديد دشمن منتقل كردند. سه ماه زمان صرف شد تا تعميرات اساسى ماشين انجام شده و ماشين، براى حركت آماده شد. همه‏ى اين كارها در حالى بود كه نيروهاى گشتى دشمن، بازرسى اماكن مشكوك را اجرا مى‏كردند. نيروهاى مقاومت، لباس رزم بر تن، قطعات ماشين را در كوله‏پشتى قرار داده و يا بر دوش خود حمل مى‏كردند تا به گاراژ مورد نظر برسانند. در همه‏ى اين مراحل، صلاح غندور خود شخصاً با آنان همراه بود. سرانجام و بدون اين‏كه كسى از اهالى روستا متوجه ترددهاى شبانه آنان شود، ماشين آماده حركت شد.
پس از آن‏كه واحد تأمين و تجهيز در گزارش نهايى خود اعلام كرد كه ماشين مورد نظر مهيا شده است، واحد ديگرى مأمور انتقال صدها كيلو مواد منفجره به محل اختفاى ماشين در منطقه‏ى اشغالى و جاسازى دقيق در آن شد. اين بار نيز صلاح خواست تا خودش هم در جاسازى مواد منفجره شركت داشته باشد كه اين كار نيز انجام شد.
هنگامى كه نيروهاى مقاومت مواد و چاشنى‏هاى لازم را در جاى جاى مختلف ماشين قرار مى‏دادند، صلاح جلو رفت و خطاب به آنان گفت: «آن‏قدر مواد منفجر داخل ماشين كار بگذاريد كه زمين را بر سرصهيونيست‏هاى اشغال‏گر بكوبد...»
او خطاب به همرزمانش گفت: «تا آن‏جا كه ممكن است در زير صندلى راننده كه مى‏خواهم روى آن بنشينم، مواد منفجره زيادى كار بگذاريد تا بدنم آن‏چنان تكه تكه شود كه جلوى امام حسين‏عليه السلام شرمنده نشوم و هيچ تكه‏اى از بدنم به دست دشمن نيفتد».
حدود 450 كيلومتر مواد شديدالانفجار به همراه تعداد زيادى ساچمه‏هاى فلزى، داخل ماشين جا سازى شد.
پس از آن‏كه كار جا سازى مواد به پايان رسيد، فرمانده نظامى مقاومت اسلامى، گزارش كامل آن را به حضور دبير كل حزب‏اللَّه،سيدحسن نصراللَّه داد و اعلام آمادگى كرد. چندى بعد جلسه‏اى با حضور صلاح غندور، فرمانده نظامى حزب‏اللَّه و تنى چند از نيروهاى اطلاعات و عمليات در حضور دبير كل حزب‏اللَّه تشكيل شد. هنگامى كه نقشه بر روى ميز قرار گرفت و فرماندهان خواستند تا طرح عمليات را براى صلاح توجيه كنند، اشراف او بر تمام زواياى منطقه تعجب همگان را برانگيخت. پس از آن، طى مراسمى خاص كه از آن فيلم‏بردارى شد، صلاح غندور پس از اخذ اجازه از محضر دبير كل حزب‏اللَّه لبنان براى انجام عمليات، با او و فرماندهان خويش وداع كرد.
ساعاتى قبل از عمليات، صلاح كه لباس كماندويى بر تن داشت، در مقابل دوربين ويدئويى، در حالى كه تصويرى از امام خمينى (ره) و حضرت آيت‏اللَّه خامنه‏اى و شهيد حجت‏الاسلام والمسلمين «سيدعباس موسوى» (دبير كل سابق حزب‏اللَّه لبنان) بالاى سرش، بر ديوار نصب شده بود، وصيت‏نامه‏ى خويش را قرائت كرد.
در حالى كه دوستانش با حسرت بر او مى‏نگريستند، به حمام رفت. غسل شهادت كرد و پس از آن‏كه وضو ساخت، دو ركعت نماز شكر به درگاه پروردگار به خاطر نعمت و سعادت عظيمى كه نصيبش شده بود، به جاى آورد. همرزمانش كه داخل اتاق، اعمال معنوى او را مى‏نگريستند و به حال او غبطه مى‏خوردند. صلاح، شده بود پرنده‏اى كه تا ساعاتى ديگر به اوج پر مى‏كشيد و گذر اين لحظات براى دوستان و همرزمانش سخت بود.
هنگامى كه صلاح سرش را بر مهر نهاد و ذكر آخرين سجده نماز شكر را ادا مى‏كرد، با حال معنوى خويش خواند: «يا ولى العافيه اسئلك العفو و العافيه الدنيا و الاخره يا ارحم‏الراحمين».
پس از آن‏كه سلام نماز را داد، يكى از دوستانش كه از دعا و خواسته‏ى او از پروردگار سخت متعجب شده بود، جلو رفت و در حالى كه روى او را مى‏بوسيد، پرسيد: خودت خوب مى‏دانى كه يكى - دو ساعت بيش‏تر به لحظه‏ى عمليات باقى نمانده و مطمئناً به شهادت خواهى رسيد؛ ولى چرا در سجده‏ات از خدا طلب عافيت و سلامت در دنيا كردى؟



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «ابراهيم جميل ‏ظاهر»
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «اسد حسين ‏برو»
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «سيدعبدالله محمد عطوى» (حر عاملى)
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «ميثم صبحى ‏دبوق»
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «ابوذينب»
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «حسن قصير»
نويسنده : علوی


عمليات عليه «سفارت آمريكا در بيروت شرقى»

موقعيت هدف
روز پنجشنبه 1363/5/11 ه.ش (2اوت1984م) طى مراسمى كوچك، با حضور «بارتولوميو» سفير آمريكا در بيروت، ساختمان پنج طبقه‏اى كه چندى قبل از «آل بعقلينى» خريدارى شده بود تا امور كنسولى مسيحيان شرق بيروت را انجام دهد، به عنوان ساختمان جديد سفارت آمريكا در لبنان، افتتاح شد.
محل قبلى سفارت كه در محله‏ى «عِين‏المَريسه» در منطقه‏ى مسلمان‏نشين غرب بيروت قرار داشت، روز دوشنبه 1361/1/29 ه.ش)18آوريل1983م)، طى يك عمليات شهادت‏طلبانه منهدم شده بود. پس از آن حادثه، قرار شد تا ساختمان جديد در منطقه‏ى «دِير عوكر» كه شهركى است با ويلاهاى شخصى و آپارتمان‏هاى لوكس، در كنار جاده‏اى باريك در دامنه‏ى بلندى‏هاى مشرف بر درياى مديترانه كه در جنگ‏هاى داخلى كمتر آسيب ديده بود، به عنوان محل اصلى سفارت تجهيز شود.
نگهبانى در بخش مسيحى نشين بيروت، براى صد نفر از نيروهاى «تفنگدار دريايى مارينز» كه مسئوليت حفاظت از پايگاه‏ها و دفاتر آمريكا در لبنان را بر عهده داشتند، بسيار راحت‏تر بود؛ چرا كه اين منطقه محل زندگى مسيحيان و تحت سلطه‏ى نيروهاى فالانژيست بود. در مقايسه با حوادث خشونت بار سه سال گذشته در منطقه‏ى مسلمان نشين غرب بيروت، در آن‏جا فقط چند انفجار كوچك اتفاق افتاده بود. اين منطقه از لحاظ روانى و روحى، براى آمريكايى‏ها امتيازهاى زيادى داشت كه غالبا آن‏جا را همچون دژ، محكم و نفوذناپذير مى‏پنداشتند.
با وجودى كه محل جديد سفارت در ميان مواضع و تدابير شديد حفاظتى و امنيتى كنترل مى‏شد و همه‏ى تجربيات گذشته و ضربه پذيرى‏هاى سفارت قبلى در آن منظور و برطرف شده بود، ولى به گفته‏ى مسئولين امنيتى آمريكا، آن‏ها با عجله محل سفارت را به شرق بيروت منتقل كردند و به همين لحاظ بسيارى از اصول ايمنى، امكانات و ابزار آلات ضرورى حفاظتى به‏كار گرفته نشد. «رابرت لورا» مسئول امنيت سفارت، بعدها اظهار داشت: «يك مانع فولادىِ ضد ضربه و انفجار كه قرار بود داخل مجتمع سفارت در شرق بيروت تعبيه شود، به دليل انتقال سريع به محل جديد، نصب نشده بود.»
همه اين تحليل‏ها و توضيحات براى كاستن از عظمت ضربه‏اى بود كه بر دستگاه امنيتى آمريكا وارد شده بود. همه اين‏ها در حالى بود كه اين ساختمان از طريق يك جاده مارپيچ، با مواضع بلند بتونى كه ميان هر كدام يك اتاقك قرار داشت و در آن‏ها نگهبانى مسلح ايستاده بود، حفاظت مى‏شد و به دليل كثرت مواضع و حفاظت، آن‏جا به «قلعه‏ى آمريكا در بيروت» معروف شده، از نظر كارشناسان آمريكايى، كاملاً ضد ضربه و غيرقابل نفوذ بود.

زمينه‏هاى حمله
در آن برهه از زمان، آمريكا در شوراى امنيت سازمان ملل متحد،قطعنامه‏ى اين سازمان مبنى بر خروج فورى اسرائيل از لبنان را «وتو» كرده بود و فشار زيادى بر دولت لبنان مى‏آورد تا صلح با اسرائيل را بر آن تحميل كند؛ به همين لحاظ، آمريكايى‏ها بيش از هر زمان ديگر انتظار حمله و عكس العمل مسلمانان لبنان را مى‏كشيدند.
روز پنجشنبه 1363/6/15 ه.ش (6سپتامبر1984م) دو هفته قبل از حمله به سفارت، آمريكا، قطعنامه‏ى ديگر شوراى امنيت را كه در آن اسرائيل موظف شده بود از آزار و اذيت ساكنان غير نظامى منطقه‏ى جنوب لبنان كه در اشغال داشت، خوددارى كند، وتو كرد. دو روز بعد از آن بود كه سازمان جهاد اسلامى طى بيانيه‏اى كه در بيروت منتشر شد، خطاب به سردمداران آمريكا اعلام كرد:
«اين بى توجهى‏هاى مداوم از سوى آمريكا نسبت به ملت ما، پاسخ مناسبى خواهد داشت. ما به زودى عليه يكى از مهم‏ترين موسسات آمريكايى در خاورميانه دست به عمليات خواهيم زد. قهرمانان ما حاضرند جان خود را فدا كنند تا يكى از مراكز آمريكايى يا اسرائيلى را هر چند بى اهميت باشد نابود سازند» در ادامه‏ى بيانيه خطاب به‏رئيس جمهورى آمريكا آمده بود:
«و تو اى حاكم كاخ سفيد! منتظر ضربه‏هاى دردناك ما باش. قبل از موعد انتخابات، ضرباتى كه ما وارد خواهيم كرد، بسيار دردناك‏تر از ضربه‏هاى سفارت در بيروت غربى و مركز فرماندهى نيروهاى تفنگدار آمريكايى در بيروت خواهد بود».

عمليات
ساعت 11/45 صبح به وقت بيروت، روز پنجشنبه 1363/6/29 ه.ش (24ذيحجه1404ه.ق، 20ستپامبر1984م) بود. هفده ماه از حادثه‏ى انفجار سفارت آمريكا در بيروت غربى، يازده ماه از انفجار مقر مارينز مى‏گذشت و «رونالدريگان» مى‏رفت تا خود را براى انتخابات دور بعدى رياست جمهورى آماده سازد.
يك دستگاه ماشين «دوج وان» سفيد رنگ استيش××× 1 بعضى منابع عنوان كردند داراى پلاك سياسى هلندى و يا آلمانى بوده است؛ ولى خبرگزارى‏ها آن را داراى پلاكِ سفارت آمريكا دانسته‏اند، بنابر بعضى اظهارات، اين ماشين دو سال قبل، از محل سفارت آمريكا در بيروت غربى به سرقت رفته بود و طى اين مدت در جايى پنهان نگه داشته شده بود. ××× از جاده‏ى مارپيچ، به طرف درِ اصلى سفارت رفت. برخى منابع مدعى شده‏اند كه چون عُرف ماشين‏هاى آمريكايى اين بود كه دو نفر يكى به عنوان راننده و ديگرى براى حفاظت در ترددهاى درون‏شهرى در آن قرار داشته باشند، اين ماشين نيز دو سرنشين داشته‏است.
حدود 500 كيلوگرم مواد منفجره از انواع مختلف داخل اين اتومبيل كه از نوع ماشين‏هاى دوجى بود كه سفير آمريكا گاهى از آن‏ها براى رفت و آمد خود استفاده مى‏كرد، جاسازى و آماده‏ى انفجار شده بود. رابين رايت، درباره‏ى عمليات عليه سفارت آمريكا در دير عوكر مى‏نويسد:
«روز 20 سپتامبر 1984، يك روز شرجى مديترانه‏اى، و با توجه به اوضاع و احوال بيروت، روز آرامى بود. «كِنى راجِرز» يك اسكاتلندى تنومند كه آن زمان موقتاً مأمور خدمت در بيروت بود، در پاركينگ سفارت آمريكا در بخش شرقى بيروت، نگهبانى مى‏داد. او منتظر بود تا «ديويد ميرز» سفير انگليس در بيروت، از ملاقات رسمى‏اش با «ريگينالد بارتولوميو» همتاى آمريكايى‏اش باز گردد.
را جرز عضو «پليس نظامى سلطنتى» و از مأموران يگان امنيتى تشكيل شده براى حفاظت از مأموران سياسى انگليس بود. نگهبانى دادن در بخش مسيحى نشين شرق بيروت، خيلى راحت به نظر مى‏رسيد. در مقايسه با حوادث خشونت‏بار سه سال گذشته‏ى منطقه‏ى مسلمان نشين غرب بيروت، در اين‏جا فقط چند انفجار كوچك اتفاق افتاده بود. منطقه‏ى شرقى از نظر روانى هم‏خيلى امتياز داشت.
در لحظاتى كه راجرز در كنار اتومبيل «ليموزين» ضد گلوله‏ى سفير انگليس نگهبانى مى‏داد، در انت‏هاى خيابان مسدود شده با موانع مختلف جلوى سفارت آمريكا، صحنه‏اى توجهش را جلب كرد. راجِرز، روز بعد آن‏چه را كه ديده بود،اين گونه تعريف كرد: در آن لحظه نگاهم به پايين جاده بود كه يك كاميون شورولت سفيد رنگ با نمره‏ى سياسى ديدم. اين طور به نظر آمد كه سرنشينان كاميون، با نگهبان ورودى جاده، درگيرى لفظى پيدا كرده‏اند. ]يكى از نگهبانان كه جزو پليس لبنان بود، به راننده مشكوك شده، و از او درخواست مدارك شناسايى خود و ماشين را داشت. [يكى از آن‏هايى كه داخل كاميون بود، با اسلحه‏ى خود يك تير به طرف نگهبان شليك كرد، سپس راننده به شدت گاز داد و ماشين با سرعت به طرف ساختمان اصلى سفارت حركت كرد. يكى ديگر از نگهبان‏ها به طرف ماشين تيراندازى كرد؛ شايد سه تير شليك شد. ولى چون شيشه‏ى عقب ماشين ضد گلوله بود، تيرها به راننده آسيبى نرساند. در اين لحظه بود كه كاميون به محلى كه من در آن‏جا ايستاده بودم، رسيد.
راجِزر، در آن لحظه متوجه شد آن‏چه كه مى‏ترسيده و خارجيان را در لبنان سخت به وحشت مى‏انداخته، در شُرف وقوع است؛ يك كاميون حامل بمب دارد به طرف در ورودى ساختمانى كه دو نماينده‏ى سياسى خارجى در آن هستند، پيش مى‏آيد. او مى‏گويد: از لاى در، پنج گلوله به طرف راننده شليك كردم و ديدم كه راننده به جلو و روى فرمان خم شد. او در همان لحظه‏ى خم شدن، فرمان را به راست چرخاند. كاميون به پهلو پيچيد و با يك كاميون آمريكايى كه در آن‏جا پارك شده بود، برخورد كرد و در اين لحظه انفجار رخ داد.
«لارى گيل» عضو نيروى دريايى آمريكا، در آن پنجشنبه‏ى آفتابى، مأمور پست بازرسى شماره‏ى يك بود. اين پست، دريچه‏اى بود روى دروازه‏ى بزرگ كه به هالِ ورودى سفارت باز مى‏شد. او مى‏گويد: من صداى تيراندازى و كشيده شدن لاستيك‏هاى ماشين روى زمين را شنيدم و به دنبال آن، همه جا در تاريكى فرو رفت.
لارى، به شدت به پلكانِ پشت سرش خورد و بى‏هوش بر روى زمين پرت شد. «ترى تورِل» درجه‏دار آمريكايى نيز به سوى آسانسور مى‏رفت كه انفجار اتفاق افتاد و موج انفجار، آرواره‏هاى او را خرد كرد؛ البته ترى موفق شد كه با دستگاه بى‏سيم همراه خود به مربيان آمريكايى ارتش لبنان كه در وزارت دفاع بودند، اعلام آماده باش قرمز بدهد.
سرگرد «آلِكس فرانكو» كه از حادثه‏ى انفجار بمب در ساختمان قبلى سفارت آمريكا جان سالم به در برده، و به خاطر كمكى كه به يكى از نظاميان كرده بود يك درجه ترفيع گرفته بود، مى‏گفت: صداى شكسته ولى آشناى تورل را شنيدم كه از آن سوى بى‏سيم مى‏گفت كه سفارت منفجر و به هواپرت شده است. در آن لحظه يك آن به ياد انفجار سفارت در 17 ماه قبل و بلايى كه سر خودم آمد، افتادم.
در حقيقت كماندوهاى شيعى از نتيجه‏ى كار ناراحت بودند. اقدام قهرمانانه راجرز و يك نگهبان لبنانى كه آمريكايى‏ها معتقدند در حقيقت گلوله‏ى كارساز را او به سوى راننده شليك كرده است باعث شد كاميون با 3000 كيلوگرم مواد منفجره، در ده مترى درِ ورودى اصلى متوقف شود و نتواند از آن‏جا جلوتر برود. در غير اين صورت، تعداد كشته‏ها بسيار زيادتر مى‏شد. ژنرال آمريكايى كه بر روى اين موضوع تحقيق كرده است، مى‏گويد: اگر اين انفجار در ساختمان صورت مى‏گرفت، خسارات و تلفات به پنج برابر مى‏رسيد.
ساعتى پس از حادثه، اين خبر به سراسر دنيا مخابره شد:
بيروت، لبنان- آسوشيتد پرس
راديو لبنان و فرستنده‏هاى خصوصى، خبر يك انفجار را در ساختمان فرعى سفارت آمريكا در شرق بيروت منتشر كردند. راديو دولتى لبنان اطلاع داد كه انفجار در داخل ساختمان اتفاق افتاده و آتش سوزى به بار آورده است.
«خبر فورى - 20 سپتامبر 1984«
اين بار هم سفير كشورِ به ظاهر ابرقدرت آمريكا، همچون همكار سابق خود، در دفتر كارش، در زير خروارها بتون، خاك و آهن ماند و باز كاركنان و نيروهاى آمريكايى مجبور شدند با دست خالى، قطعات فرو ريخته‏ى ساختمان را كنار بزنند تا عالى‏ترين نماينده‏ى خود در لبنان را از زير آوار بيرون بكشند.
بارتولوميو، سفير آمريكا در لبنان،از ناحيه دست و سر به شدت مجروح شد و به دليل و خامت حالش، در بخش ويژه‏ى بيمارستان «اَبوجودَه» در شرق مسيحى نشين بيروت بسترى شد و تحت عمل جراحى قرار گرفت. ديويدميرز، سفير انگليس نيز كه در طبقه‏ى چهارم با او جلسه داشت، از ناحيه فك و هر دو پايش مجروح شد.
در اين انفجار «مقر گردهمايى اعضاى جناح مسيحيان راستگرا» موسوم به «جبهه‏ى لبنانى» در منطقه‏ى ديرعوكر، كه در نزديكى سفارت قرار داشت، به شدت مورد آسيب قرار گرفت.
انفجار كه حفره‏اى به عمق 3 متر ايجاد كرده بود، 16 دستگاه ماشين داخل سفارت را منهدم كرد و تعدادى را نيز كشته و مجروح ساخت. «كِنِت‏وِلش» افسر ستاد فرماندهى، كه چهار ماه مى‏شد به لبنان آمده بود و به عنوان هماهنگ كننده‏ى عمليات در دفتر خدمات محرمانه‏ى وزارت دفاع آمريكا كار مى‏كرد، هنگامى كه در اتاق كار خود در طبقه‏ى سوم سفارت مشغول نوشتن يك گزارش با ماشين تايپ بود، شدت انفجار او را چنان به ديوار كوبيد كه گردنش شكست.



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «بلال احمد فحص»


عمليات
ساعت 15/30 بعد از ظهر به وقت بيروت، روز شنبه 1363/3/26 ه.ش (16 رمضان المبارك 1404ه.ق، 16 ژوئن 1984 م) اتومبيل مرسدس بنز مدل 200 سفيد رنگى كه چند روز قبل، از طريق معبر «باتِر» وارد منطقه‏ى اشغالى جنوب لبنان شده بود، در جاده‏ى «زَهرانى» كه به شهر «صيدا» منتهى مى‏شد، نزديك تلمبه خانه‏ى نفت «التِابلايى» در منطقه‏ى «باربير» آرام حركت مى‏كرد.
در دور دستِ جاده، كاروان نظاميان صهيونيست، متشكل از چندين كاميون كه تعداد زيادى سرباز داخل آن‏ها قرار داشتند و در حال تردد بودند، بدون اين‏كه بدانند تا دقايقى ديگر چه حادثه‏ى عظيمى بر سر راهشان رخ خواهد داد، پيش مى‏آمدند.
روستاييان و كشاورزان كه از آن‏جا مى‏گذشتند، بى‏آن‏كه توجه خاصى داشته باشند و يا به چيزى شك كنند، جوانى را ديدند كه داخل مرسدس بنز سفيد رنگ نمره‏ى لبنان، در شانه‏ى خاكى جاده نشسته و سوت مى‏زند. نگاه‏هاى تند او در آينه‏ى ماشين كه اطراف را مى‏پاييد تا كسى از مردم در آن حوالى نباشد، حكايت از انتظارى شديد داشت.
شاهدان حادثه، و همچنين منابع نظامى اسلامى، تاكيد كردند كه راننده‏ى جوان، خيلى آرام ماشين را به طرف شمال جاده مى‏راند. نزديك تلمبه خانه، قبل از آن‏كه به پست بازرسى اسرائيلى‏ها برسد و حتى پيش از آن‏كه در ديد آنان قرار بگيرد، دور مى‏زند و مسير خود را همچنان آرام به طرف جنوب ادامه مى‏دهد. او كه انتظار آمدن كاروان را مى‏كشيد، مى‏خواست كسى به ثابت ماندن او در يك جا شك نكند؛ به همين لحاظ در جاده رفت و آمد كرد تا زمان بگذرد. مرسدس بنز سفيد در كنار دروازه‏ى باغى ايستاد. جوان به ساعتش نگاه كرد. او كه خود، بر روى اين منطقه عمليات شناسايى انجام داده بود، به خوبى از زمان تعويض نيروها خبر داشت و مى‏دانست لحظه‏ى موعود فرا رسيده‏است.
سرانجام پس از 40 دقيقه انتظار سخت، در ساعت 16/10 بعد از ظهر، متوجه كاروان نظامى شد كه در جاده به طرفش مى‏آمد، سوئيچ را چرخاند و اتومبيل را روشن كرد. حداقل 150 كيلوگرم ماده‏ى منفجره‏ى «تى.ان.تى» در ماشين جاسازى شده بود.
پيشاپيش كاروان نظامى، يك جيپ اسكورت كه داخل آن يك افسر و سه سرباز مسلح، به حال آماده باش نشسته بودند و وظيفه‏ى كسب اطمينان از عدم وجود مين يا كمين بر عهده‏ى آنان بود، حركت مى‏كرد. افراد داخل جيپ، با غضب به راننده‏ى جوانِ بنز، چشم دوختند كه خونسرد به‏آنان نگاه مى‏كرد. واحد اسكورت، اين‏گونه تصور كردند كه راننده براى پيروى از دستورها و تهديدهاى قبلى ارتش اسرائيل مبنى بر اين‏كه هنگام عبور كاروان‏هاى نظامى، خودروهاى شخصى بايد در خارج از جاده متوقف شوند، در مقابل باغ ايستاده است.
جيپ اسكورت كه رد شد، جوان كه حالا به شدت بى‏تاب شده بود،پا را بر پدال گاز فشرد و با سرعت تمام ماشين را حركت داد. در فاصله‏ى بسيار كم ميان جيپ و اولين كاميون نفرات، چاشنى را زد و به يك‏باره انفجارى عظيم همچون آتشفشان بر سر نيروهاى اشغال‏گر فرود آمد.
جيپ اسكورت كه نفرات داخل آن كشته شده بودند، در حالى كه در آتش مى‏سوخت، مسافتى را به مسير خود ادامه داد و حدود صد متر آن طرف‏تر، در كناره‏ى جاده واژگون شد. يك دستگاه نفربر مدل «ام 113« كه تعدادى سرباز نيز داخل آن بودند، بر اثر شدت موج انفجار 30 متر آن سوتر از مكان انفجار، پرتاب شد، به ديوار باغى برخورد كرده و آن را ويران ساخت.
نيروهاى پست بازرسى كه در سه راهى «زهرانى» به سمت منطقه‏ى صيدا، مشغول تفتيش خودروهاى شخصى بودند، وحشت زده بدان سو شتافتند. آنان منتظر بودند تا كاروان بيايد و نيروهاى جايگزين را به جاى آن‏ها مستقر كند. سربازانى كه به طرف محل انفجار مى‏دويدند، هراسان وبا حالتى روانى، بى‏هدف به اطراف خود تيراندازى مى‏كردند تا مردم منطقه را از هر گونه تحركى بازدارند.
كشاورزانى كه در مزارع مشغول كار بودند، به آن سو شتافتند تا از علت انفجار مطلع شوند. آن‏چه مى‏ديدند، باور كردنى نبود. خودروهاى اسرائيلى در آتش مى‏سوختند، اجساد بر روى زمين افتاده بودند،مجروحين فرياد مى‏زدند.
مردم، شادمان به آن‏چه بر سر دشمن اشغال‏گر آمده بود،مى‏نگريستند؛ ولى با ديدن حالات روانى و وحشى نيروهاى اسرائيلى از ابراز شادى خويش خوددارى كردند.

تلفات
اسرائيل كه همواره بيش‏ترين تلفات و سخت‏ترين ضربات را در عمليات شهادت‏طلبانه متحمل مى‏شد، بر آن شد تا مثل هميشه بر آماركشته‏ها و زخمى‏ها سرپوش بگذارد و با گذشت پنج ساعت از عمليات، مدعى شد: در اين حادثه فقط يك نفربر بر اثر شدت انفجار به 30 متر آن طرف‏تر پرتاب شده است؛ ولى فقط 7 سرباز مجروح شده‏اند كه حال دو تن از آنان وخيم است.
با وجودى كه رژيم صهيونيستى، با استفاده از شيوه‏هاى سانسور خبرى، تلفات را فقط 7 مجروح ذكر كرد، رابين رايت گزارش‏گر شبكه‏هاى خبرى آمريكا، در «الغضب‏المقدس» پا را از اين هم فراتر گذارده و مدعى شده است: «انگار كه معجزه‏اى اتفاق افتاده باشد، فقط پنج سرباز اسرائيلى در اين حادثه مجروح شدند».
بر خلاف ادعاهاى اسرائيل كه قصد آن، حفظ روحيه‏ى سربازانش بود، شاهدان به خبرنگارانى كه ساعتى بعد اجازه‏ى حضور در محل حادثه را پيدا كردند، گفتند كه به چشم خود جسد 5 سرباز اسرائيلى را كه بر روى زمين افتاده بود، ديده‏اند. همچنين جسد يك مرد رهگذر لبنانى كه برحسب اتفاق از آن‏جا عبور مى‏كرده، در محل عمليات افتاده بود. حجم‏تردد آمبولانس‏هاى اسرائيلى نيز نشان از تلفات بالا داشت و بهترين پاسخ به دروغ‏هاى صهيونيست‏ها بود. مردم منطقه اظهار داشتند كه دست كم 20سرباز اسرائيلى در اين حمله كشته و زخمى شده‏اند. قربانيان حادثه به بيمارستان شهرِ اشغالى صور منتقل شدند.
اثرات انفجار تا شعاع 200 مترى، بر در و ديوار باغ‏هاى اطراف به‏چشم مى‏خورد. در محل منفجر شدن ماشين، حفره‏اى به عمق يك متر ايجاد و مرسدس بنز سفيد رنگ به طور كامل منهدم شده بود. نيروهاى اشغال‏گر كه از حمله‏ى مجدد هراس داشتند، با ديدن وانت‏بارى كه به طرفشان مى‏آمد، وحشت‏زده شده و بدون اين‏كه توجه داشته باشند ماشين در حال گذر از منطقه است، به سرعت آن را با موشك ضد تانك هدف قرار داده و منهدم كردند كه راننده‏ى پيرمرد آن، دردَم به شهادت رسيد. خدمه‏ى تانك‏ها نيز از ترس اين‏كه كسى در پشت ديوار باغ‏هاى اطراف به كمين نشسته باشد، به انهدام ديوارها پرداختند.

مسئوليت حمله
درباره‏ى عاملان اين ضربه‏ى شكننده، ادعاهاى مختلفى عنوان شد. خبرگزارى «يونايتدپرس» از قول يك مقام نظامى اسرائيل اعلام كرد: «ماشين مرسدس بنز كه جوانى با لباس سفيد رنگ آن را مى‏راند، به قافله‏ى نظامى اسرائيلى حمله كرد... اين عمليات،حمله‏ى انتحارى خمينيون بود...».
«جبهه‏ى مقاومت ملى» كه متشكل بود از گروه‏هاى مختلف كه عليه اسرائيل مبارزه مى‏كردند، اعلام كرد كه يكى از رزمندگان اين جبهه دست به اين عمليات زده است. يك روز پس از عمليات شهادت‏طلبانه، فرد ناشناسى با دفتر روزنامه‏ى «السَّفير» در بيروت تماس تلفنى گرفت و گفت: «اين عملياتِ فدايى را مجموعه‏ى شهيد «مُرشد نَحاس» انجام داده است...اين مجموعه و امثال آن زياد هستند و چنين عمليات‏هاى انتقام‏جويانه‏اى ادامه پيدا خواهد كرد. چرا كه دشمن، برادران ما را به شهادت رسانده است...».
عمليات شهادت‏طلبانه و لوله‏اى در مردم منطقه ايجاد كرد. مردم شهر اشغال شده‏ى «جَبشيت»، هنگامى كه فهميدند شهيد اين عمليات «بلال‏احمد فحص» از همشهريان آنان مى‏باشد، به خيابان‏هاى شهر آمده و با فرياد «اللَّه اكبر» از او تجليل كردند.
چند روز بعد، تكه پاره‏هاى باقى مانده از پيكر شهيد «بلال احمدفحص» توسط مردم، از «بيمارستان ملى النَجدِه» در شهر نبطيه، تحويل گرفته شد و با وجود ممانعت نيروهاى اشغال‏گر، پيكرش به شهر جبشيت منتقل شد كه مردم طى مراسم باشكوهى او را تشييع كردند و شيخ «عبدالكريم عُبَيد»××× 1 امام جمعه شهر جبشيت كه بعدها توسط كماندوهاى اسرائيلى، شبانه از داخل خانه‏اش ربوده شد و پس از چند سال اسارت آزاد شد. ××× بر پيكر او نماز خواند و سپس در پايين پاى شهيد «شيخ راغِب حَرب»××× 2 امام جمعه سابق جبشيت كه توسط مزدوران اسرائيل را در راه خانه‏اش ترور شد و به شهادت رسيد. ××× دفن گرديد.

شخصيت شهيد
بلال احمد فحص جوان 18 ساله‏ى لبنانى، سال 1345ه.ش، (1966م) در شهر جبشيت در جنوب لبنان، در خانواده‏اى شيعه متولد شد. در كودكى به دليل بعضى اختلافات ميان پدر و مادرش، براى او شناسنامه‏اى گرفته نشد. اين مسئله مشكلات زيادى را در زندگى او به وجود آورد. خانواده‏ى بلال، جهت ادامه‏ى زندگى عازم بيروت شدند. پدرش با يك گارى دستى كوچك، كوچه‏هاى منطقه‏ى شيعه‏نشين «ضاحيِه» (حومه جنوبى بيروت) را زير پا مى‏گذاشت و با فروش سبزى و ميوه، مخارج خانواده‏ى مستضعف خويش را تأمين مى‏كرد. يك سال و دو ماه قبل از شهادت بلال، وى «فاطمه مَنتَش» دختر جوان شيعه را به عقد خود در آورد، على‏رغم نداشتن شناسنامه، شيخ راغب حرب، مشكل ازدواج را براى آن‏ها حل كرد.
بلال، با وجود سن كم، علاقه‏ى بسيارى به فعاليت‏هاى اسلامى و جهادى داشت. براى اين‏كه به هر طريق ممكن دِينِ خود را در مبارزه عليه اسرائيل و دشمنان ادا كرده باشد، مدتى در دفتر «حركت امل» در منطقه‏ى «بِئراُلعَبِد» كارهاى پيش افتاده‏ى خدماتى و نظافتى انجام مى‏داد. پس از مدتى به عضويت رسمى امل در آمد و غالب شب‏ها در دفتر امل مى‏خوابيد. يكى از دوستان نزديك بلال، درباره‏ى خصوصيات فردى و روحيات او در طول فعاليتش در امل و شركت او در فعاليت‏هاى مختلف، مى‏گويد: «بلال» جوان پر شورى بود. همواره اصرار داشت كه در فعاليت‏هاى اسلامى و انقلابى شركت كند. او كه 15 - 16 سال بيش‏تر نداشت، از رواج و گستردگىِ فساد و بى‏بند و بارى در لبنان عصبانى مى‏شد و همواره به دنبال راهى براى مقابله‏ى با آن‏ها بود؛ به همين لحاظ بعضى وقت‏ها همراه با يكى از دوستانش به نام «رضا» كه 13 سال داشت، چند تكه نيم پوندى «تى.ان.تى» بر مى‏داشتند، چاشنى‏گذارى كرده، و نيمه‏هاى شب به مناطق فاسد در بيروت شرقى مى‏رفتند و مواد منفجره را كه به صورت بمب دست‏ساز تهيه شده بود، به داخل مراكز فساد و قمارخانه‏ها مى‏انداختند.
سال 1359ه.ش، (1980م)، كار بلال اين بود، و همه‏ى اين كارها درزمانى انجام مى‏شد كه رهبران محافظه كار برخى از سازمان‏هاى انقلابى و حتى اسلامى با گرفتن حق و حساب، و بيش‏تر براى اين‏كه متهم به شركت در حمله به مراكز فساد نشوند، جلوى در بعضى از كازينوها و مراكز فساد،نيروى مسلح به عنوان محافظ، مى‏گماردند. اين‏جا بود كه كار بلال و دوستش كمى سخت‏تر شد؛ ولى اين مانع هم نتوانست جلوى آن‏ها را بگيرد.
طرحى نو براى عمليات ريخته شد. بلال بمب دست‏ساز را داخل جيب خود پنهان مى‏كرد و با محافظِ ساختمان به صحبت مى‏پرداخت و حواس او را پرت مى‏كرد. دقايقى بعد و در فرصتى مناسب، رضا تكه سنگى را از دور به داخل مركز پرتاب مى‏كرد و بلال سراسيمه فرياد مى‏زد... بمب... تا محافظ و ديگران از آن‏جا دور شوند. وقتى همه فرار مى‏كردند، بلال تى.ان.تى. را به داخل مى‏انداخت و آن‏جا را منفجر مى‏كرد. او خيلى مراقب بود كه خطر جانى متوجه كسى نشود. قصد آن‏ها از اين گونه اعمال، اين بود كه صاحبان مراكز فساد را ترسانده و آن‏ها را مجبور به تعطيل كردن مراكزشان بكنند. با توجه به اين‏كه محافظ گمارده شده به نوعى از همرزمان بلال محسوب مى‏شد، او سعى زيادى داشت كه هيچ آسيبى به آن‏ها نرسد.
پس از مدتى حضور در واحدهاى مختلف سازمان، به لحاظ توانايى و استعدادش، مسئوليت بخش مخابرات حركت امل در منطقه‏ى شيعه‏نشين «بِئراُلعَبِد» به او واگذار شد. «نبيه‏برّى» رئيس تشكيلات امل،كه وكيل دادگسترى نيز بود، به بلال قول داد كه براى او شناسنامه‏اى فراهم كند. پس از مدتى نيز برّى او را به عنوان محافظ شخصى خود برگزيد و از آن روز به بعد، همه جا بلال همراه او بود. با همه‏ى اين‏ها، هيچ‏كس از فعاليت‏هاى اين جوان پر شور خبر نداشت. حتى به او شك هم نمى‏بردند. پنهان‏كارى و زرنگى بسيار او، باعث شده بود تا كسى بويى نبرد.
بلال خيلى هراس داشت كه در درگيرى‏هاى داخلى مسلحانه كه ميان احزاب و گروه‏ها رخ مى‏داد، كشته شود. او به هيچ وجه اين گونه مردن را قبول نداشت و در راه هدفِ اسلامى نمى‏دانست؛ به همين لحاظ خود، اولين كسى بود كه پيشنهاد داد تا عملياتى شهادت‏طلبانه عليه نيروهاى صهيونيست كه دشمن اصلى مسلمانان محسوب مى‏شدند، انجام دهد. شهادت در نبرد رويارو با قوم يهود، آرزوى متعالى اوبود.
جنايات اسرائيل و نيروهاى اشغال‏گرش در لبنان، به خصوص مناطقى كه مراكز پرجمعيت مسلمانان و شيعيان بود، به اوج خود رسيده بود. «شيخ راغب حرب» امام جمعه جبشيت، كه به تازگى از زندان‏هاى رژيم صهيونيستى آزاد شده بود، مقابل در منزلش، به دست مزدوران، مورد حمله‏ى مسلحانه قرار گرفت و به شهادت رسيد. بلال كه علاقه بسيار زيادى به آن شيخ وارسته و مجاهد داشت و الگوى مبارزاتى خود را از او گرفته بود، تصميم خويش را قطعى كرد و طرح آماده‏ى كار را با چند تن از دوستان نزديكش در ميان گذاشت.
يكى از روزها، بدون اين‏كه كسى متوجه شود، بلالِ پرشور و جوان، نزد يكى از روحانيون مجاهد و انقلابى بيروت رفت.پس از اين‏كه تصميم خود را با او در ميان گذاشت و استقبال او را ديد، نظر امام خمينى را درباره‏ى عمليات شهادت‏طلبانه جويا شد. روحانى مطلع كه از نظرات امام آگاهى داشت، به او گفت: «حضرت امام جايز مى‏دانند كه يك نفر خود را ميان ده‏ها سرباز اشغال‏گر اسرائيلى منفجر كند و با شهادت خود تعدادى از آن‏ها را به درك واصل سازد».
بلال با شنيدن اين سخن، در حالى كه اشك از ديدگانش جارى شده بود، سر از پا نمى‏شناخت. لبخندى معنادار زد، دو كف دست‏هاى خود را بر روى چشمانش نهاد و گفت: «كلام امام عزيز جايش روى چشمان من است. هر چه كه او بگويد، به جان و دل مى‏پذيرم... الحمدلله...».
فرد روحانى كه حالات زيباى او را ديد، بلال را در بغل گرفت و در حالى كه سخت مى‏گريست، پيشانى او را بوسيد.
«فاطمه منتش» درباره‏ى بلال كه به «داماد جنوب» معروف شده است، مى‏گويد:



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «سيدعلى حسين صفى‏الدين»
نويسنده : علوی


عمليات ناقص عليه «نيروهاى فرانسوى»
نويسنده : علوی


عمليات «مدرسه الشجره»


زمينه‏ هاى عمليات
روز يكشنبه 1362/7/24 ه.ش (9 محرم الحرام 1404ه.ق، 16اكتبر 1983م)، مصادف بود با يكى از حزن‏انگيزترين خاطرات شيعيان جهان. تاسوعاى حسينى، كه مقدمه‏اى بود بر عزادارى و گرامى داشت قيام سالار شهيدان اباعبداللَّه الحسين ‏عليه السلام، در لبنان نيز همچون ديگر كشورهاى اسلامى شور و حال خاصى داشت. اين شور و حال در منطقه‏ى جنوب لبنان كه تحت اشغال نيروهاى متجاوز صهيونيست به سر مى‏برد،نشان از الگوپذيرى مردم اين سامان از حماسه‏ى عظيم كربلا داشت.
روز تاسوعا، طبق روال همه ساله، شيعيان منطقه‏ى «نبطيه» كه به عزادارى براى امام حسين‏عليه السلام معروف بودند، در روستاها و شهرك‏هاى اطراف، در خيابان‏ها و كوچه‏ها، دسته‏هاى سوگوارى به راه انداخته، به نوحه سرايى و عزادارى مشغول بودند. شيون و فرياد در كوچه‏هاى خاكى روستاى «معركه» از توابع نبطيه مى‏پيچيد. اهالى روستا، به خصوص جوانان كه از ظلم و تعدى صهيونيست‏ها به تنگ آمده بودند، در خيابان اصلى روستا جمع شده و بر سر و سينه مى‏كوبيدند كه از دور دست، چند كاميون نظامى نمايان شد. دقايقى بعد، جيپ اسكورت كه چند افسر داخل آن نشسته بودند، به طرف جمعيت آمد و به بهانه‏ى اين‏كه كاروان نظامى اسرائيل قصد عبور از آن‏جا را دارد، به سمت عزاداران هجوم آورد.جر و بحث مردم با يهوديانِ مسلح بالا گرفت. اهانت‏ها و هتاكى‏هاى افسران‏صهيونيست، مردم را عصبانى‏تر كرد و تيراندازى آنان باعث شد تا مردم خشمگين، با پرتاب سنگ به مقابله بپردازند.
ساعتى بعد درگيرى به اوج خود رسيد. خيابان اصلى، با لاستيك‏هاى مشتعل بسته شد و اين‏ها همه برخاسته از جناياتى بود كه نيروهاى يهودى مرتكب شدند و با تيراندازى به سوى مردم بى‏سلاح، دو نفر از آنان را به شهادت رسانده و 15 روستايى ديگر را مجروح ساختند. نيروهاى اسرائيلى ديوانه‏وار و وحشت‏زده، به طرف سوگواران تيراندازى مى‏كردند.
طولى نكشيد كه اخبار و تفاصيل اين جنايت، در كل لبنان پخش شد و خون غيرتمندان را به جوش آورد. بخصوص اين‏كه روز بعد، عاشورا بود و شيعيان در تدارك مراسمى سنگين و عظيم. رئيس «مجلس اعلاى شيعيان» كه در بيروت مستقر بود، به محض كسب اطلاع از حادثه‏ى روستاى معركه، با صدور بيانيه‏اى، ضمن عرض تسليت اين واقعه به شيعيان لبنان، فتواى جهادى عليه صهيونيست‏ها صادر نمود و اعلام كرد:
«از اين به بعد، براى شيعيان ملايمت با واحدها و نفرات نظامى اسرائيل،يك گناه محسوب مى‏شود...»
از آن‏جا بود كه جنگ علنى نيروهاى اسرائيلى و مردم شروع شد و نتايج آن در روزهاى بعد نمايان گرديد.
يك سال از حمله‏ى شهادت‏طلبانه جوان شيعه لبنانى «احمد قصير»، به مقر فرماندارى نظامى نيروهاى اسرائيل در شهر صور مى‏گذشت؛ ولى به ظاهر نيروهاى اشغال‏گر از اين حمله‏ى بزرگ، درس عبرت نگرفته بودند و همچنان به جنايت و خباثت دست زده، و نيروهاى اطلاعاتى خود را براى شناسايى مخالفين و وارد آوردن ضربه به آنان اعزام مى‏كردند. پايگاه آماده‏سازى و اعزام اين نيروها، مقر جديد فرماندارى نظامى ارتش اسرائيل در شهر صور بود.
«ساموئل كاتز» از افسران سابق ارتش اسرائيل در آن ايام، در كتاب خود تحت عنوان «جاسوسان خط آتش»، درباره‏ى فعاليت دستگاه‏هاى اطلاعاتى اسرائيل در تجاوز به لبنان مى‏نويسد:
«شين‏بِث» نيز به صورتى خونين در باتلاق لبنان فرو رفته بود. آن‏ها را نيز به لبنان فرستاده بودند تا در شناسايى رهبران شناخته شده‏ى فلسطينى‏ها و دشمن جديد اسرائيل، يعنى «امل» و شبه نظاميان «حزب‏اللَّه» به ارتش اسرائيل و پليس مرزى كمك كنند».
هنگامى كه در صبحدم روز يكشنبه اول آبان(شانزدهم محرم، بيست‏وسوم اكتبر) يك هفته پس از حادثه روستاى معركه، دو كاميون پر از مواد منفجره به مقر فرماندهى نيروهاى تفنگدار دريايى آمريكا و فرماندهى نيروهاى چترباز فرانسوى در بيروت حمله برد مقامات اسرائيل از اين‏كه آنان هدف حمله قرار نگرفته بودند،نفس راحتى كشيده و اعلام كردند كه: «ما مسئول حفاظت و حمايت از نيروهاى آمريكايى در لبنان نيستيم.»

موقعيت هدف
در مدخل شمال شرقى شهر بندرى صور در جنوب لبنان، نزديك جايى كه سال گذشته مقر فرماندار نظامى ارتش اسرائيل، توسط احمد قصير منفجر شد، ساختمان بزرگى به شكل حرف «L» لاتين، با نمايى زرد رنگ، متشكل از 25 اتاق قرار داشت. قبل از حمله‏ى اسرائيل به لبنان،اين محل متعلق به آوارگان فلسطينى بود كه زير نظر «موسسه امداد سازمان ملل» اداره مى‏شد و سازمان حمايت از آوارگان فلسطينى «منظمه غوث اللاجئين الفلسطينيين الاونرا» در آن مستقر بود كه پس از تجاوز نيروهاى اسرائيلى به شهر صور، به اشغال آنان در آمد.
اسرائيل، در اين ساختمان بزرگ كه مدت‏ها پيش از آن مدرسه‏ى نوجوانان لبنانى بود و به دليل وجود درخت سر سبز و تنومند وسط آن به «مدرسه الشجره» (مدرسه‏ى درخت)معروف شده بود، يكى از ستادهاى فرماندهى «نيروهاى دفاع اسرائيل»)I.D.F( را مستقر كرده بود.
پس از انفجار مقر فرماندهى نظامى در منطقه‏ى «البَص»، تشكيلات فرماندهى به اين ساختمان منتقل شد كه دور از جاده‏ى اصلى در خيابانى باعرض 8 متر قرار داشت. تنها راه رسيدن به آن‏جا، با قطعات بتونى مكعب شكل بزرگ و سرعت‏گيرهاى مختلف و همچنين تيرآهن‏هاى قطور و سيم‏هاى خاردار، براى عبور وسايل نقليه متفرقه بسته شده بود. رفت و آمد نفرات پياده نيز به شدت تحت كنترل و بازرسى بود. در ميان هر دو بلوك بتونى نيز يك سنگر نگهبانى وجود داشت. هر خودرويى كه قصد نزديك شدن به مقر را داشت، مجبور بود با سرعت بسيار كم و به صورت زيگزاگ از ميان موانع عبور كند.
در مقابل ساختمان مدرسه الشجره، مجتمع مسكونى «بِنوابَركات» متعلق به «ارتش لبنان» قرار داشت كه در آن زمان، نيروهاى فرانسوى تابع نيروهاى حافظ صلح در جنوب لبنان، در آن‏جا مستقر بودند. بخشى از ساختمان الشجره، به انبار مهمات و مواد منفجره‏ى ارتش و واحدهاى اطلاعاتى و تروريستى اسرائيل تعلق داشت.
مساحت ساختمان 600 متر مربع بود و در زير زمين آن، محل بازجويى از بازداشت شدگان فلسطينى و لبنانى و همچنين بازداشت‏گاه موقت آنان پيش از اعزام به داخل فلسطين اشغالى، قرار داشت. يكى از اتاق‏هاى آن‏جا نيز به صدور و تاييد مجوز ورود و خروج مردم محلى براى تردد به منطقه‏ى آزاد شمال و بيروت اختصاص داشت.
مقر فرماندهى سرويس اطلاعاتى اسرائيل «شين‏بث»، در اين ساختمان مستقر بود و بيش از 200 نظامى اسرائيلى و همچنين حدود130 زندانى، از جمله چندين زن فلسطينى و لبنانى در آن‏جا به سر مى‏بردند.

عمليات
روز جمعه 1362/8/13 ه.ش (28 محرم‏الحرام 1404ه.ق، 4نوامبر1983م)، سه هفته پس از هجوم نظاميان صهيونيستى به عزاداران حسينى در روستاى معركه، و در اولين سالگرد حمله‏ى شهيد احمد قصير به مقر فرماندارى نظامى در صور، در ساعت 6/15 صبح،كاميون كوچك شورلت سبز رنگ، كه حدود 500 كيلوگرم مواد منفجره شديد الانفجار در آن جاسازى شده بود، از جاده‏ى ساحلى صور به خيابان مدرسه الشجره پيچيد و به طرف مقر نظامى كه با روستاى معركه فقط 13كيلومتر فاصله داشت، حمله برد.
به محض اين‏كه كاميون اولين مانع را رد كرد، «ديويدلوز» سرباز 31ساله اسرائيلى، كه متوجه شد خطرى مقرشان را تهديد مى‏كند، از سنگر بيرون پريد و اسلحه‏ى خود كارِ «ام.16« خود را به طرف راننده كه سعى مى‏كرد با سرعت هر چه بيش‏تر موانع زيگزاگ را رد كند، شليك كرد. در آن صبح زود تردد اتومبيل‏ها آن‏چنان زياد نشده بود و صداى تيراندازى مستمر، خفته‏ها را بيدار كرد. در همان اولين لحظات تيراندازى، نيروهاى اسرائيلى كه در اتاق‏هاى ساختمان بودند، وحشت زده از خواب پريدند؛ ولى نمى‏دانستند علت تيراندازى چيست و چه بايد كرد. با خود انديشيدند شايد هواپيماهاى سوريه، حمله‏ى هوايى انجام داده‏اند و ضد هوايى‏هاى اسرائيل در پى‏پاسخ برآمده بودند؛ ولى نه صداى هواپيما به گوش مى‏رسيد و نه صداى تيراندازى از ضدهوايى‏هاى قوى بود. هر آن‏چه كه بود، لحظات بعد پاسخ سوال همه را داد.
ديويدلوز، همچنان به دنبال كاميون كه با سرعت موانع زيگزاگ را رد كرده و در ادامه‏ى مسير خود به ميله‏ها و پايه‏هاى بتونى برخورد مى‏كرد ولى به راه خود ادامه مى‏داد، مى‏دويد؛ در همان حال دستش بر ماشه فشار مى‏آورد و گلوله‏هاى خود را از فاصله‏اى بسيار كم به سمت راننده و ماشين شليك مى‏كرد. بر اثر تيراندازى، لاستيك‏هاى اتومبيل تركيدند واز رادياتور آن كه سوراخ شده بود، رودى از آب بر زمين نقش بست؛ با اين حال كاميون راه خود را ادامه داد. لوز مى‏گويد كه كه مطمئن است راننده‏ى جوان را كشته و به چشم خود ديده است كه او بر اثر اصابت گلوله به سر و بدنش، بر روى فرمان خم شده است. ولى برخلاف تصور او، راننده‏ى مجروح، كاميون را تا درِ ورودى هدايت كرد، با پيچاندن فرمان به سمت چپ، دروازه‏ى آهنى و بزرگ مدرسه را منهدم ساخت و با زدن چاشنى، كاميون حامل بمب را در فاصله‏ى پنج مترى ساختمان اصلى منفجر كرد، كه در صورت كشته شدن راننده، چنين امرى به هيچ وجه امكان‏پذير نبود.
لوز، بعدها تعريف كرد كه به چشم خود ديده است راننده‏ى جوان، با وجودى كه گلوله‏هاى او به بدنش اصابت مى‏كرد، تا آخرين لحظات جان، لبخند بر لب داشت.
صداى انفجار تا فاصله 35 كيلومترى در شهر و اطراف پيچيد و در آن صبحدم جمعه، همگان را متعجب ساخت. نيروهاى اطلاعاتى و نظامى اسرائيل كه با صداى تيراندازى از خواب پريده و به دنبال سلاح و تجهيزات خود براى مقابله با هر گونه تحرك و حمله‏اى بودند، ناگهان شعله‏اى سرخ همراه با صداى وحشتناك در مقابل خود ديدند و در يك چشم بر هم زدن، طبقات بالايى بر سرشان فرود آمد.
اطلاعات و گزارش‏هاى بعدى حاكى از اين بود كه دو انفجار عظيم در ساعت 6/15 و 6/25 دقيقه صبح رخ داده و سپس صداى 13 انفجار ديگر كه ناشى از انفجار مهمات ذخيره شده در انبار ساختمان بود به گوش رسيد. اين انفجارات 2/5 ساعت ادامه داشت و بر تلفات و انهدام ساختمان مى‏افزود.
انواع و اقسام مواد منفجره كه براى انجام عمليات بمب‏گذارى در شهرها و سركوب هر گونه مخالفت، در ساختمان نگه‏دارى مى‏شد،باعث شد كه حتى به دور از تصور طراحان اين عمليات شهادت‏طلبانه، وسعت عمليات گسترش بيش‏ترى پيدا كند و تلفات و صدمات بيش‏ترى بردشمن وارد آيد. مسئله‏ى مضحك اين بود كه اسرائيل مدعى شد كاميون مهاجم فقط حاوى 50 كيلومتر مواد منفجره بوده است و بقيه‏ى انفجارها و علت اصلى فرو ريختن ساختمان، حاصل مواد ذخيره شده در انبار مهمات بوده است.
بلافاصله پس از انفجار، نيروهاى اسرائيلى مستقر در ديگر پايگاه‏هاى اطراف و داخل شهر، به آن‏جا شتافتند؛ ولى كسى جرات نزديك شدن به صحنه‏ى حادثه را نداشت. انفجارهاى پياپى مانع مى‏شد تا در دقايق اوليه بشود به آسيب ديدگان كمك كرد. تمامى جاده‏هاى منتهى به شهر صور بسته، و پست‏هاى بازرسى و جستجو در جاده‏ى ساحلى ميان شهرهاى صور و صيدا ايجاد شد. ظواهر امر نشان مى‏داد اكثر افرادى كه آن‏جا بوده‏اند، كشته شده‏اند. عمليات نجات مجروحين از زير آوار شروع شد و تكه‏هاى بدن كشته شدگان نيز جمع‏آورى گرديد. يكى از مسئولين مقاومت اسلامى درباره‏ى چگونگى اين عمليات مى‏گويد: با گذشت يك سال از عمليات شهيد احمد قصير، مقاومت اسلامى براساس تغييراتى كه صهيونيست‏ها در سيستم و سازمان حفاظتى مقرهاى خود داده بودند، يك نقشه‏ى جديد براى عملياتى ديگر طراحى كرده، اما اين طرح با مشكلات زيادى روبه رو بود.
پس از كنترل و شناسايى دقيق هدف، روز عمليات مشخص شد و قرار شد كه اين حمله روز سه شنبه و يا چهارشنبه انجام شود. هنگامى كه به مجرى عمليات اطلاع داده شد كه خود را براى انجام حمله آماده كند،خنده‏اى كرد و با اطمينان روحى گفت: خودتان را خسته نكنيد... اين روزها زمان شهادت من نيست، من صبح روز جمعه به شهادت خواهم رسيد... هر روز ديگرى كه براى اين عمليات در نظر بگيريد با شكست مواجه خواهد شد.
طراحان عمليات از اين سخن او شگفت‏زده شدند؛ ولى پى‏گيركارها براى روز چهارشنبه شدند. در روز موعود، ناگهان صهيونيست‏ها اقدام به اجراى طرح جديدى براى مستحكم كردن ساختمان كردند كه اين امر موجب شد تا عمليات به روز ديگرى موكول شود. براساس شناسايى‏هايى كه انجام شد، مشخص گرديد ورود كاميون حامل بمب به ساختمان غير ممكن شده است.
شب جمعه، صهيونيست‏ها براى انجام تدابير بازدارنده‏ى جديد، اقدام به برداشتن بخشى از امكانات قرار گرفته در مسير كردند كه اين مسئله باعث شد تا راه براى حمله باز شود. هنگامى كه خبر به مجرى عمليات رسيد،او گفت: من كه به شما گفته بودم عمليات، صبح روز جمعه انجام خواهد شد و اين چيزى نيست جز امداد الهى.
آن شب، شام را براى همرزمانش آماده كرد و با آن‏ها چايى را كه خود مهيا كرده بود نوشيد، سپس خوابيد.
نيمه‏هاى شب از خواب برخاست و به نماز شب ايستاد. سپس به تلاوت قرآن پرداخت. صبح زود، به حمام رفت و غسل شهادت كرد. يكى از دوستان، حوله‏اى به او داد تا خودش را خشك كند، ولى او نپذيرفت و گفت: مى‏خواهم با آب اين غسل با خداى خود ملاقات كنم.
يكى از دوستان كه تا آخرين دقايق همراهش بود مى‏گويد كه او به من گفت: من به اذن خداوند متعال به موضع صهيونيست‏ها خواهم رسيد و آن را نابود مى‏كنم. هنگام اجراى عمليات براى من نگران نباشيد. من به موفقيت و امداد الهى اطمينان كامل دارم و نسبت به زخمى شدن شما براثر انفجار نگرانم؛ زيرا شدت انفجار به حدى خواهد بود كه حتى پرندگان كه در آسمان آن‏جا پرواز مى‏كنند بر زمين خواهند افتاد... .
لحظاتى قبل از عمليات، با وجودى كه ساعتى از غسل شهادتش مى‏گذشت، هنوز موهايش خيس بود و قطرات آب از محاسن و چانه‏اش مى‏چكيد.
او در آخرين كلام به عنوان وصيت، خطاب به دوستانش گفت:
اين راه كه امام على‏عليه السلام و سيد الشهدا ابا عبداللَّه الحسين‏عليه السلام شروع كرده‏اند راهى الهى است و ما امروز اين راه را دوباره زنده مى‏كنيم. اجازه ندهيد اين نعمت الهى تا ظهور صاحب الزمان (عج) قطع شود. هر خانه يا سنگى، يا خيمه‏اى يا قطعه زمينى كه در اشغال صهيونيست‏هاست، بايد آزاد شود. تمام تلاش خود را به‏كار گيريد تا همگى در روز قيامت همديگر را ملاقات كنيم و در كار خود پشتكار داشته باشيد؛ زيرا راهى كه در پيش داريد، راهى است طولانى و دشوار.»
او از ما خواست تا سلامش را به گروهى از برادران كه با اسم از آن‏ها ياد كرد، برسانيم. جالب اين بود كه تمامى آن اسامى، افرادى بودند كه يكى پس از ديگرى بعدها در عمليات عليه صهيونيست‏ها به شهادت رسيدند. هنگامى كه از او پرسيده شد به خانواده‏اش چه بگويند و چگونه آن‏ها را خبر كنند، خنده‏اى تحويل داد و گفت: نگران نباشيد، خداوند كارها را درست خواهد كرد.



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


عمليات عليه «مقر چتربازان فرانسوى»
نويسنده : علوی


عمليات عليه «مقر تفنگداران دريايى آمريكا - مارينز» 2

دروازه‏ى آهنى كه راننده كاميون از آن گذشته بود، به صورت تكه‏پاره‏هاى‏آهن در اطراف پراكنده شده بود. انفجار، درخت‏هاى اطراف را تكه‏تكه كرده و چوب و برگ‏هاى سبز، سياه شده، بر روى زمين پراكنده بودند. كاغذ پاره‏هايى كه تا كمى پيش از آن، عنوان «سند» داشتند و هر كسى قدرت و جرأت دسترسى به آن‏ها را نداشت، در اطراف مقر و آوار پراكنده بودند و دستخوش باد اين سو و آن‏سو مى‏شدند. اسناد سرى درباره‏ى اماكن استقرار تيراندازان، تعليمات و آموزش‏هاى صعود با هلى‏كوپتر، سربرگ‏هايى از قواى مارينز و نامه‏هايى از آمريكا خطاب به افراد، پخش بود. بين كاغذها، نامه‏اى آبى‏رنگ از «كاروليناى جنوبى» به چشم مى‏خورد كه هنوز باز نشده و معلوم نبود متعلق به كداميك از اين اجساد متلاشى شده‏است.
در آن ميان، صفحه 22 از پرونده سرّى مارينز ميان آوار به چشم مى‏خورد كه حاوى دستورالعمل وزارت دفاع آمريكا درباره‏ى روابط دوستانه بين نيروهاى مارينز و شهروندان لبنانى بود كه در آن آمده بود: شما نبايد بگذاريد كسى متوجه شود در آن‏جا چه مى‏كنيد. اين اعلام بايد به همه نيروهاى مارينز ابلاغ شود.
بر روى ريشه‏هاى درختى قطع شده، نسخه‏اى از مجله‏ى واحد مارينز به نام «اسكاپ روت» مورخ 1362/6/24 ه.ش (15 سپتامبر 1983م) حدود سه هفته قبل به چشم مى‏خورد؛ در صفحه‏ى دوم آن مقاله‏اى از «مايلزبوردين» باعنوان «مردم به نيروهاى مارينز اعتماد دارند» ديدم. او در آن مقاله، دلايلى براى گفته‏هاى خود آورده و نوشته بود: «هنگامى كه به منطقه‏ى «حى‏اَّلسلُّم» (منطقه‏ى شيعه نشين جنوب بيروت) رفتم و از وضعيت زندگى آنان اطلاع و آگاهى كسب كردم كه چه بر آن‏ها مى‏گذرد، دريافتم كه غذا براى گرسنگان و لباس براى فقرا و نظر بر چهره‏ى اطفال و درك كردن آنها، چاره‏ى نجات آنان از مرگ، ويرانى و فقر نيست. ما پس از مدتى كوتاه اين وطن را ترك خواهيم كرد و به وطن خودمان كه پر است از نعمت مى‏رويم؛ ولى مردم لبنان الان در وطنشان هستند. لبنانى‏ها به ما اعتماد دارند و مطمئن هستند كه ما مى‏توانيم صلح و آرامش را به آن‏ها برگردانيم و وضعيت اقتصادى آنان را سر و سامان دهيم و شهرها و خانه‏هايشان و زندگى آن‏ها را دوباره احيا كنيم و به لطف تلاش و كوشش ما، چنين روزى خواهد آمد و لبنان همچون آمريكا، از آسايش و آرامش بهره‏مند خواهد شد».
اين نوشته‏ها به واقع از جنون نويسنده‏ى آن ناشى مى‏شد. اين اوراق و كاغذ پاره‏ها، بالاى آوار و ويرانه‏هاى مقر در چرخش و پرواز بودند.
يكى از مردان قواى مارينز را ديدم كه به طرف درختى شكسته رفت؛ روى تنه‏ى آن نشست و در حالى كه اسلحه در كنارش بود (ظاهراً حمل اسلحه در هر حال از واجبات نظامى در اين‏جا بود) يكى از افسران به طرفش رفت و در حالى‏كه دستش را براى دلجويى و غمخوارى بر شانه‏ى آن سرباز مى‏گذاشت، رو به ما،جمع خبرنگاران و عكاسان كرد و گفت: شما از حال و روز ما عكس مى‏گيريد... اشكالى ندارد، ولى از جنازه‏ها عكس نگيريد. به شما گوشزد مى‏كنم و مى‏خواهم در نظرتان باشد. آن‏جا اشخاصى هستند كه مايل هستند عصبانيتشان را بر سر كسى خالى كرده و به سوى شما تيراندازى كنند. آن‏جا غم و اندوه و عصبانيت حاكم است.
ناگهان يكى از سربازان با حالتى روانى فرياد زد: راه را باز كنيد... آن‏ها در راه هستند... به سوى ما... آن‏جا كاميونى است در حال آمدن به سوى ما... پناه بگيريد...
نيروهاى بهت زده‏ى آمريكايى، دچار حالت روانى شده و هر كدام در گوشه‏اى فرياد زده و گريه مى‏كردند. بعضى از آن‏ها، حيرت زده، سكوت كرده،در كنارى نشسته و به تكه‏هاى بدن سربازان خيره شده بودند. انگار خبر نداشتند چه شده است.
بعد از اين حادثه، گزارش‏هاى زيادى مبنى بر تهديد پايگاه‏هاى آمريكايى مى‏رسيد؛ حتى گزارش‏هايى مى‏آمد مبنى بر اين‏كه از طريق هوا حملاتى به ناو «كندى» انجام خواهد شد. اين گزارش، آمريكايى‏ها را خيلى ترساند. گفته شده بود كه هواپيماهاى كوچك بدون سرنشين، حامل بمب‏هاى قوى، به اين حمله اقدام خواهند كرد. به همين دليل تمام ضد هوايى‏هاى ناوگان آمريكا در سواحل لبنان، در آماده باش كامل به سر مى‏بردند. هواپيماهاى «اف 16« نيز مدام در حال آماده باش بودند كه همين امر، ميليون‏ها دلار خرج براى آمريكا در برداشت. نيروهاى آمريكايى مى‏گفتند كه در لبنان با «اشباح» در جنگ هستند.
در ميان نيروهاى مداخله‏گر كه با عنوان حافظ صلح متشكل از كشورهاى آمريكا، انگليس، فرانسه و ايتاليا، به لبنان آمده بودند، نظاميان آمريكايى و فرانسوى، بيش‏ترين دشمنى و عداوت را در ميان مردم، نسبت به خود ايجاد كردند. برخوردهاى وحشيانه‏ى نيروهاى گشتى آنان با مسلمانان، به خصوص در مناطق شيعه نشين «بُرج‏البَراجِنِه»، «ضاحيه» و «حيّ‏السّلّم» در جنوب بيروت، موجب بروز درگيرى‏ها و حملات بسيارى از جانب مسلمانان به سوى آنان شد.
بر خلاف آمريكايى‏ها و فرانسوى‏ها، نيروهاى انگليسى و بيش‏تر از آنان ايتاليايى‏ها، سعى مى‏كردند از درِ دوستى و جلب محبت وارد شوند و به هر وسيله كه شده اعتماد مردم را به خود جلب كنند. ايجاد پست‏هاى اورژانس و درمانگاه پزشكى در مناطق مسلمان‏نشين توسط نيروهاى ايتاليايى و همين طور عدم حضورشان در برخورد و درگيرى مستقيم با مردم، از جمله عاقلانه‏ترين كارهاى آنان در بيروت بود؛ چه بسا همين امر باعث شده بود تا گروه‏هاى مهاجم، آنان را از فهرست اهداف نظامى و حملات شهادت‏طلبانه‏ى خود حذف كنند كه اين را مى‏توان به حساب‏خوش شانسى قواى نظامى ايتاليا و انگليس گذاشت.
با اين وجود، پس از انفجار مقرهاى نيروهاى فرانسوى و آمريكايى،نظاميان ايتاليا و انگليس نيز، هر لحظه در اضطراب و هراس به سر مى‏بردند و انتظار حمله‏اى مشابه را عليه مقر خود مى‏كشيدند. اين مسئله باعث شد تا پس از حادثه‏ى مارينز، سردمداران حكومت‏هاى انگليس و ايتاليا، درصدد بررسى طرح خروج نيروهاى خود از لبنان برآيند. «روبرت فيسك» در اين‏باره مى‏نويسد:
انفجار مقر مارينز و فرانسوى براى گروه‏هايى بود كه مستقيماً در جنگ واقعى دخالت كرده بودند. آمريكايى‏ها با گلوله باران شهرها به وسيله‏ى توپ‏هايشان، و فرانسوى‏ها توسط بمباران‏هاى هوايى، در اين جنگ وارد شدند.چند ثانيه پس از انفجارها، ژنرال «آنجيونى» فرمانده نيروهاى ايتاليايى حافظ صلح در بيروت، صدها نفر از قوايشان را در اطراف مقر خود در منطقه‏ى شمالى جاده‏ى فرودگاه بيروت، مستقر كرد؛ در حالى كه استحكامات و موانع زيادى از جمله اسلحه‏هاى اتوماتيك نصب شدند كه به طرف هر كاميونى كه ازنزديكى شان مى‏گذشت، نشانه مى‏رفت. آنجيونى به ما گفت: «ما منتظر بوديم تا نوبتمان برسد. انتظار مى‏كشيديم و فقط انتظار مى‏كشيديم. شما نمى‏توانيد تصور بكنيد كه ثانيه‏هاى سختِ انتظار، چگونه بر ما سپرى مى‏شد. آيا شما فكر مى‏كنيد آنان به اين دليل مقر ما را مورد حمله انفجارى قرار ندادند كه ما عليه نيروهايشان وارد جنگ نشده بوديم؟ گمان نمى‏كنم اين گونه باشد! ما منتظر بمبى بوديم كه مى‏خواست به سمت ما بيايد. با اين‏كه به سمت ما نشانه نگرفتند، ولى اين ترس و گمان هر گز از ذهن ما دور نبود كه هر لحظه ما را بزنند. نمى‏دانم چه‏قدر انتظار كشيديم، ولى سپس فهميديم كه نخواهند آمد. شايد دليلش اين بود كه در لحظات آخر، راننده نتوانسته است چرخ‏هاى ماشين خود را باد بزند»!!.

عاملين عمليات
بلافاصله پس از انفجار، نظرات و تحليل‏هاى مختلفى درباره‏ى عاملين حادثه، در ميان سردمداران دولت‏هاى غربى و همچنين رسانه‏هاى گروهى و مطبوعات جهان ارائه شد. آمريكا كه خود را ابر قدرت شكست ناپذيرغرب مى‏دانست و اطمينان داشت هيچ گروه و سازمانى جرأت و جسارت چنين عملياتى عليه منافع غرب را ندارد، الاّ دشمن شماره‏ى يك آن، يعنى شيعيان و ايران، بدون هيچ درنگى اولين انگشت اتهام را به سوى دولت ايران و گروه‏هاى نظامى شيعى طرفدار ايران، سپس سوريه و به دنبال آن در احتمالات بسيار ضعيفى شوروى، به عنوان حامى عاملين انفجارات، نشانه رفت.
تا پيش از پيروزى انقلاب اسلامى ايران، آمريكا هر گونه تهديد و حمله به منافعش را به ابر قدرت شرق، دولت كمونيستى شوروى نسبت مى‏داد؛ ولى با سقوط رژيم ديكتاتورىِ شاه وابسته به آمريكا در ايران،سردمداران غرب، قدرت عظيم و جديدى به غير از شوروى در برابر خويش يافتند. به همين لحاظ به جاى اين‏كه حملاتى نظير انفجار مارينز را نتيجه‏ى اعمال نظاميانش در لبنان و عكس‏العمل تند شيعيان منطقه بداند، به‏سرعت آن را به ايران و طرفداران انقلاب اسلامى نسبت داد. نگاهى اجمالى به نظرات مختلف در اين باره، بيان كننده‏ى گوشه‏اى از تحليل‏ها و اتهامهاست. «ويكتور استروفسكى» در كتاب «راه نيرنگ» در اين باره نوشته است:
«چند روز بعد از انفجار مقر مارينز، اسرائيلى‏ها ليستى مركب از نام 13نفر را كه مى‏گفتند به جريان بمب‏گذارى مرتبط بوده‏اند، در اختيار سازمان «سيا» گذاشتند. اين ليست شامل نام مقام‏هايى از سرويس اطلاعاتى سوريه،ايرانيانِ ساكن دمشق، و علامه محمد حسين فضل‏اللَّه بود...»
هفته‏نامه‏ى «تايم»، چند روز پس از انفجار نوشت:
«يكى از گروه‏هايى كه ادعا مى‏كرد مسئوليت اين عمل به عهده‏ى اوست، يك گروه نامشخص طرفدار ايران بود كه از مسلمانان شيعه‏ى وفادار به آيت‏اللَّه خمينى تشكيل مى‏گرديد.»
«يان بلك» و «بِنى موريس» در كتاب «جنگ‏هاى نهانى اسرائيل»، پيرامون اين مسئله نوشته‏اند:
«ويليام كِيسى رئيس وقت سازمان جاسوسى سيا كه منابع موساد و روش پيچيده و نيز عمليات غلطانداز جاسوسى آن را مى‏ستود، از ناهوم آدمونى رئيس وقت سازمان جاسوسى اسرائيل خواست كه در اين رابطه به رسيدگى و تحقيق بپردازد. اسرائيل به سرعت رد پاى بمب گذارى را به سوريه و ايران نسبت داد».
«رابين رايت» نيز در كتاب «الغضب المقدس» درباره‏ى متهمين اين حادثه، مدعى شده است:
«از گروه يا گروه‏هاى مسئول اين اقدامات، اطلاعى در دست نبود. آن‏ها طى تلفن‏هاى ناشناس، خودشان را عضو جهاد اسلامى يا جنگ مقدس مى‏ناميدند؛ ولى اين كارها به مسلمانان شيعه نسبت داده مى‏شد».
آمريكا و ديگر كشورهاى غربى، با شك و ترديد در جستجوى رهبران و اعضاى اين جنبش و همچنين شناخت ساختار اين نيروى مبارز مخفى برآمدند. آن‏ها براى رسيدن به اين هدف و يافتن كليد معماى شناخت اين پديده، به نام آن و يا قرائن فراوان موجود ديگر، كارى نداشتند و اين به معناى «انتظار وارد آمدن تلفات و كشته‏هاى بيشتر» بود.
تشخيص اين‏كه چه قدرت يا گروهى مسئول اين اتفاقات است، و به‏صورت يك نيروى ناپيدا و نامرئى در پس پرده، اين كشتارها را طراحى و اجرا مى‏كند، بسيار مشكل بود.
با وجود همه‏ى صحنه‏سازى‏ها و جوّسازى‏ها در افكار عمومى، و با وجود شايعه پراكنى‏هاى گسترده، دلايل كافى و قانع‏كننده‏اى به دست نيامد.
اكيپ‏هاى كارشناسى و متخصصين امور جنايى و كشف جرم اعزامى از سازمان اف.بى.آى در جستجو و بررسى‏هايشان در محل حادثه، همچون مورد انفجار شش ماه قبل در محل سفارت آمريكا در بيروت، شواهد مثبت و قابل استنادى پيدا نكردند؛ البته «كاسپار واينبرگر» وزير دفاع آمريكا پيشاپيش نتيجه را به دست آورده و پيشداورى كرده بود. وى در اين باره گفت: «دلايلى وجود دارد كه نشان مى‏دهد ايران در اين انفجارها دست داشته است».
وى همچنين در يك مصاحبه‏ى تلويزيونى كه ساعاتى پس از انفجار انجام شد، سوريه و نيز تأمين كننده‏ى سلاح آن، يعنى اتحاد شوروى را هم در اين حادثه دخيل دانست. او گفت: «من نمى‏توانم قبول كنم كه شوروى در اين حادثه دست نداشته باشد، آن‏ها از آب گل آلود خوب ماهى مى‏گيرند.»
آمريكايى‏ها مثل تير در تاريكى انداختن، هر مخالف و دشمنى را كه در روى كره‏ى زمين سراغ داشتند، به دست داشتن در انفجار متهم مى‏كردند و قضاوتشان بيش‏تر از عصبانيّت‏شان ناشى مى‏شد تا از اطلاعاتشان. آمريكا و فرانسه، در اثبات اين ادعا كه اين انفجارات به صورت توطئه و با برنامه‏ريزى قبلى بوده و عاملين آن در حكم جانى و مجرمند، دچار مشكل شده بودند؛ زيرا تمامى مدارك و شواهد قابل استناد، در جريان انفجار نابود شده و از بين رفته بود.
در آن ميان، بعضى از تحليل‏گران غربى، «سيد محمد حسين فضل‏اللَّه» را رهبر و هدايت كننده‏ى حملات انفجارى معرفى كردند؛ و اين در حالى بود كه وى، به شدت اين گونه عمليات را رد كرده و آن را «انتحار» مى‏ناميد. رابين رايت در اين باره مى‏نويسد:
«پس از انفجارات بيروت، علامه فضل‏اللَّه يك شبه شخصيت مورد توجهى شد و باعث هراس و وحشت بسيارِ مخالفينِ مسلمانان در منطقه گرديد. شبه نظاميان مسيحى ارتش لبنان، به قصد توطئه، اين شايعه را پخش كردند كه شب قبل از حملات انفجارى به مقر آمريكايى‏ها و فرانسوى‏ها،علامه فضل‏اللَّه طى يك مراسم مذهبى، رانندگان دو كاميون حاوى مواد منفجره را مورد تكريم و احترام قرار داده و براى موفقيت آنان دعا كرده است و چه‏بسا كه همين علامه فضل‏اللَّه آن‏ها را به اين عمليات تشويق كرده و اين مأموريت را به آن‏ها داده باشد. كارشناسان و مقامات آمريكايى و فرانسوى نيز بر روى مسئله تاكيد كردند و اين در حالى بود كه كوچك‏ترين سند و مدركى براى اين ادعا در دستشان نبود...
خودِ علامه سيد فضل‏اللَّه، هر گونه ارتباط و اعمال نفوذ مستقيم و نظارت بر اين حملات را منكر شد و حدود يك ماه بعد از انفجارات بمب، در مصاحبه با خبرنگاران، به عنوان اولين نفرى كه شايعات موجود درباره‏ى خودش را تكذيب كرد، گفت: «اين چه حرفى است كه مى‏زنند؟ مى‏گويند من عاملين انفجارها را تقدير و تشويق كرده و براى آنان دعا كرده‏ام! اين كار نمى‏تواند يك عمل عاقلانه باشد. دين اسلام خودكشى را حتى به اين صورت حرام كرده‏است؛ ما به اين گونه اعمال اعتقاد و ايمان نداريم و آن را نفى و رد مى‏كنيم. در تمام دنيا، شيعيان را لعن و نفرين مى‏كنند و نسبت به آن‏ها اهانت روا مى‏دارند؛ ولى ما كه كارى انجام نداده‏ايم! من اصلاً نمى‏دانم چه كسانى اين كارها را كرده‏اند. پس از بمباران مناطق مختلف بيروت توسط اسرائيلى‏ها و فرانسوى‏ها كه به تلافى انفجار و ويرانى مقرهاى آمريكايى و فرانسوى صورت گرفت، مردم خشمگين و عصبانى آمدند نزد من و خواستند كه به آن‏ها اجازه بدهم تا از عاملين بمباران‏ها انتقام بگيرند؛ ولى من آن‏ها را از فكر انتقام بازداشتم و تاكنون هم اتفاق خاصى رخ نداده است».
سيد فضل‏اللَّه تا آن‏جا پيش رفت كه با ادامه‏ى حضور نيروهاى چند مليتى حافظ صلح در بيروت موافقت كرد؛ به شرط آن‏كه آمريكايى‏ها و فرانسوى‏ها دست از اِعمال خشونت برداشته و به داخل پايگاه‏هاى خود باز گردند.
وى درباره‏ى سازمان جهاد اسلامى كه مسئوليت انفجارات اخير را بر عهده گرفته بود، اظهار داشت: «جهاد اسلامى شامل گروه‏هاى زيادى است. سازمان‏هاى اطلاعاتى و جاسوسى بين‏المللى تاكنون نتوانسته‏اند آن‏ها را شناسايى كرده و يا كسى را به اين عنوان متهم كنند! اگر چنين سازمان عظيم و وسيعى كه هم در اندونزى و هم در درياى سرخ و هم در لبنان بتواند عمليات انجام بدهد، وجود داشته باشد، بعيد به نظر مى‏رسد كه هيچ سازمان اطلاعاتى و امنيتى نتوانسته باشد و نتواند رد پايى از آن به دست آورد؛ به همين دليل است كه اعتقاد دارم چيزى به نام سازمان جهاد اسلامى وجود خارجى ندارد.»
علامه سيد فضل‏اللَّه، مدتى بعد در مصاحبه با يك روزنامه محلى لبنانى گفت: «واژه حركت نامرئى وارد فرهنگ سياسى شده است و گروه‏هاى كوچك سعى مى‏كنند در پناه اين نام و عنوان به اهداف سياسى خويش دست يابند».

عكس‏العمل‏ها
روز پنجشنبه 1362/8/26 ه.ش (17 نوامبر 1983 م) مطبوعات غربى، خبرى با اين مضمون را منتشر كردند:
در ساعت 9/30 ديروز، چهار هواپيماى جنگى اسرائيلى در آسمان لبنان، بالاى ناحيه‏اى كوهستانى كه از «زَحله» تا «بعلبك» ادامه دارد، ظاهر شدند. هدف اين‏ها، دو اردوگاه متعلق به چريك‏هاى جنبش امل اسلامى سيد حسين موسوى و پاسداران انقلاب ايران بود. سخنگوى اسرائيل اعلام كرد كه «خلبانان ما يك حمله‏ى بسيار دقيق به عمل آوردند و حتى مراقب بودند كه به واحدهاى سوريه‏اى كه در اطراف بودند، آسيبى وارد نشود.»
ارتش اسرائيل اعلام كرد كه تروريست‏ها را تا آن‏جايى كه هستند دنبال نموده و شرايط و وسعت انتخاب را خود تعيين مى‏نمايند. اين گونه گفته مى‏شود كه ما آن‏ها را براى هر عمل تروريستى تنبيه مى‏كنيم؛ اما با دورى جستن از يك جنگ فرسايشى كه آن‏ها مى‏خواهند به ما تحليل كنند. به گفته‏ى منابع نظامى اسرائيل، اين بمباران‏ها يك پاسخ ظريف و دقيق به سوء قصدهاى بيروت و صور بوده است.
اين منابع تاكيد مى‏كنند كه ما هيچ شكى نداريم كه اين سوء قصدها، در اين اردوگاه‏ها آماده و فراهم گرديده و توسط تروريست‏هايى كه از همين اردوگاه‏ها عازم يك مأموريت بوده‏اند، به عمل آمده است.
در طى بيش‏تر از دو هفته، تبادلات داخلى بسيارى بين اورشليم و واشنگتن بوده است كه اسرائيلى‏ها قانع شده بودند كه نيروهاى آمريكايى چنين عملياتى را عليه پايگاه‏هاى نظاميان شيعه، براى انتقام‏گيرى حملات بيروت، به عمل خواهند آورد.
نيروى هوايى اسرائيل، همچنين سرويس اطلاعات نظامى اين كشور،جزئيات دقيق شناسايى‏هاى اين دو پايگاه را به آمريكايى‏ها داده بودند.
هنگامى كه اورشليم متوجه شد واشنگتن قصد انجام اين عمليات را ندارد، به خلبانان اسرائيلى دستور داد كه اين حمله‏ى هوايى را انجام دهند.
روز يكشنبه 1362/11/26 ه.ش (22 ژانويه 1984 م) نشريات اتريش گزارش دادند: «كاخ سفيد گزارش‏هاى غير مستقيم مبنى بر اين‏كه «ناوگان آمريكايى و همين طور قرارگاه اصلى آمريكايى‏ها در بيروت، در آماده باش كامل قرار گرفته و موشك‏هاى ضد هوايى افزايش داده شده‏اند را تاييد نمود. حملات هوايى از نوع «كاميكازه» توسط نيروهاى شيعه آن‏ها را تهديد مى‏كند.»
روزنامه «واشنگتن پست» نيز در همين رابطه گزارش داد:
«مقامات آمريكا مطمئن هستند كه مأمورين ترور، در هفته‏هاى گذشته حداقل 6 هواپيماى سَبُك ورزشى (تفريحى) را در آمريكا خريدارى نموده و سپس آن‏ها را قطعه قطعه كرده و موفق شده‏اند به عنوان بسته‏ى ديپلماسى به ايران بياورند. اين هواپيماها از آن‏جا به مرز سوريه در شرق لبنان آورده شده‏اند. در آن‏جا با مواد منفجره پر شده و آماده‏ى عمليات خواهند گرديد.
وزارت دفاع آمريكا از محل هواپيماها در شرق لبنان اطلاع داشته و به‏خود حق مى‏دهد كه از اين عمليات جلوگيرى كند.»
روز يكشنبه 1362/11/2 ه.ش (22 ژانويه 1984 م) نشريات غربى خبر دادند كه وزارت دفاع آمريكا به كليه‏ى هواپيماهاى مسافربرى اعلام نموده كه از پرواز بر فراز كشتى‏هاى جنگى آمريكا در سواحل بيروت، خوددارى كنند.
شبكه‏ى تلويزيونى اسرائيل نيز گزارش داد كه كليه‏ى هواپيماهاى مسافربرى كه بر فراز سواحل لبنان پرواز مى‏كنند،توسط هواپيماهاى نظامى آمريكا كنترل مى‏شوند، تا از اين طريق هواپيماى مهاجمين تحت پوشش هواپيماى مسافربرى نتواند به كشتى‏هاى آمريكا نزديك شود و خود را به آن‏ها بكوبد.
براساس گزارش‏هاى رسيده از واشنگتن، دولت آمريكا در روز جمعه 1362/10/30 ه.ش (20 ژانويه 1984 م) تدابيرى جهت مقابله با اين جريان، و از جمله عمليات تلافى‏جويانه اتخاذ كرده است.
روز شنبه 1362/9/26 ه.ش (17 دسامبر 1983 م) يكى از نشريات چاپ اتريش گزارش داد:
«پس از روزها وقفه، حالا آمريكايى‏ها مى‏خواهند تدابير شديدى براى محافظت از خود در قبال موج جديد ترور از خاورميانه، در نظر بگيرند. طبق اطلاع وزارت امور خارجه‏ى آمريكا، 120 سفارت و كنسولگرى از 240 نمايندگى ديپلماسى آمريكا در جهان، سنگربندى خواهند شد. سخنگوى وزارت امور خارجه به عنوان مثال به تدابير امنيتى در مورد كاخ سفيد، وزارت خارجه و نمايندگى آمريكا در سازمان ملل در نيويورك كه در آن‏جا ديوارهاى بتونى بسيار قوى كار گذاشته شده‏اند، اشاره كرد. در بعضى نمايندگى‏ها و سفارت‏هاى آمريكا در خارج، ماشين‏هاى بزرگ سفارت به گونه‏اى در اطراف ساختمان پارك مى‏شوند كه به خصوص در قسمت ورودى و خروجى، حالت حفاظ در برابر حملات را داشته باشند.»
يكشنبه شب 1362/10/11 ه.ش (1ژانويه 1984 م) شبكه‏ى تلويزيونى »C.B.S« آمريكا اعلام نمود كه ايرانِ خمينى مشغول دادن تعليمات به خلبان‏هاى مشابه «كاميكازه»، براى حمله به كشتى‏هاى جنگى آمريكا مى‏باشد؛ البته حملات به وسيله‏ى كاميون‏هاى حامل مواد منفجره،كماكان مى‏تواند وجود داشته باشد. طبق گزارش اين ايستگاه تلويزيونى،در اين اواخر، بسيارى از كاميون‏هاى ارتش آمريكا در آلمان غربى ربوده شده‏اند، كه در پشت اين ماجرا مى‏تواند كماندوهاى ايرانى قرار داشته باشند. در هر صورت نيروهاى حافظ صلح غربى، تدابير امنيتى خود راشدت بخشيده‏اند، اولتيماتوم گروه‏هاى تروريست مسلمان به نام جهاد اسلامى دوشنبه 1362/10/12 ه.ش (2 ژانويه 1984م) به پايان مى‏رسد. آن‏ها تهديد كرده‏اند كه حملات جديد در صورتى انجام خواهد شد كه آمريكايى‏ها، فرانسوى‏ها، ايتاليايى‏ها و انگليسى‏ها تا اين تاريخ از بيروت خارج نشوند.
افسران غربىِ نيروهاى حافظ صلح، خود اظهار مى‏دارند كه اين تهديدات را بسيار جدى تلقى مى‏كنند. دستگاه‏هاى خبرىِ غربى همواره بر اين مسئله پافشارى كرده‏اند كه ضربات وارده از جانب گروه‏هاى كوچك شيعه در لبنان را به كشورهاى بزرگ از جمله ايران نسبت بدهند تا از شدت ضربه‏ى روانى وارده بر مردم آمريكا بكاهند. آن‏ها با پخش اخبار كذب و ساختگى كه بسيار عجيب مى‏نمود، همچون ربوده شدن كاميون‏هاى ارتش آمريكا در آلمان غربى، سعى بر اين داشتند تا هر عمليات مخالف نيروهاى متجاوز و جنايتكار را به ايران نسبت دهند؛ ولى آن‏ها هيچ‏گونه اشاره‏اى به چگونگى انتقال اين كاميون‏ها از آلمان غربى به نقاط ديگر دنيا نكردند.
پس از حملات مرگبار عليه نيروهاى فرانسوى و آمريكايى در بيروت، ايتاليا كوشيد تا نيروهاى خود را از خطر دور بدارد. سرانجام روز يكشنبه 1( 1362/10/11ژانويه 1984 م) روزنامه‏هاى اتريش نوشتند:
«ايتاليا مى‏خواهد 2100 نفر نيروى خود را در لبنان را به نصف كاهش دهد. اين تصميم را وزير دفاع ايتاليا پس از ملاقات با رئيس‏جمهورى لبنان در بيروت اعلام كرد.»
همچنين يكى از نشريات اتريش همان روز از قول منابع امنيتى آمريكا گزارش داد:
«وزارت دفاع آمريكا در روزهاى اخير به خاطر فعاليت رو به افزايش نيروى هوايى ايرانى در منطقه‏ى خليج نگران است.»
بنابر اظهارات اين منابع، پاسداران انقلاب ايران در حال حاضر جهت پروازهاى خودكشى، عليه كشتى‏ها و ناوگان آمريكا در منطقه‏ى خليج آماده مى‏شوند.
اين منابع مدعى شدند كه ايران به تازگى حدود 20 جنگنده از نوع «فانتوم» را به پايگاه بندر عباس منتقل نموده است و هواپيماهاى شناسايى ايران، پرواز خود را بر فراز تنگه‏ى هرمز كه ناوهاى آمريكايى در آن‏جا تردد بسيارى دارند، افزايش داده‏اند.
روز دوشنبه 1362/9/21 ه.ش (12 دسامبر 1983م) يك منبع‏غربى در بيروت تاكيد كرد: «كماندوهاى انتحارى، مستقيماً توسط ايران تعليم داده مى‏شوند و براى اجراى موفق عمليات خود، از پشتيبانى سرويس‏هاى اطلاعات سوريه و حتى شايد از مشاورين و اعضاى «كا.گ.ب» (سازمان اطلاعات اتحاد جماهير شوروى) كه در دمشق مستقر مى‏باشد، استفاده مى‏كنند.»
نشريات اتريش درباره‏ى حمله به مواضع شيعيان نوشتند:
«هدف اين حملات، مواضع شيعه‏هاى مسلح طرفدار ايران در نزديكى شهر بعلبك بود. اين قسمت از دره‏ى بقاع توسط سوريه كنترل مى‏شود. در اين حملات 16 جنگنده‏ى اسرائيلى شركت داشتند. طبق اظهارات اسرائيل، كليه‏ى هواپيماها سالم به پايگاه خود باز گشتند.
فرمانده ارتش اسرائيل در تل‏آويو اظهار داشت كه به محل تعليمات نظامى و تجهيزات ضد هوايى حمله شده است.
افراد سازمان شيعه‏ى امل و حزب‏اللَّه كه در بعلبك مستقر هستند، از طرف اسرائيل و آمريكا مسئول زدن ضربات به سربازان آمريكايى و فرانسوى در لبنان شناخته شده‏اند. آن‏ها گويا تماس‏هاى نزديكى با پاسداران انقلاب ايران دارند. اين حمله، نهمين حمله‏ى هوايى اسرائيل در لبنان از زمان حمله‏ى مهيب در بيروت و صور در آبان(نوامبر) گذشته مى‏باشد.»



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


عمليات عليه «مقر تفنگداران دريايى آمريكا - مارينز»


موقعيت مكانى هدف
در فاصله‏ى 800 مترى شمال باند و سالن فرودگاه بين‏المللى بيروت واقع در حومه‏ي جنوبى و محل سكونت شيعيان، ساختمان چهار طبقه‏ى مستحكمى به طول 75 و عرض 50 متر قرار داشت. اين ساختمان كه از بتون مسلح ساخته شده بود، تا پيش از آن، محل استقرار تشكيلات اداراى «تأمين پروازهاى فرودگاه» بود كه خرداد 1361ه.ش (ژوئن1982م) در جريان تجاوز نيروهاى اسرائيل به بيروت، مورد اصابت تعداد زيادى گلوله‏ى توپ و خمپاره قرار گرفت؛ ولى براى انهدام آن بناى عظيم و محكم، احتياج به مواد منفجره‏ى بسيار زيادى بود.
روز چهارشنبه 1361/6/3 ه.ش (25 اوت 1982م) وزارت دفاع آمريكا اعلام كرد: «تفنگداران دريايى آمريكا، امروز براى نخستين‏بار پس از 44 سال، وارد بيروت شدند تا بر خروج چريك‏هاى فلسطينى از پايتخت لبنان نظارت كنند.»
يك سخنگوى آمريكا گفت: «پياده شدن تفنگداران دريايى آمريكا، بدون حادثه انجام شد.»
نخستين گروه، شامل سيصد تفنگدار، با كشتى‏هاى آبى - خاكى وارد بندر بيروت، و در ساعت 6/30 دقيقه به وقت تهران وارد شهر شدند. بعد از ظهر همان روز نيز پانصد تفنگدار ديگر آمريكايى و پانصد و سى سرباز ايتاليايى وارد بيروت شدند.
با ورود اولين گردان تفنگداران دريايى آمريكا، كه به عنوان «نيروهاى حافظ صلح» در بيروت مستقر شدند، فرماندهى اين نيروها پس از بازديد و شناسايى ساختمان، و با توجه به استحكام آن، و اين‏كه از لحاظ استراتژيك داراى موقعيت بسيار خوبى بود، آن‏جا را براى استقرار واحدهاى فرماندهى و نيروهاى تفنگدار، بسيار عالى تشخيص داد و گروه - گروه نيروهاى آمريكايى در طبقات و اتاق‏هاى آن ساكن شدند.
سال 1362ه.ش (1983م)، 2100 نفر نيروى نظامى چند مليتى،متشكل از 1600 آمريكايى، 200 فرانسوى، 200 ايتاليايى و 100انگليسى در بيروت حضور فعال داشتند.
هلى‏كوپترهاى آمريكايى، نيروهاى تفنگدار را از عرشه‏ى ناو «نيوجرسى» كه در سواحل بيروت مستقر بود، به كنار مقر انتقال مى‏دادند. با توجه به اين‏كه جاده‏اى كه از بيروت به طرف فرودگاه مى‏آمد، مسدود شده بود، آن منطقه از امنيت بيش‏ترى برخوردار بود.محل استقرار نيروهاى «مارينز» آمريكا، از منطقه‏ى «خَلدِه» در جنوب بيروت تا «عين المريسه» در بيروت غربى كه سفارت آمريكا در آن‏جا قرار داشت، امتداد داشت.
رابين رايت، درباره‏ى ورود آمريكايى‏ها به درگيرى‏هاى داخلى لبنان مى‏نويسد:
هنگامى كه جنگى داخلى بين نيروهاى دروزى و مسيحيان فالانژ صورت گرفت و دروزى‏ها توانستند فالانژها را از 85 درصد مناطق كوهستانى بيرون برانند و تا نزديكى مقر رياست جمهورى لبنان پيش بروند، ارتش لبنان،وحشت زده نيروهاى آمريكايى را به كمك طلبيد تا بتواند مقابل حملات نيروهاى دروز مقاومت كند و مناطق استراتژيكى را كه در حال اشغال بود، پس بگيرد. فرماندهان ارتش لبنان تاكيد مى‏كردند كه ارتش، حتى نيم ساعت هم نمى‏تواند در برابر دروزى‏ها مقاومت كند. مَك فارلِين براى كمك به آن‏ها اعلام آمادگى كرد.
با فرمان آماده باش، قرار بود تمام نيروهاى دريايى و هوايى آمريكايى، نه براى دفاع از يك پايگاه آمريكايى، بلكه براى كمك به ارتش لبنان، دردرگيرى‏ها شركت كنند.
توپخانه‏ى سنگين ناو اتمى «ويرجينيا» بيش از هفتاد شليك همزمان بر روى هدف‏هاى مورد نظر انجام دادند. هواپيماهاى جنگى آمريكا به پرواز در آمدند و تا آخرين دقايق پروازشان به بمباران ادامه دادند.
غم‏انگيزتر اين بود كه بعداً معلوم شد اين شليك‏ها و بمباران‏ها، اصلاً لازم نبوده است؛ چرا كه مك فارلين و واسطه‏هايى از عربستان سعودى يك هفته بعد، بين طرفين آتش‏بس درگير برقرار كردند.
با اين حادثه و دخالت در جنگ‏هاى داخلى لبنان، آمريكا بى طرفى و اعتبار خود را از دست داد. مشاورين آمريكايى، از آن به بعد ديگر به‏عنوان متحد مسيحيان تلقى مى‏شدند و تفنگداران دريايى هم، آن طور كه يك روزنامه‏ى چاپ بيروت نام‏گذارى كرده بود «ژاندارم‏هاى بين‏المللى در لبنان» ناميده شدند و به عنوان نشانه‏هاى آشكارِ قدرت سياسى آمريكا، يك‏باره هدف حملات گروه‏هاى متحد مسلمان قرار گرفتند.
از لحظه‏اى كه اين تفنگداران، در جنگ داخلى گروه‏هاى لبنانى بى طرفى خود را كنار گذاشتند، ديگر نقش خود را به عنوان عضو سپاه بين‏المللى حافظ صلح از دست دادند و اصلاً صلحى هم وجود نداشت كه آن‏ها بخواهند و بتوانند حفظش كنند.
قدرت فيزيكى واحدهاى آمريكايى به اضافه‏ى توپ‏هاى سنگين ناو نيوجرسى كه گلوله‏هاى آن «فولكس پرنده» ناميده مى‏شد و 2700 پوند (حدود1250 كيلوگرم) وزن داشت، در مقابل تك تيراندازان، بمب‏گذاران و تروريست‏ها، بى خاصيت تشخيص داده شد.
24 روز پس از درگيرى‏هاى «سُوقُ‏الغَرب» بود كه راننده‏ى خندان كاميون بنز، پايگاه واحد دريايى آمريكا را منفجر ساخت و تفنگداران را كه هنوز در خواب بودند، به هوا پرتاب كرد.
روز سه شنبه 1361/8/11 ه.ش (2 نوامبر 1982م)، اولين انفجار عليه حضور نيروهاى آمريكايى در لبنان روى داد. بمب كار گذاشته شده در يك اتومبيل، نزديك ساختمان مارينز منفجر شد و تعدادى غير نظامى و يك سرباز آمريكايى مجروح شدند.
جورج بال،درباره‏ى موقعيت نيروهاى آمريكايى در آن مقر مى‏نويسد:
«پايگاه تفنگداران دريايى آمريكا، جنب محل استقرار واحدهاى ارتش لبنان، نزديك فرودگاه بيروت، درست در محلى قرار داشت كه كوهستان «شوف» بر آن مشرف بود و به همين جهت بلافاصله پس از خروج قواى اسرائيلى از بيروت، تفنگداران آمريكايى ناخواسته در معرض تيراندازى‏هايى قرار گرفتند كه بين ارتش لبنان با فالانژيست‏ها از يك سو، و نيروهاى دروزى و شيعيان كه از محل زندگى خود دفاع مى‏كردند، از سوى ديگر رد و بدل مى‏شد».
بنابر اظهار منابع آمريكايى، مقر ستاد مشترك تفنگداران دريايى آمريكا در بيروت، داراى يك مركز مخابرات راه دور و يك سيستم شناسايى ليزر فوق‏العاده بود. در اين ساختمان كه قبلاً جهت تأمين و مراقبت پرواز هواپيماهاى غير نظامى لبنان مورد استفاده قرار مى‏گرفت و اخيراً در اختيار آمريكايى‏ها قرار گرفته بود، اين بخش‏ها وجود داشتند:
از طبقه‏ى همكف آن به عنوان انبار لوازم تداركاتى استفاده مى‏شد؛همچنين دو سالن ژيمناستيك براى ورزش و بدنسازى تفنگداران، در اين طبقه مهيا شده بود. در طبقه‏هاى اول و دوم ساختمان، در اتاق‏هاى كوچك، تفنگداران به استراحت مى‏پرداختند. بخشى از طبقه‏ى سوم اختصاص به درمانگاه بهدارى قواى مارينز داشت. در زاويه‏ى جنوب شرقى طبقه‏ى سوم، مركز تلفن، بى‏سيم و سيستم ارتباطات راديويى قرار داشت كه ستاد مشترك را به كليه‏ى مواضع آمريكايى در بيروت، و همچنين ناوها و كشتى‏هاى مستقر در ساحل بيروت مرتبط مى‏ساخت.
بر بالاى بام ساختمان، يك سيستم رادارى كار گذاشته شده بود كه قادر به شناسايى نقاط و به خصوص مراكز شليك و آتش بود. از پاركينگ وسيع كنار ساختمان كه غالباً نيروهاى آمريكايى در آن‏جا بسكتبال بازى مى‏كردند به عنوان باند هلى‏كوپترهايى كه از ناونيوجرسى برمى‏خاستند، استفاده مى‏شد. به لحاظ وضعيت رفاهى و امكانات فراهم آمده در مقر تفنگداران آمريكايى، اين ساختمان در ميان ديگر نيروهاى خارجى چند مليتى مستقر در لبنان، به «هتل هيلتونِ بيروت» معروف شده بود و سربازان آمريكايى، در اين مورد بسيار به خود مى‏باليدند.
اولين مورد از تلفات وارده به تفنگداران دريايى آمريكا، در ماه خرداد 1362ه.ش (ژوئن 1983م)، به فاصله‏ى چند روز پس از اعلام ترك بيروت از سوى ارتش اسرائيل و بالا گرفتن موج مخالفت عليه قرارداد 17مه اتفاق افتاد؛ به دنبال آن، در روز دوشنبه 7 شهريور )29 اوت) 2تفنگدار دريايى كشته و 14 تن نيز زخمى شدند و نيز در روز سه شنبه 15شهريور )6 سپتامبر)، بر اثر اصابت موشك، 2 تفنگدار كشته و 3 نفر ديگر زخمى شدند.
روز دوشنبه 1362/7/4 ه.ش، (26 سپتامبر 1983م) وزير خارجه‏ى آمريكا گفت: «ما به اين دليل در لبنان خواهيم ماند كه نمى‏دانيم در آينده چه خواهد شد؛ اما ما براى تفنگداران خود در لبنان مأموريت ويژه‏اى در نظر داريم.»
وى هيچ اشاره‏اى به اين مأموريت نكرد.

عمليات
روز شنبه 1362/7/2 ه.ش، (24 سپتامبر 1983م) خبرگزارى‏ها اعلام كردند: «يك مقام نزديك به انقلابيون مسلمان لبنان تهديد كرد، در صورتى كه اعضاى نيروهاى مداخله گر چند مليتى مستقر در بيروت، بار ديگر مناطق مسلمان نشين بر فراز كوه‏هاى مركزى لبنان را مورد حمله قرار دهند، يك جنگ چريكى تمام عيار عليه آنان آغاز خواهد شد و اين، اولين و آخرين اولتيماتوم است.»
روز يكشنبه 1362/8/1 ه.ش (16 محرم‏الحرام 1404ه.ق، 23اكتبر 1983م) در حالى كه حدود يك سال از حمله‏ى شهيد «احمد قصير» در تهاجم شهادت‏طلبانه به مقر فرماندارى نظامى اسرائيل و شش ماه و پنج روز از انفجار ساختمان اصلى سفارت آمريكا در منطقه‏ى «عين المريسه» واقع در بيروت غربى مى‏گذشت حادثه‏ى ديگرى در شرف وقوع بود.
شب قبل، تفنگداران آمريكايى كه هيچ‏گاه از عياشى و فساد دست‏بر نمى‏داشتند، در محل استقرار خود در نزديكى فرودگاه بين‏المللى بيروت، با حضور تعدادى از شبه نظاميان فالانژ لبنانى، جشنى برپا كرده بودند. فواحش هديه‏اىِ فالانژها نيز تا نيمه‏هاى شب به سرگرم كردن سربازان مشغول بودند.
ساعت آزادى رفت و آمد مردم عادى، از 7 صبح آغاز مى‏شد. يكشنبه بود و روز تعطيل هفته. شهر بيروت هنوز در خواب بود. نظاميان آمريكايى روزِ تعطيل اجازه داشتند تا ساعت 6/30 استراحت كنند. فقط تعدادى از كاركنان قسمت آشپزخانه كه وظيفه‏ى آماده‏سازى صبحانه‏ى نيروها برعهده شان بود، و نيز چند نفر نيروى خدمات كه مسئول نظافت بودند، بيدار بودند. در روزهاى عادى، 250 تا 300 درجه‏دار و سرباز در ساختمان مارينز مستقر بودند؛ ولى آن روز 40 نفر از سربازان به مرخصى رفته بودند.
بعضى روزها تعدادى هواپيما كه از كشورهاى اطراف، مواد غذايى،ميوه و سبزيجات صادراتى خود را به لبنان مى‏فرستادند، در باند فرودگاه بين‏المللى بر زمين مى‏نشستند؛ به همين لحاظ هر روز تعداد زيادى كاميون كوچك و بزرگ جلوى درِ اصلى ساختمان فرودگاه، به انتظار فرود هواپيما و انتقال اجناس و كالا به شهر، صف بسته بودند. اين امر براى نگهبانان آمريكايى كه در سنگرهاى خود مراقب اوضاع و هر گونه تحركى بودند، امرى عادى تلقى شده و مورد مشكوكى در آن به چشم نمى‏خورد.
در ساعت 6/20 دقيقه صبح، گروهبان دوم «ادى.دى فرانكو» كه مسئوليت نگهبانى از ساختمان بر عهده‏اش بود، در پشت كيسه‏هاى شنىِ بيرون ساختمانِ «گردان چترباز» با چشمان خسته و خواب‏آلود تردد محدود كاميون‏ها را كنترل مى‏كرد.
براساس آموزش‏هاى داده شده، و براى رعايت احتياط به نيروهاى مارينز دستور داده بودند كه همواره به هنگام ورود به مقر، اسلحه‏هاى خود را از فشنگ خالى كنند؛ به همين لحاظ بود كه نگهبانان درِ ورودى مقر نيز، بر روى اسلحه خود خشاب خالى گذاشته بودند.
اكثر نگهبانانى كه در آن لحظات بيدار بودند كاميونى را ديده‏اند كه از جاده‏ى فرودگاه به سمت چپ جاده‏ى داخل پاركينگ ساختمان رفته و با سرعت كم، دوبار در محوطه‏ى وسيع پاركينگ چرخ زده و سپس با سرعت زياد خود را به دروازه‏ى آهنى مقر كوبيده است.
كارشناسان نظامى غربى، درباره‏ى اين‏كه: «چرا راننده‏ى كاميون، قبل از عمليات، دو بار در محوطه‏ى پاركينگ روبه روى مقر، ماشين را چرخ داده و سپس حمله كرده است؟» نظرات مختلفى ارائه داده‏اند. عده‏اى معتقدند كه او با اين كار قصد داشته تا بر سرعت ماشين بيفزايد. گروهى ديگر بر اين اعتقادند كه هر دو انفجار مقر تفنگداران آمريكايى و مقر چتربازان فرانسوى، بايد در يك لحظه انجام مى‏شده است و راننده كاميون به لحاظ اين‏كه كمى زودتر حركت كرده است، در محوطه چرخ زده است.
هنگامى كه كاميون، تورى‏هاى سيمى را رد مى‏كرد، تابلوى بزرگى مقابل راننده نمايان شد كه به دروازه‏ى نصب شده و بر روى آن نوشته شده بود:
«توجه... قبل از ورود به مقر، حتماً سلاح خود را خالى كنيد».
گروهبان فرانكو، ناگهان در مقابل خود، كاميون بزرگ زرد رنگى راديد كه راننده‏ى جوانِ خوش سيمايى با موها و ريش‏هاى مشكى و پر، درحالى كه بر سرعت ماشين خود افزوده بود، يك آن در چشمان او زل زد و در حالى كه مى‏خنديد، به سوى فرانكو هجوم آورد.
برخى منابع نظامى معتقدند كاميون از شب قبل در پاركنيگ سمت چپ مقر بوده است. عده‏اى اين احتمال را بعيد نمى‏دانند كه راننده‏ى كاميون در صف كاميون‏هاى منتظر آمدن هواپيما در فرودگاه، قرار داشته و صبح زود از آن‏جا به مقر حمله كرده است. علت اين امر هم بازرسى كامل‏و دقيق خودروها در روز بود؛ و به احتمال زياد، شب گذشته، قبل از ساعت منع عبور و مرور، كاميون را با استفاده از محملى مناسب به آن‏جا برده‏اند.
گروهبان يكمى كه در نزديكى پاركينگ قرار داشت، با ديدن كاميونى كه بر سرعتش افزوده مى‏شد، فرصت كرد تا به سرعت خشاب خالى را در آورده و خشابى پر روى اسلحه خويش بگذارد؛ ولى فقط توانست پنج گلوله به طرف كاميون و راننده‏ى آن شليك كند بلافاصله سپرهاى ماشين با بدنش برخورد كرد، ماشين از روى او رد شد و به مقر حمله برد.
كاميون مرسدس بنز زرد رنگ حامل مواد منفجره، از درِ جنوبى وارد طبقه‏ى همكف شد و طبقات ديگر را ويران كرد. در يك لحظه انفجارى عظيم بيروت را به لرزه در آورد. دقايقى نگذشت كه ابرى سياه و غليظ،آسمان محل حادثه را پوشاند. ساختمان فرماندهى تفنگداران، در يك چشم بر هم زدن، به گورستانى دست جمعى تبديل شده بود. رانندگان كاميون‏هايى كه جلوى فرودگاه صف بسته بودند و غالباً پشت فرمان‏چرت مى‏زدند با شنيدن صداى وحشت‏آور انفجار كه موج آن زمين را لرزاند، به طرف محلى در آن سوى پاركينگ كه دود و آتش از آن برمى‏خاست، دويدند. آنان اولين نفراتى بودند كه به محل حادثه رسيدند؛ ولى با ديدن صحنه‏ى وحشتناكى كه مقابل ديدگانشان بود، درجا خشكشان زده و نمى‏دانستند بايد چه بكنند.
سرجوخه «مارتوچى» كه شب گذشته، خسته از عياشى و شب بيدارى، به پشت بام ساختمان رفته و آن‏جا خوابيده بود، با وحشت از خواب پريد. او درباره‏ى آن‏چه برايش اتفاق افتاد و همين طور ديده‏هايش در آن لحظه، مى‏گويد: «بدجورى ترسيدم. نمى‏دانم چى شد. در يك لحظه، انفجارى عظيم رخ داد كه مرا از خواب پراند. در اولين لحظات به چشم خود ديدم كه به يك‏باره سقف در وسط ساختمان بالا آمد و منفجر شد. فكر مى‏كردم همه‏ى آن‏چه كه مى‏بينم در خواب است؛ ولى واقعيت داشت. پس از انفجار يك مكث لحظه‏اى بود و به دنبال آن ناگهان در عرض سه چهار ثانيه، همه چيز در هم‏ريخت و ساختمان به پايين فرو رفت. ما هم با سقف به پايين افتاديم. سقف‏بتونى روى طبقات زيرين قرار گرفت».
«رابرت كايهون» درجه‏دار اهل «سَنت آنتونيو» در ايالت تگزاس، باجثه‏اى لاغر اندام، و با چهره‏اى آفتاب زده، در روز حادثه‏ى مقر مارينز 20سال داشت. او روز بعد از انفجار، در حالى كه از هيجان و ترس زبانش به‏لكنت افتاده بود، آن‏چه را كه ديده بود اين گونه تعريف كرد: «وقتى صداى انفجار را شنيدم، در پشت بام ساختمان، پشت كيسه‏هاى شنى كه محل نگهبانى بود، دراز كشيده بودم كه ناگهان ديدم قطعات ساختمان دارند به هوا پرتاب مى‏شوند. در يك لحظه به ياد خدا افتادم. آن لحظه كه همه‏چيز را تمام شده مى‏ديدم. بيست ثانيه‏اى بى‏حركت ماندم. رفيق من «جومارتوچى» كه كنارم دراز كشيده بود، زير آوار ماند كه او را بيرون كشيدم. همين‏كه از جايمان بلند شديم، فرياد هزاران نفر را شنيديم كه ناله مى‏كردند و كمك مى‏خواستند، كمك! اى خدا... كمك كنيد...».
رابين رايت درباره‏ى چگونگى انفجار مقر مارينز نوشته است:
«در بامداد آن يكشنبه‏ى ماه اكتبر 1983، در لحظاتى كه اولين اشعه‏هاى خورشيد بامدادى سواحل درياى مديترانه در كنار لبنان را روشن مى‏كرد،صداى مهيبى در فضاى خواب آلود بيروت پيچيد و همه را از خواب پراند. در همان اولين لحظات، ابر غليظ قارچ مانندى كه بزرگ و بزرگ‏تر مى‏شد در آسمان به چشم خورد. اين صحنه، خيلى‏ها را به ياد انفجار عظيم «هيروشيما» انداخت.
سرهنگ «تام فينتِل» فرمانده‏ى گردان آموزش ارتش آمريكا در لبنان، كه در آن لحظه بر روى تخت خواب خود نشسته و مشغول نوشيدن قهوه‏ى داغ بود، از آن سوى شهر صداى انفجار را شنيد. اولين چيزى كه در ذهنش گذشت، اين‏بود كه با خود گفت: حتماً سورى‏ها يكى از موشك‏هاى جديدِ زمين به زمين «اِس.اِس.21« روسى خود را شليك كرده‏اند. او با عجله به بالكن رفت و از آن‏جا دود سياه‏رنگى را در دور دست ديد و بوى نامطبوعى را حس كرد. او وحشت كرده بود؛ ولى هنوز نمى‏دانست كه انفجار در كجا اتفاق افتاده است. او مى‏گويد من از شدت ضربه و صداى انفجار از رختخواب بيرون پريدم و با وجودى كه دو سال بود در لبنان به سر مى‏بردم، ترس و هيجان سراپاى وجودم را فرا گرفت».
آن‏چه مهم است، اين بود كه بر اثر انفجار عظيم، راننده‏ى كاميون كه چاشنى را زده بود پودر شد و به هيچ وجه اثرى از او بر جاى نماند؟ همچنين تمامى قسمت‏هاى موتور ماشين بنز كه از فلز محكمى ساخته شده بود، تكه‏تكه شد. ظاهراً آمريكايى‏ها بعدها توانستند مشخصات ماشين را شناسايى كنند و حتى صاحب اصلى آن را هم بيابند؛ ولى اين مسئله، موفقيت چندانى براى آمريكاى زخم خورده به حساب نمى‏آمد.صاحب ماشين، براساس اسناد و مدارك موجود ثابت كرد كه چند روز پيش از آن، كاميون توسط فردى با مشخصات موجود كه به احتمال زياد جعلى بوده، از او خريدارى شده است.
در گزارش كارشناسان سازمان «اف.بى.آى» اعلام شد كه اين انفجار، قوى‏ترين انفجار غير اتمى جهان از زمان جنگ دوم جهانى بوده است. كارشناسان مواد منفجره گفتند كه كاميون حامل 12000 كيلوگرم ماده منفجره معادل 10 تن ديناميت بوده‏است. همين كارشناسان بعداً نظر خود را اين گونه اصلاح كردند كه: «حداقل 12000 كيلوگرم بوده است».
برخى منابع، مواد مورد استفاده در اين عمليات را «سى - 4« اعلام كردند. بعضى ديگر مقدار مواد را از 1000 كيلو به بالا تشخيص دادند؛ ولى آن‏چه پس از انفجار در محل حادثه به چشم مى‏خورد، حفره‏اى عظيم به عمق بيش از 4متر و قطر 16 متر بود.
«ويكتور اِستروفسكى» از مأمورين سابق اطلاعاتى سازمان «موساد»، پس از فرار از اسرائيل، در كتاب خاطرات خود به نام «راه نيرنگ» مدعى شده‏است كه موساد پيش از حمله به مقر تفنگداران آمريكايى، توسط جاسوسان و خبرچينان خود اطلاعات كاملى به دست‏آورده بود كه به دلايلى، از انتقال آن به فرماندهان آمريكايى خوددارى كرده است. با توجه به اين ادعا كه موساد از حملات نيروهاى مهاجم آگاهى داشته است، اين سؤال پيش مى‏آيد كه «چرا تاكنون نيروهاى اطلاعاتى و دستگاه عظيم موساد موفق نشده‏اند حداقل يكى از حملات شهادت‏طلبانه عليه مقرهاى فرماندهى و پايگاه‏هاى اسرائيلى را، از قبل شناسايى كرده و با آن مقابله كنند؟»
استروفسكى اين گونه ادعا مى‏كند كه از آماده سازى كاميون و جاسازى مواد منفجره اطلاع دقيق داشته‏اند؛ حال اين‏كه چرا با وجود اين اطلاعات ادعايى، آمريكا هنوز نتوانسته است گروه يا فرد خاصى را به‏عنوان عاملين اين حادثه معرفى كند، جاى بسى تعجب دارد.استروفسكى نوشته است:
«يكى از خبرچين‏هاى ايستگاه موساد در بيروت، آدم خرده‏پايى بود كه براى پليس محلى جاسوسى مى‏كرد و روابطى با يك گاراژ محلى داشت. اين گاراژ، متخصص ايجاد جاسازى مخفى در اتومبيل براى قاچاق كردن اشياء بود. در آن هنگام بسيارى از سربازان و افسران اسرائيلى، دستگاه‏هاى ويدئو و سيگار را بدون پرداخت ماليات از لبنان به اسرائيل قاچاق مى‏كردند. در اسرائيل از اين نوع كالاها بين 100 تا 200 درصد ماليات گرفته مى‏شود و درنتيجه اين كار نظاميان اسرائيل سرا پا منفعت بود. موساد اطلاعات حاصل از اين فرد را در اختيار پليس نظامى اسرائيل مى‏گذاشت تا جلوى اين قاچاق اجناس گرفته شود.»
در تابستان سال 1362ه.ش (1983م) اين خبرچين به موساد گفت: كه مسلمين شيعه‏ى لبنان در حال تغيير دادن كاميون مرسدسى در اين گاراژ هستند و فضاهايى در آن پديد مى‏آورند كه مى‏تواند محل قرار دادن بمب باشد. او گفت: كه فضاى ايجاد شده، از محلى كه براى يك بمب معمولى تعبيه مى‏شود بسيار بزرگ‏تر است؛ بنابراين، هدف آن‏ها بايد بسيار بزرگ باشد. موساد مى‏دانست تعداد چنين هدف‏هاى بزرگى بسيار معدود است و يكى از اين هدف‏هاى بزرگ، مسلّماً مجتمع قرارگاه نيروهاى ايالات متحده بود.
اينك اين سؤال وجود داشت كه آيا بايد آمريكايى‏ها را درباره‏ى اين جريان به خصوص مسئله‏ى كاميونِ توصيف شده هشيار كرد يا نه؟
گرفتن اين تصميم امر مهمى بود و ايستگاه بيروت آن را به تل‏آويو محول كرد. در آن‏جا «آدمونى» رئيس وقت موساد تصميم گرفت به دادن يك هشدار كلى به آمريكايى‏ها قناعت شود؛ هشدارى مبهم درباره‏ى اين‏كه اسرائيلى‏ها دلايلى در دست دارند كه كسانى قصد دارند عملياتى عليه آمريكايى‏ها انجام دهند. اما اين نوع هشدار آن‏قدر كلى بود كه چيزى در بر نداشت و به اين مى‏مانست كه وضع هوا را به آمريكايى‏ها اطلاع داده باشند. احتمال نمى‏رفت اين هشدارِ به خصوص، هيچ‏گونه افزايش اقدامات امنيتى را سبب شود. طى شش ماهه‏ى قبل از دريافت اين گزارش، حدود يك صد بار در مورد اتومبيل‏هاى منفجر شونده هشدار داده شده بود، يك هشدار اضافى سبب هيچ‏گونه احتياط بيشتر يا اقدامات امنيتى افزون‏تر نمى‏شد.
آدمونى در امتناع از دادن اطلاعات خاص در مورد كاميون به آمريكايى‏ها، گفت: «نه، ما به لبنان نرفته‏ايم كه آمريكايى‏ها را حفظ كنيم. آن‏ها خودشان كشور بزرگى هستند. فقط اطلاعات معمولى برايشان ارسال كنيد».
اما در عين حال به كليه‏ى تأسيسات اسرائيلى اطلاع داده شد در آمادگى ويژه باشند.
ساعت شش و بيست دقيقه صبح 23 اكتبر 1983م يك كاميون مرسدس بزرگ به فرودگاه بيروت نزديك شد. به راحتى از مقابل پست‏هاى نگهبانى اسرائيلى در همان نزديكى گذشت. از يك محل بازرسى ارتش لبنان رد شد. و به طرف پاركينگ پيچيد. يك تفنگدار دريايى با علامت سوت، سرعت گرفتن كاميون را اطلاع داد؛ اما قبل از اين‏كه بتواند كار ديگرى بكند، كاميون غرش‏كنان به طرف مدخل ساختمان چهار طبقه‏اى كه محل سكونت گردان هجده تفنگداران آمريكايى و از بتون مسلح مقاوم در برابر حملات هوايى ساخته شده بود، حركت كرد. دروازه‏ى آهنى را ويران ساخت، يك پست نگهبانى را كه از كيسه‏هاى شن فراهم آمده بود در هم كوبيد، از يك مانع ديگر گذشت. سينه‏اش را به ديوارى از گونى‏هاى شن كه در برابر سرسرا قرار داشت كوبيد، و آن‏گاه باچنان نيروى مهيبى منفجر شد كه ساختمان مستحكم را به ويرانه‏اى مبدل ساخت.
چند دقيقه‏ى بعد از آن، كاميون ديگرى به قرارگاه چتربازان فرانسوى كه در حدود دو مايلى قرارگاه آمريكايى‏ها قرار داشت، برخورد كرد و انفجار آن به حدى بود كه كل ساختمان را ويران كرده و 58 فرانسوى را كشت.
از بين رفتن 241 تفنگدار دريايى آمريكا كه اكثراً در خواب بودند، طى يك روز، تلفاتى بود كه از هنگام تهاجم عيدِ «تِت» كه در1346/10/23 ه.ش (13 ژانويه 1968م)، در حين جنگ ويتنام رخ داد و246 كشته به جا گذاشت، سابقه نداشت.
... در قرارگاه موساد از اين‏كه ما هدف حمله نبوده‏ايم، نفس راحتى كشيديم. تا آن‏جا كه به موساد مربوط بود، اين جريان حادثه‏اى جزئى ارزيابى مى‏شد كه ما در مورد آن تا حدودى سهل‏انگارى كرده بوديم؛ اما بايد جريان را به كسى نمى‏گفتيم. مسئله اين بود كه چنانچه جريان را افشاء مى‏كرديم، ردّ آن را مى‏گرفتند و عاملمان كشته مى‏شد. آن‏گاه دفعه‏ى بعد، چنانچه نوبت حمله كردن به‏خود ما بود، خبر نمى‏شديم. در اين صورت آمريكايى‏ها چه مى‏گفتند؟ لابد شانه‏اى بالا انداخته و مى‏گفتند: «اسرائيلى‏ها در لبنان فضولى كرده و خودشان راقاطى جريان كردند. اين هم سزايشان».

تلفات
درباره‏ى تلفات و كشته‏هاى نظاميان آمريكا در انفجار مقر مارينز، از سوى منابع غربى و عربى اظهار نظرهاى متفاوتى ارائه شده است. بعضى منابع غير رسمىِ لبنانى مدعى هستند كه جداى از كشته‏هاى آمريكايى، تعدادى از نيروهاى شبه نظامى فالانژيست در اين حادثه كشته شده‏اند كه «حزب كتائب» (فالانژيست‏ها) از اعلام آمار تلفات خود امتناع كرده است؛ همچنين گفته مى‏شود تعدادى از زنان روسپى نيز كه براى سرگرمى سربازان آمريكايى آمده بودند، جزو كشته‏ها بوده‏اند. دكتر «سعد ابوديه» كشته‏هاى آمريكايى را 239 نفر، مجروحين را75 نفر و مفقودالاثرها را 30 سرباز ذكر كرده است. مجله «الَوحَده» چاپ لبنان، تلفات آمريكا را 241 كشته و 105مجروح عنوان كرده است.
«جبهه‏ى مقاومت ملى لبنان» در كتاب «العمليات الاستشهاديه» آورده‏است:
«با مرگ چند مجروح اين حادثه در بيمارستانى در آلمان غربى ]چند روز پس از عمليات [كشته‏ها بالغ بر 260 نفر و مجروحين نيز 30نفر بود كه عده‏اى از آن‏ها تا ابد فلج شده‏اند و در حال حاضر در آسايشگاه معلولين در آمريكا به سر مى‏برند.»
«روبرت فيسك» در كتاب «وَيلات وطن» نوشته است:
«براى آمريكا اين تلفات 241 تفنگدار خيلى عظيم بود. حتى در جنگ ويتنام در عرض يك روز اين تعداد كشته نداده بودند... پيرمرد مسنّى كه در نزديكى مقر، دكه‏ى آب ميوه فروشى داشته است، نيز جزو كشته شدگان بود».
«جوون كوولى» خبرنگار آمريكايى در كتاب خود «الَحِصاد» تعداد كشتگان آمريكايى را 245 نفر ذكر كرده است. «روزنامه جمهورى اسلامى» چاپ تهران، از قول تلكس خبرگزارى‏هاى خارجى نوشت:
«بر اثر آتش سوزى در انبار مهمات نيروهاى آمريكايى، تعداد تلفات افزايش يافت و عمليات نجات با مشكل روبه‏رو شد».
«رابين رايت» در «الغَضَب‏المُقَّدس» اين گونه آورده است:
«بيش‏تر سربازان در رختخواب‏هايشان زير آوار ماندند و كشته شدند؛ چون ساختمان به تلى از خاك و قطعات سيمان و ميله‏هاى خميده و شكسته تبديل شده بود. چند نفر هم شانس آوردند كه از پنجره به بيرون پرتاب شده بودند...پس از آن‏كه گروه نجات يك هفته تمام در زير خروارها خاك و بتون به دنبال افرادى كه احتمالاً زنده مانده‏اند مى‏گشتند و غالباً هم با احتياط و ابزار آلات سبك اين جستجو را انجام مى‏دادند تا به زنده ماندگان احتمالى آسيبى نرسد، به ناچار عمليات جستجو متوقف شد و بقيه‏ى مفقودين را جزو كشته‏شدگان منظور كردند و اين احتمال داده شد كه اين‏ها هم مثل راننده‏ى كاميون، به پودر تبديل شده باشند. در پايان عمليات، آمار كلّىِ از بين رفتگان متعلق به پايگاه آمريكايى مارينز 241 نفر اعلام شد.»



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


عمليات عليه «سفارت آمريكا در بيروت غربى»


زمينه ‏ها
لبنان كانون بحران بود آمريكا كه از بر پايى حكومتى اسلامى همانند آن‏چه در ايران به وجود آمده بود، به شدت هراس داشت، ترتيبى اتخاذ كرد تا حكومت مارونى لبنان كه در دست فالانژيست‏ها بود، همه‏ى آن‏چه را كه غرب به او ديكته كرده بود، اعمال كند. خوف آمريكا از اكثريت جمعيت لبنان، يعنى شيعيان و تأثيرپذيرى شديد آنان از انقلاب اسلامى ايران بود. وجود يك حكومت فالانژ در شمال منطقه‏ى اشغال شده‏ى فلسطين، براى آمريكا امتياز مهمى محسوب مى‏شد و بزرگ‏ترين بهره‏ى آن نيز اين بود كه اسرائيل از جانب شمالِ منطقه‏ى اشغالى در امنيت قرار مى‏گرفت.
جنايات و فجايعى كه فالانژيست‏ها به سركردگى «ايلى حُبَيقه» و طراحى اسرائيل و با نظارت غربى‏ها، در اردوگاه‏هاى «صبرا» و «شتيلا» به وجود آوردند هيچ‏گاه از ياد نخواهد رفت. بر خلاف ادعاى اسرائيلى‏ها كه مى‏گفتند در اين اردوگاه‏ها فقط افراد فلسطينى كشته شده‏اند، تعداد زيادى از زنان و پيرمردان كشته شده، كارت شناسايى لبنانى داشتند كه به دليل شدت فقر اقتصادى در ميان آوارگان فلسطينى در اردوگاه زندگى مى‏كردند و حتى موقع يورش نيروهاى فالانژ كارت‏هاى شناسايى خود را نيز ارائه داده بودند؛ ولى مزدوران دستور داشتند هر كس را كه در اردوگاه است قتل عام كنند. تيرباران زن و بچه در كنار يكديگر،تجاوز به دختران و مثله كردن اجساد از كوچك‏ترين اعمالى بود كه مزدوران فالانژ مرتكب شدند. اين اعمال و جنايات‏هاى وحشيانه و به دنبال آن‏ها عكس‏العمل سرد آمريكا نسبت به آن، بيش از پيش خشم مردم لبنان را برانگيخت تا از حكومت آمريكا كه در غرور و سرمستى از سركوب مسلمانان و كسانى كه سدّ راه طرح‏ها و نقشه‏هاى صهيونيسم جهانى‏محسوب مى‏شدند، به سر مى‏برد، انتقامى سخت بگيرند.
آمريكا با اعزام هيئت‏هاى سياسى، ژستى صلح جويانه به خود گرفته بود و اين مسئله كه، اعمال و سياست‏هاى مزدورانش در لبنان به پاى حكومت آمريكا نوشته خواهد شد و همه‏ى اين جنايت‏ها و خيانت‏ها در حق مردم لبنان، آتش زير خاكستر مسلمانان آزاده را شعله‏ور خواهد ساخت، براى حكومت جبار آمريكا قابل درك و فهم نبود. سياستمداران غرب مى‏پنداشتند با خون‏ريزى و قتل عام بيش‏تر، بهتر مى‏شود صداها را در گلو خفه ساخت و از هر گونه مقاومتى جلوگيرى كرد.
«فيليپ حبيب» فرستاده‏ى مسيحى لبنانى الاصل دولت آمريكا، از طرف «رونالد ريگان» رئيس جمهورى، مأموريت داشت تا طرح صلح تحميلى اسرائيلى - لبنانى را به دولت مارونى لبنان بقبولاند.
درست در لحظاتى كه فيليپ حبيب پاى خود را در كاخ رياست جمهورى لبنان در بعبداى بيروت مى‏گذاشت، تاسى و يكمين جلسه‏ى خود را به انجام برساند، صداى انفجارى شديد سراسر پايتخت لبنان را لرزاند و پاهاى فيليپ حبيب را در ورود به كاخ سست كرد. به خصوص اين‏كه دقايقى بعد تلفن‏هاى دفتر رياست جمهورى به صدا در آمدند و خبر از انفجارى عظيم در محل سفارت آمريكا در غرب بيروت دادند.

هدف
روز دوشنبه 1362/1/29 ه.ش (4رجب 1403ه.ق، 18 آوريل1983م) ساعت 13/05 دقيقه به وقت بيروت، هنگامى كه قرار بود فيليپ حبيب و فرستاده‏ى ويژه‏ى سازمان «سيا» در امور خاورميانه «رابرت كِلايتون ايمز» و «موريس دِرايبر» فرستاده‏ى ريگان و «رابرت دِيلون» سفير آمريكا در بيروت و «ايلى سالم»، جلسه‏اى درباره‏ى آن‏چه در لبنان مى‏گذشت، داشته باشند، حادثه‏اى همه‏ى آن‏چه را كه مى‏رفت به توطئه‏اى عظيم عليه مقاومت مردم مسلمان لبنان منجر شود، بر هم زد.
«رابرت كلايتون ايمز» 49 ساله، يكى از مأمورين برجسته‏ى سازمان سيا به شمار مى‏رفت كه به «مردِ مأموريت‏هاى سرّى» معروف بود. ارتباط نزديك او با تمامى گروه‏هاى فلسطينى و آشنايى‏اش با رهبران احزاب و گروه‏هاى مختلف، از جمله خصوصيات بارز وى بود، كه در كمتر سياستمدار و يا جاسو غربى مى‏شد اين ارتباط خوب! را يافت. ايمز همواره از اين‏كه عنوان مى‏شد «وى بيروت را بهتر از كف دستش مى‏شناسد و همه جاى آن را به خوبى بلد است» بر خود مى‏باليد. همه‏ى اين موارد، بر اهميت آن‏چه اتفاق افتاده بود، مى‏افزود؛ از همه مهم‏تر اين‏كه، وى از بارزترين نيروهاى اطلاعاتى و مشاور غير رسمى «جورج شولتز» بود كه از تجربه‏ى بسيار بالايى در امور لبنان و فلسطين برخوردار بود.
اهميت حضور ايمز در بيروت را از آن‏جا مى‏توان دريافت كه «مرد مأموريت‏هاى سرّى» از سوى سازمان سيا، مشغول انجام مأموريت مهمى در پاكستان، بود كه خيلى سريع به واشنگتن فراخوانده شد و پس از ابلاغ وظايف و مأموريت جديد، بلافاصله عازم بيروت شد. در لحظه‏ى انفجار، وى و هشت تن از افراد برجسته و نخبگان سازمان سيا در طبقه‏ى سوم ساختمان سفارت آمريكا در بيروت، جلسه‏اى سرّى داشتند.
ايمز كه مدير «دفتر تحليل سازمان سيا در خاور نزديك و جنوب آسيا» نيز بود، رياست جلسه‏اى را بر عهده داشت كه رؤساى ايستگاه‏هاى سيا در خاورميانه، از كشورهاى محل مأموريت خود بدانجا فراخوانده شده بودند تا از طرح‏هاى او مطلع شوند. او از طرف «هنرى كيسينجر» مأموريت داشت تا رابطه‏ى دوستانه‏ترى با فلسطينى‏ها برقرار كند. او معتقد بود: «نبايد نسبت به فلسطينى‏ها بى‏اهميتى نشان داد».
در ميان همراهان ايمز، نام افسر خدمات محرمانه‏ى وزارت دفاع «كِنِت‏ولش» نيز به چشم مى‏خورد كه با او كشته شد. ايمز با ارتباطات تنگاتنگ خود با رهبران احزاب و سازمان‏هاى فلسطينى و همچنين سردمداران حكومت‏هاى لبنان و اسرائيل، نقش عمده‏اى در مناقشات مربوط به لبنان و تهيه‏ى طرح ريگان براى تحميل صلح در خاورميانه ايفا كرده بود و اين بار نيز اميدهاى زيادى به طرح‏هاى پيشنهادى او مى‏رفت.
هيچ‏كس از آن‏چه در سفارت آمريكا مى‏گذشت، اطلاعى نداشت.در آن روزِ بهارى، شهر بيروت، همچون روزهاى گذشته، ساعات را در التهاب، انفجار، تيراندازى و هراس مى‏گذراند، و كسى نمى‏دانست كه در طبقه‏ى سوم سفارت آمريكا چه طرح‏ها و نقشه‏هاى خصمانه و استعمارگرانه‏اى در شُرُف تاييد و اجراست.
بناى بتونى هفت طبقه‏ى سفارت آمريكا كه از سه ساختمان در كنار يكديگر تشكيل مى‏شد، در منطقه‏ى «كورنيش اَلبَحر» در بخش مسلمان‏نشين غربى بيروت، در جايى ميان منطقه‏ى «اَلمِنارِه» و «عِين المَريسِه» در شمال دانشگاه آمريكايى بيروت، و در نزديكى درياى مديترانه قرار داشت.
در جلوى سفارت، خيابانى يك طرفه رو به بالا قرار داشت. اطراف ساختمان نيز چند پست بازرسى موجود بود كه تعدادى از «تفنگداران دريايى آمريكا» (نيروهاى مارينز) و پليس لبنان، با استقرار در آن‏ها، از ساختمان اصلى حفاظت كرده و همه‏ى آنانى را كه به سفارت رفت و آمد داشتند، كنترل مى‏كردند.
«بخش اعطاى ويزا»ى سفارت، كه به دليل بروز جنگ در لبنان، به لبنانى‏ها ويزاى پنج ساله‏ى آمريكا مى‏داد، براى انجام امور پاسخگويى به مراجعين محلى، روزها و ساعات خاصى داشت كه روز حادثه دوشنبه روز كارى آن قسمت نبود و به همين لحاظ از حضور مردم عادى لبنانى كه درخواست ويزاى آمريكا داشتند، در آن‏جا خبرى نبود.
با اتفاقاتى كه از روزهاى آغازين تجاوز اسرائيل به لبنان افتاده بود و مردم، آمريكا را پشتيبان اعمال تروريستى اين رژيم مى‏دانستند و تحركات و مقاومت‏هايى كه از سوى نيروهاى مسلمان در برابر اسرائيل بروز كرده بود، آمريكا اين احتمال را مى‏داد كه سفارتش در بيروت مورد تعرض قرار بگيرد؛ ولى حداكثر انتظار آمريكا از حمله به سفارتش، مشابه آن چيزى بود كه در 13 آبان 1358ه.ش)4 نوامبر 1979م) در ايران رخ داد: و تركيب حفاظتى اطراف سفارت در بيروت با استقرار تفنگداران دريايى و بخشى از پليس لبنان شكل گرفته بود. بر اساس همين اطمينان و تصورات، اطراف ساختمان، عارى از موانع قوى و مستحكم بود و همين امر به موفقيت عمليات، كمك بسيارى كرد.
مسئولين اطلاعاتى آمريكا مى‏پنداشتند، چيزى شبيه آن‏چه در شهر صور عليه مقر فرماندار نظامى ارتش اسرائيل رخ داد، فقط عليه ارتش اسرائيل امكان تكرار دارد و انتظار اين‏كه مردم مسلمان، آمريكا را طراح اصلى اين تجاوز و پشتيبان محكم رژيم صهيونيستى بپندارند و در صدد انتقام گيرى بر آيند، نداشتند.

عمليات
يك دستگاه «وانت شورولت» سياه رنگ از نوع اتومبيل‏هاى سفارت كه پلاك سياسى سفارت آمريكا را نيز برخود داشت، به صورتى عادى و بدون هر گونه جلب توجه، به پست‏هاى بازرسى مقابل ساختمان نزديك شد. ژاندارم‏هاى لبنانى (اَلدَرَك) كه در اتاقك‏هاى فلزى رنگ‏آميزى شده قرمز و سفيد، به نگهبانى مشغول بودند، با ديدن وانتى كه به سويشان مى‏آمد، از اتاقك خارج شده، جلوى ماشين را گرفتند و از راننده خواستند تا مدارك هويت خود و ماشين را ارائه دهد. اين مسئله چندان غير عادى محسوب نمى‏شد؛ چون همه‏ى خودروهايى كه قصد ورود به سفارت و حتى منطقه‏ى حفاظت شده‏ى اطراف آن‏جا را داشتند، بايد اوراق هويت و برگ تردد مخصوص ارائه مى‏دادند تا از پست بازرسى رد شوند.
«ابراهيم ابراهيم» گروهبان يكمِ ارتش لبنان كه از حادثه جان سالم به در برده است، درباره‏ى آن‏چه كه مقابل ديدگانش به وقوع پيوست، مى‏گويد: «ظهر آن روز، در حالى كه در اتاقك نگهبانى بودم، وانت بزرگى را ديدم كه بر روى عقب آن پارچه‏ى مشكى كشيده شده بود. جلو كه رفتم ديدم راننده‏ى جوان آن خيلى آرام و خونسرد و بدون هر گونه اضطرابى پشت فرمان نشسته و ماشين را مى‏راند».
راننده‏ى جوان پس از آن‏كه مدارك شناسايى و كارت مخصوص تردد را كه قبلاً جعل و تهيه شده بود، به نيروهاى حفاظت مارينز و پليس لبنانى نشان داد، با خنده‏اى كه بر لبانش نقش بسته بود، ماشين را به طرف ساختمان به حركت درآورد. ماشين آرام به مسير اوليه‏ى خود ادامه داد؛ اما يكى از نگهبان‏ها كه به هويت راننده شك كرده بود، سريع گوشى تلفن را برداشت و در حالى كه چشمش به ماشين بود كه دور مى‏شد، با دفتر حفاظت كه داخل ساختمان قرار داشت، تماس گرفت تا از هويت راننده مطمئن شود. هنوز گوشى تلفن در دستش بود و آن سوى خط نيز يكى از نيروهاى حفاظت مشغول بررسى اسم و مشخصات گفته شده بود، ناگهان وانت كه بنا به اظهار راننده‏ى آن، بايد به پاركينگ مى‏رفت، به يك‏باره مسير خود را تغيير داد و با چرخش به سمت چپ، به سوى ساختمان اصلى سرعت گرفت و به طرف بخش وسطى ساختمان‏هاى سه‏گانه‏ى سفارت هجوم برد.
ماشين از دروازه‏هاى سفارت گذشت و در حالى كه نرده‏هاى مقابل خود را به كنارى پرتاب كرد، از در شيشه‏اى ورودى، وارد طبقه‏ى همكف شد و در وسط محل كافه ترياى سفارت منفجر شد. انفجار، در بخش اصلى ساختمان‏ها رخ داد. نگهبان، همچنان متعجب به آن‏چه رخ داد مى‏نگريست. انفجار و شعله‏هاى آتش و به دنبال آن زمين لرزه شديد حاصل از آن، همه را به وحشت انداخت. ماشين‏هاى شيك و مدل بالاى پارك شده‏ى جلوى سفارت كه متعلق به مسئولين و ديپلمات‏ها بود، در آتش سوختند و تعدادى از آنها، از شدت انفجار، به اطراف پرتاب شدند.شعاع تخريب اصلى بمب 500 متر مربع بود و حفره‏اى به قطر 15 متر،محل انفجار ماشين را به خوبى مشخص مى‏كرد. قدرت انفجار چيزى حدود 250 كيلوگرم تى.ان.تى تخمين زده شد.
اجساد متلاشى شده نگهبان‏هاى لبنانى و آمريكايى در اطراف پراكنده شد. در عرض 7 دقيقه اول پس از انفجار، قسمت شرقى ساختمان به طور كامل ويران شد و آتش در قسمت‏هاى ديگر زبانه كشيد.
شدت انفجار تا شعاع زيادى شيشه‏هاى خانه‏هاى اطراف را شكست و دود غليظى فضاى منطقه را فرا گرفت. بوى سوختگى، باروت و دود،شامه همه را مى‏آزرد. نگهبان‏هاى آمريكايى مستقر در خيابان‏هاى اطراف،وحشت زده به هر سو مى‏گريختند. كمى دورتر از ساختمان، تكه‏هاى بدن بعضى از آنان به چشم مى‏خورد. از بقيه‏ى جسد آنان چيزى باقى نمانده بود.
مردم بيروت كه از صداى انفجار و شدت آن شوكه شده بودند،وحشت‏زده، از يكديگر علت آن را جويا مى‏شدند. صداى گوشخراش آژير آمبولانس‏ها يك لحظه قطع نمى‏شد. مردم، به خصوص جوانان، رد مسير حركت آمبولانس‏ها را كه از همه‏ى نقاط شهر به آن سو مى‏رفتند، گرفتند تا به محل حادثه برسند. با نزديك شدن به محل سفارت، از تعجب دهانشان باز ماند. هيچ كس نمى‏توانست باور كند كه كسى توانسته باشد اين گونه سفارت را بر سر آمريكايى‏ها ويران سازد.
ده دقيقه از وقوع حادثه مى‏گذشت. هنوز گرد و خاك و دود ناشى از انفجار و تخريب فرو ننشسته بود. قطعات عظيم بتون مسلح در هوا به ميله‏هاى آهنى آويزان مانده بود. عده‏اى با شنيدن انفجار فكر كردند صدا، حاصل از انفجارات مين‏ها و يا بمب‏هايى است كه نيروهاى تخريبچى فرانسوى مشغول خنثى سازى و جمع آورى آن‏ها بودند؛ ولى شدت انفجار بيش‏تر از يك بمب يا مين بود.
ساعت 13/45 نيروهاى كمك رسانى و آتش نشانى به گشودن راهى ميان ويرانه‏هاى بخش شرقى ساختمان به طرف بخش اصلى در وسط مشغول شدند گفته مى‏شد بيش‏تر آسيب ديدگان و كشتگان در آن‏جا قرار دارند. به همين ترتيب، كار از بخش جنوبى نيز به طرف بخش اصلى ادامه داشت.
دقايقى بعد كه دود و خاك حاصل از انفجار فروكش كرد، حجم خسارات و صدمات خود را نشان داد و مشخص شد كه بخش وسطى و اصلى ساختمان، به طور كامل منهدم شده است. بخش شرقى و قسمتى از بخش غربى نيز ويران شده بودند.
بر روى ويرانه‏هاى ساختمان كه روزى سفارت آمريكا بود، و دقايقى پيش از آن، سرّى‏ترين جلسه‏ى سازمان سيا در خاورميانه، آن‏جا برگزار شده‏بود، اوراق و اسناد سفارت و تابلوهاى دفاتر سفير، منشى، كنسول و... به چشم مى‏خورد. اجسادى ديده مى‏شد كه ميان ويرانه‏هاى طبقه‏ى سوم وچهارم آويزان مانده بودند.
ساعت 14، يكى از افسران نيروهاى تفنگدار دريايى مارينز، از ناو آمريكايى مستقر در سواحل نزديك بيروت، درخواست كرد تا امكانات و تجهيزات بيش‏ترى براى پيدا كردن كشته‏ها و مجروحين ارسال شود. او همچنين درخواست كرد تا نيروى بيش‏ترى براى حفاظت از ساختمان ويران سفارت اعزام شوند.
عمليات بيرون آوردن اجساد از زير آوار، سه روز به طول انجاميد. از پاره‏اى از قربانيان، جز اندامى يا استخوانى، چيزى باقى نمانده بود. جنازه‏ى متلاشى شده‏ى ايمز، يك روز پس از انفجار، ميان ويرانه‏هاى سفارت پيدا شد. يك بمب گذار ناشناس توانسته بود در كمال سادگى و راحتى،بهترين كارشناسان خاورميانه‏اى سازمان سيا را از بين ببرد و سرفرماندهى سيا در لبنان را متلاشى سازد. «رابرت ديلون» سفير آمريكا، در اين رابطه اذعان داشت: «اولين تصور من اين بود كه يك گلوله‏ى آر.پى.جى به دفترم، يا كنار آن اصابت كرده است. در آن لحظات، اصلاً نمى‏توانستم تكان بخورم.»
ديلون، با قالبى از مصالح ساختمانى به كف زمين چسبيده بود؛ به همين دليل صدمه‏اى نديد. اگر او طبق برنامه‏ى ظهرانه‏اش به دويدن مى‏پرداخت، در زمان انفجار، در سرسراى ساختمان بود؛ اما يك تلفن او را از اين برنامه‏ى روزانه‏اش بازداشت و احتمالاً زندگى او را نجات داد.
«تِرى گيلدِن» محافظ وى، كه عضو «نيروهاى دِلتا» بود، در دم كشته شد. مسلماً مهارت‏هاى نظامى او، در مقابله با راننده‏اى كه داشت با مواد منفجره مى‏آمد، كارآيى نداشت!
«بول مارك هِنرى» سفير فرانسه، بلافاصله به محل حادثه شتافت تا از سلامت سفير آمريكا مطمئن شود. رابرت ديلون سفير آمريكا كه در آن لحظه در طبقه‏ى هفتم سفارت، در محل زندگى خود به سر مى‏برد، از اين انفجار جان سالم بدر برده بود. بعد از چند روز مشخص شد كه اهميت 9 مأمور برجسته‏ى سازمان سيا، از سفير آمريكا در بيروت هم بسيار بيش‏تر بوده است. «رايفورد بايِرز» ستوانيار ارشد آمريكايى، اظهار داشت: من از طبقه‏ى پنجم به پايين پرت شدم.
بايرز، يكى از مربيان نظامى آمريكا بود كه با ارتش لبنان كار مى‏كرد.او در زمان انفجار بمب، در واحد امور مالى سفارت در طبقه‏ى پنجم، مشغول برداشتن بليطهاى برگشت براى خود و سه عضو ديگر تيمش بود.در اين انفجار، بايرز چشم چپ خود را از دست داد. وى از ناحيه‏ى سر نيز زخمى شد كه مستلزم دو عمل جراحى بود. استخوان ترقُوِه، بازوى دست‏چپ و همه‏ى دنده‏هايش نيز آسيب ديد او مى‏گويد: من هيچ‏گاه هوشيارى‏ام را از دست ندادم... نعره مى‏زدم و فرياد مى‏كشيدم.
يك پسر كوچك لبنانى، صداى فريادهاى او را شنيده، و از امدادگران درخواست كمك كرده بود. آن‏ها بايرز را از زير تخته سنگ‏ها بيرون كشيدند و پيش از آن‏كه براثر شدت جراحات از هوش برود، با عجله او را به بيمارستان رسانده بودند؛ در حالى كه بايرز مشغول برداشتن بليطها بوده، سه عضو ديگر تيمش در غذاخورىِ زير زمين مشغول صرف غذا بودند كه هر سه در اين انفجار كشته شدند.
«ژوزف اِنگِلهارت» خوش شانس‏ترين فردى بود كه زنده ماند. او در حالى كه براى صرف غذا به داخل آسانسور مى‏رفت، يك‏باره نظرش تغيير كرد و به دفترش بازگشت تا در جريان پيام ترافيك صبح قرار بگيرد. او اظهار مى‏دارد: از طبقه پايين غذا سفارش دادم تا از اخبار ترافيك مطلع شوم و پس از آن بود كه سفارتخانه منفجر شد. هر كس در آن زمان در زير زمين بود،يا كشته شد يا به شدت مجروح گشت.

تلفات
درباره‏ى تلفات اين عمليات، اظهار نظرهاى مختلفى ارائه شده است. سفارت آمريكا در بيروت، طى بيانيه‏اى رسمى اعلام نمود:
«در اين حمله 14 آمريكايى كشته و 2 نفر ديگر مفقود شده‏اند. همچنين17 كارمند لبنانى سفارت كشته و 12 نفر از آنان نيز مفقود شده‏اند. در همين حادثه، يك فرد آمريكايى كه مراجعه كننده به سفارت بود، كشته شد. در كل 46نفر كشته شده‏اند».
«برايان اوركهارت» در كتاب خود «زندگى در جنگ و صلح»، تلفات اين حادثه را »63 كشته، از جمله 17 آمريكايى» ذكر كرده است. «رابين رايت» خبرنگار آمريكايى، در كتاب «الغضب المقدس»، اين‏گونه نوشته است:
«نگهبان‏هاى لبنانى سفارت، به معناى واقعى كلمه تكه تكه شدند. پس از يك هفته جستجو و كاوش در زير آوار ساختمان، 63 جسد و يا قطعات بدن انسان در پلاستيك‏هاى آبى رنگ جمع آورى شد و بيش از 100 نفر هم مجروح شدند».
نشريه «وال استريت ژورنال» دو روز پس از حادثه، در حالى كه عمليات جستجو ادامه داشت، اعلام كرد كه در اين انفجار 39 نفر كشته شده‏اند.
هفته نامه‏ى «الشِّراع» چاپ لبنان، بهار 1379ه.ش (2000 م) آمار تلفات اولين عمليات شهادت‏طلبانه عليه سفارت آمريكا در بيروت را 80كشته از كارمندان و مراجعه كنندگان سفارت ذكر كرد. دكتر «سعد ابوديه»، در تحقيقات خود پيرامون اين گونه حملات در كتاب «العمليات الاستشهاديه...»، تلفات آمريكا در انفجار سفارتخانه‏اش در بيروت را 57 كشته و 17 زخمى عنوان كرده است.
روزنامه‏ى «جمهورى اسلامى» چاپ تهران، در گزارش‏هاى خود كه غالباً از خبرگزارى‏هاى خارجى مخابره مى‏شد، اين گونه نوشت:
»6 تفنگدار دريايى آمريكا و دو پليس لبنانى از گروه حفاظت سفارت، جزو كشته شدگان بودند. 5 غير نظامى آمريكايى هم جزو كشته شدگان هستند. روز بعد از حادثه، تعداد كشته شدگان به 79 تن رسيد. در كافه ترياى ساختمان در طبقه‏ى اول كه محل اصابت ماشين حاوى بمب بوده، حدود 24 نفر كه 12 نفر آن‏ها آمريكايى بودند، مفقود شدند. 12 ژاندارم لبنانى نيز كه در طبقه‏ى همكف بوده‏اند، كشته و مفقود شده‏اند. 6 تن از كارمندان لبنانى سفارت هم جزو كشته‏شدگان بودند. سفير آمريكا گفت كه در لحظه‏ى انفجار حدود 130 نفر در ساختمان موجود بوده‏اند. به گفته‏ى مقامات آمريكايى، اجساد ديگرى در پاركينگ ساختمان در زير آوار مانده‏اند كه به طور كلى متلاشى شده‏اند و بر اثر شدت انفجار، خارج كردن آنان در حال حاضر امكان‏پذير نيست».
«يان بلك» و «بنى موريس» در كتاب «جنگ‏هاى نهانى اسرائيل» تلفات آمريكا را در انفجار سفارت 61 كشته و 120 زخمى ذكر كرده‏اند. «كِنِت آر. تيمِرمَن» در كتاب «سوداگرى مرگ» به عمق فاجعه براى آمريكا اشاره داشته و مى‏نويسد:
«عالى‏جناب «آدِلايس» از فرماندهان نيروى دريايى آمريكا در لبنان، كه تمامى شب قبل را به اجراى مراسم مذهبى براى قربانيان گذرانده بود، شاهد صحنه‏هاى دلخراشى بود. او مى‏گويد نشان صليب را بر پيشانى قربانيان مى‏كشيديم، اما اگر پيشانى نداشتند، هر جاى ديگرى از جسد را كه پيدا مى‏كرديم، نشان صليب را مى‏كشيديم».
در اولين دقايق پس از انفجار، از ورود خبرنگاران به محل حادثه جلوگيرى به عمل آمد. در ساعت 15/35 «امين جميل» رئيس جمهورى فالانژيست لبنان، هراسان و شتاب زده، در حالى كه خود شخصاً در كنار زدن آوار و جستجوى ميان ويرانه‏ها شركت كرده بود، ناباورانه به خبرنگاران گفت: «اين يك چيز غير معقول است...يك عمل فجيع... يك عمل جنايتكارانه...».
رابين رايت درباره‏ى حادثه‏ى انفجار سفارت اين گونه مى‏نويسد:
«بيروت لبنان آسوشيتد پرس»
يك انفجار مهيب روز دوشنبه ساختمان سفارت آمريكا در بيروت را به‏لرزه درآورد. اين انفجار، آتش سوزى و ويرانى به بار آورد و به گفته‏ى پليس لبنان،تعداد نامعلومى كشته و مجروح بر جاى گذاشته است. چند لحظه پس از انفجار، ارتباط تلفنى سفارت قطع شد و ابرى قهوه‏اى رنگ آسمان منطقه را پوشاند.



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


عمليات شهيد «احمدجعفر قصير»


شخصيت شهيد
«احمد جعفر قصير» در سال 1346ه.ش (1967م) در شهرك «دِيرقانون اَلنَهر» از توابع شهر «صور» و در خانواده‏اى شيعه به دنيا آمد. پدرش «جعفر» مغازه كوچكى داشت كه در آن، سبزى و ميوه مى‏فروخت و از اين راه خرج خانواده‏ى خود را تأمين مى‏كرد. احمد، به دليل شرايط سخت اقتصادى پس از آن‏كه دوره‏ى تحصيلات ابتدايى را به پايان رساند، درس را رها كرد و بهتر آن ديد كه در كنار پدرش بماند و در كارهاى مغازه به او كمك كند، تا از اين راه بر درآمد خانواده بيفزايد.
وى در آغاز دوران جوانى، چند ماهى به «حجاز» (عربستان) سفركرد و به تشويق دوستان و با همكارى آنان، به كار خريد و فروش وسايل و لوازم بهداشتى پرداخت؛ اما پس از چندى طاقت نياورد و به كشور خود لبنان بازگشت. مغازه‏ى كوچك پدر، بيش‏ترين ارزش را براى او داشت و آن را با هيچ نقطه‏ى دنيا عوض نمى‏كرد.
پدرش وانت پژويى براى او خريد تابه وسيله‏ى آن، اجناس مورد نياز مغازه را از بيروت و صور خريدارى كرده و براى او بياورد. به همين لحاظ كار احمد تردد مدام بين دير قانون، صور وبيروت شد.
او كه جوانى عاشقِ دين بود و تربيت مذهبى خانواده براو اثر فراوانى داشت، بر خواندن نماز اول وقت، آن هم به جماعت و در مسجد، تأكيد بسيار داشت و بيش‏تر اوقات همراه دوستان و همسن و سالان خويش، در نظافت و تزيين مسجدِ دير قانون به مناسبت‏هاى مختلف پيشقدم بود و دوستانش را نيز به اين امور تشويق مى‏كرد. وى عاشق طبيعت بود، همواره زيبايى‏هاى خلقت را مى‏ستود و از نظاره‏ى آن‏ها شكر خدا را به جا مى‏آورد.
خرداد ماه سال 1361ه.ش (ژوئن 1982م) كه ارتش رژيم صهيونيستى به بهانه‏ى سركوب رزمندگان فلسطينى، بخش‏هايى عظيم از لبنان را مورد تجاوز وحشيانه قرار داد، دير قانون و محل سكونت احمد، از جمله روستاهايى بود كه از جنايت و اشغال در امان نماند.
مقاومت مردم دلير دير قانون، به خصوص جوانان پرشور آن، در برابر نيروهاى متجاوز، باعث شد تا در اولين ماه‏هاى هجوم اسرائيل، اين شهرك به مقاومت و ايستادگى در ميان روستاها و شهرك‏هاى بخش صور معروف شود و نامش بر سر زبان‏ها بيفتد.
احمدِ جوان كه چكمه‏هاى متجاوزين را بر اندام زادگاه خويش تحمل نمى‏كرد، بلافاصله با دوستان و همبازى‏هاى دوران كودكى‏اش، به ويژه چند تن از بستگانش از طايفه‏ى «قصير» و به خصوص شهيد «عَبدالمُنعِم‏قصير» گروه‏هاى مقاومت محلى را ايجاد كردند. كمبود سلاح و مهمات از مشكلات اصلى اين گروه‏هاى خودجوشِ محلى به شمار مى‏آمد؛ ولى احمد با استفاده از موقعيت خطير خويش در تردد به بيروت و صور، كه ظاهراً جهت تهيه اجناس مورد نياز مغازه پدرش بود، مهمات لازم را در ماشين خود جاسازى كرده و براى همرزمانش به دير قانون مى‏آورد.
«حيدر» نام جهادى (مستعار) بود كه احمد در مقاومت براى خود انتخاب كرد و انتخاب آن اسم، به عشق مولا اميرالمومنين‏عليه السلام و نبردهاى حماسى او بود.
زد و خوردهاى كوچه به كوچه با نيروهاى اسرائيلى، تهاجم و شبيخون به مقرهاى نظامى صهيونيست‏ها، از جمله فعاليت‏هاى احمد و دوستانش بود؛ ولى كار بسيار مشكل‏تر و عظيم‏تر از آن بود كه بشود با دو - سه شبيخون و تهاجم كوچك جلوى آن را گرفت؛ بايد كارى صورت مى‏گرفت كه هم ضربه‏اى سخت بر دشمن وارد مى‏آمد و هم به او تفهيم مى‏شد كه در برابرش چه نيرويى قد عَلَم كرده است.

آخرين ديدارها
مدتى بود كه دلشوره‏اى عجيب «اُمِّموسى» مادر احمد را مى‏آزرد. دست خودش نبود. كارهاى احمد و اوضاع و احوال شهرك اشغالى، اين حالت را در او به وجود آورده بود. هر روز صداى انفجار، شليك گلوله و گذر هواپيماهاى اسرائيلى از فراز دير قانون، در كوچه‏هاى تنگ آن‏جا مى‏پيچيد. حركت كاروان‏هاى نظامى و تانك‏هاى اسرائيلى و تردد آن‏ها در خيابان اصلى شهرك، بيش از پيش بر دلشوره‏ى مادر مى‏افزود.
احمد، هر روز، پس از آن‏كه نماز صبح را با حالتى عرفانى و زيبا به جا مى‏آورد، سوار بر ماشين خود مى‏شد و آفتاب طلوع نكرده، به بهانه‏ى خريد سبزيجات و ميوه‏هاى تازه براى مغازه‏ى پدر، با اهل خانه خداحافظى مى‏كرد و بسم‏اللَّه گويان از شهرك خارج شده و ظاهراً به بيروت مى‏رفت.غالب روزها، هنگام غروب به خانه برمى‏گشت و گاهى نيز شب‏ها در بيروت مى‏ماند.
تردد در مسير بيروت، در حالى انجام مى‏شد كه نيروهاى اسرائيلى و مزدوران «سَعَد حَدّاد» در همه جا پراكنده بودند و در پست‏هاى بازرسى خويش، به كوچك‏ترين بهانه‏اى مردم را بازداشت كرده، به زندان مى‏بردند و يا مورد ضرب و جرح و آزار و اذيت قرار مى‏دادند. در آن وضعيت تردد فقط براى‏برخى از اهالى مناطق اشغالى آن هم با مجوزهاى مخصوص ممكن بود.
سرانجام «اُمّ‏ موسى» نتوانست جلوى كنجكاوى خود را بگيرد. هرروز اخبارى از درگيرى جوانان روستا با نيروهاى متجاوز مى‏شنيد و در مورد اين‏كه احمد نيز جزو گروه‏هاى مقاومت باشد، شك كرده بود. آن روز، مادر در مقابل جوان خويش ايستاد و در حالى كه سعى مى‏كرد به چشمان پسرش نگاه كند، از او پرسيد: «علت اين همه تردد بين روستا و شهر چيست؟ مغازه‏ى پدرت كه اين اندازه جنس نياز ندارد.» احمد نگاهى به چشمان نگران مادر انداخت، لبخندى زد و از او خواست كه موضوع را فراموش كند و زياد آن را مورد توجه قرار ندهد.
رفت و آمدهاى بى‏رويه‏ى او، براى پدرش نيز شك برانگيز شده بود؛چرا كه با وجود آن همه ترددى كه احمد به شهر داشت، برخلاف تصور مادر، هيچ گونه مواد غذايى و اجناس مورد نيازى براى مغازه نياورده بود. سرانجام كاسه‏ى صبر پدر نيز لبريز شد، احمد را به كنارى كشيد و با وجودى كه از افشاى مسئله در ميان همسايگان و غريبه‏ها هراس داشت،آرام در گوش او گفت: «ببين احمد، من پدرت هستم و تو بايد راستش را به من بگويى»
احمد كه سعى مى‏كرد خونسردى‏اش را حفظ كند، با حالتى متعجبانه پرسيد: «مگر چى شده؟ چه چيزى را بايد به شما بگويم؟»
پدر بلافاصله گفت: «اين‏كه آيا تو از بيروت و صور اسلحه و مهمات مى‏آورى»!
پسر نگاهى پر معنا به چشمان پرسش‏گر و مضطرب پدر انداخت و با تبسمى زيبا، دستى بر شانه او زد و گفت: «توكل بر خدا داشته باش پدر»
پدر كه از رفتار پسرش به خوبى متوجه كارهاى او شده بود و مى‏دانست كه به هيچ وجه نمى‏تواند از او حرفى دربياورد، حساسيت بيش‏ترى نشان نداد؛ چرا كه از مقاومت جوانان و اخبارى كه هر روز درميان مردم مى‏پيچيد و از نبرد دلاورانه جوانان روستا عليه اشغال‏گران حكايت داشت، خشنود بود و بر خود مى‏باليد. او در درون خويش احساس غرور مى‏كرد كه پسرش يكى از مجاهدان مسلمان دير قانون باشد.
سه هفته‏اى از گفت و گوى احمد و پدر و مادرش مى‏گذشت كه به سراغ مادر خود رفت و از او خواست تا پاسپورت و مدارك پدرش را به او بدهد. مادر فكر كرد كه او مى‏خواهد به خارج از كشور برود و چه بسا قصد داشته باشد پدرش را نيز با خود ببرد. پاسپورت و مدارك را به او داد. بعد از ظهر بود كه مدارك را به او باز گرداند. هنگامى كه علت اين كار را از او جويا شد، فقط گفت: «چيز خاصى نبود مادر، ماشين را به نام پدرم كردم».
هنگامى كه ام‏موسى در چهره‏ى پسر نگاه كرد، احساس خاصى در وجودش پديد آمد؛ احساس اين‏كه ديگر فرزندش را نخواهد ديد.خواست در برابر ديدگان او بگريد كه خجالت، مانعش شد. جلوى خودش را گرفت. رويش را برگرداند و رفت به آشپزخانه، تا احمد متوجه گريه‏اش نشود.
آخرين بارى كه احمد به خانه آمد، برادر كوچكش را كه 18 ماهه بود، در آغوش گرفت و چشمانش را غرق بوسه كرد. سر و دست‏ها و حتى پاهاى كوچكِ او را بوسيد. در حالى كه او را در بغل داشت، سر خود را رو به آسمان بالا برد و جملاتى را زير لب زمزمه كرد. يك ساعتى در همين حالت بود كه مادرش جلو رفت و علت كارهاى غير عادى او را جويا شد. احمد گفت: «مادرجان من مى‏خواهم يك قهرمان مسلمان باشم. تا امروز هيچ‏چيز بهتر و دوست داشتنى‏تر از شما نداشته‏ام؛ ولى امروز عشقى در دلم افتاده كه نمى‏توانم آن را نسبت به شما ابراز كنم»
مادر كه ديد چشمان فرزندش از اشك پر شده است، صورت او را ميان دستان خويش گرفت و گفت: «احمد جان... پسرم، به مادرت بگوچى شده؟ براى چى دارى گريه مى‏كنى؟»
ولى احمد جوابى نداد و به يك‏باره اشك از ديدگانش جارى شد.ساعتى بعد، از مادرش خواست تا مقدارى آب گرم كند و گفت كه مى‏خواهد به حمام برود. مادر در كمال تعجب ديد كه احمد با كنجكاوى تمام، همه‏ى زواياى خانه را از نظر مى‏گذراند. درختان، ديوارها، پله‏ها، زمين، پنجره‏هاى چوبى، چاهِ آب داخل حياط، و حتى صندلى‏هاى چوبىِ غبار گرفته را. سپس به طرف پدر بزرگش كه حدود 110 سال سنش بود، رفت. دست و صورت جدّ خويش را بوسيد. پدر بزرگ، خسته و ناتوان، با تعجب بيش‏تر به چشمان او زل زد؛ولى احمد نگاهش را از او دزديد و رفت تا غسل شهادت خويش را به جا آورد.
ساعتى بعد، وقتى كه از حمام خارج شد، نسيم خنكى كه ميان درختان مى‏وزيد، باعث شد تا او سرما بخورد و هنگامى كه خواست با مادرش وداع كند، زكام بود.
امّ‏موسى درباره‏ى آخرين ديدار و وداعش با احمد مى‏گويد: از حمام كه خارج شد، لباس پوشيد و گفت كه مى‏خواهد برود بيرون. به طرف در كه رفت، چند قدمى دنبالش رفتم. به زير درخت انار نزديك در كه رسيد، ايستاد. برگشت و دستانش را بر شانه‏هايم گذاشت و در حالى كه نگاهش نشان مى‏داد حرفى در درون دارد كه نمى‏تواند بگويد، گفت: «مادر... فعلاً خداحافظ...»
و من هم گفتم: «خداحافظ، برو به سلامت، مواظب خودت باش... راستى... شب كه به خانه برمى‏گردى؟هان؟»
مكثى كرد و گفت: «مادر جان، هيچ احساس نمى‏كنى اين آخرين وداع من و شما باشد؟»
من گفتم: «نه. ان‏شاءاللَّه كه آخرين نيست».
دوستان احمد كه آن روز براى آخرين بار او را در محل ديدند، مى‏گويند: آن روز خيلى بشاش و شاد بود. با هر كس كه روبه‏رو مى‏شد، سلام و عليك گرمى مى‏كرد. اين حالت را قبلاً هم داشت؛ ولى آن روز شديدتر شده بود. مقابل منزل يكى از بستگانشان رسيد. پسر كوچك آن‏ها را ديد. مقابلش نشست و با او به گفت و گوى كودكانه و به بازى پرداخت.
ساعت 13/30 ظهر بود كه اهل خانه دور سفره نشسته، مشغول خوردن غذا بودند. هر چه منتظر ماندند، از احمد خبرى نشد. مادر را دلشوره‏اى سخت فرا گرفته بود. از پدر پرسيد كه آيا مى‏داند احمد كجاست؟ ولى پدر گفت كه آن روز اصلاً او را نديده است.
ام‏موسى از «محمد» خواست كه به مسجد برود و از دوستان احمد سراغ او را بگيرد. او رفت و دقايقى بعد برگشت؛ بى‏آن كه اطلاعى از برادرش به دست آورده باشد. دوستانش احتمال مى‏دادند كه او به نزدِ يكى از دوستانش رفته باشد. ظاهراً از صحبت‏هاى او اين گونه فهميده بودند.ولى كسى نمى‏دانست آن دوست كيست و كجاست.
آن روز به شب ختم شد، ولى خبرى از احمد نشد. مادر، ديگر آرام و قرار نداشت. داخل حياط خانه قدم مى‏زد. نمى‏دانست چه كار كند. به در خانه كه آن را باز گذاشته بود زل زده و هر لحظه انتظار آمدن فرزندش را مى‏كشيد. پدر كه از كارهاى مادر متعجب شده بود، پهلوى او آمد و گفت: «چرا اين‏قدر غصه مى‏خورى و بى‏تاب هستى حتماً رفته بيروت پهلوى عمويش اين، دفعه‏ى اولش نيست كه شب به خانه نمى‏آيد حتما فردا صبح برمى‏گردد.»
شب اول گذشت. روز دوشنبه، از صبحِ زود، مادر، چشم انتظار بازگشت فرزندش، روى صندلى چوبى داخل حياط نشسته بود و مدام ذكر مى‏گفت و صلوات مى‏فرستاد. لحظات برايش به سختى مى‏گذشتند. دستش به كار نمى‏رفت و كارهاى خانه را نيمه تمام رها كرده بود. از صبح احساس كرده بود كه دست‏هايش توان كار ندارند و بى‏حس شده‏اند. ديگر باورش شده بود كه آن روز، آخرين ديدارش با احمد بوده‏است. پدر از مغازه برگشت و مادر بلافاصله در مقابلش ايستاد و دستپاچه و سراسيمه از او سوال كرد كه آيا احمد آمده است؟ ولى جواب او همچنان منفى بود. پدر بزرگ، در گوشه‏ى حياط نشسته و در فكر فرو رفته بود. مادر به طرف پسر كوچك رفت و او را در آغوش گرفت. به زير درخت انار رفت و ناگهان بغضش تركيد.
روز بعد، پدر به بيروت رفت و از بستگانشان كه در آن‏جا زندگى مى‏كردند سراغ احمد را گرفت. در كمال تعجب جواب همه‏شان يكى بود و آن اين‏كه: «چند روز است كه احمد را نديده‏اند» روز چهارم بود كه پدر به يكى از ايستگاه‏هاى راديويى محلى مراجعه كرد و از آن‏ها خواست تا اطلاعيه‏اى را به اين مضمون براى پيدا شدن پسرش پخش كنند:
«جوان پانزده ساله‏اى به نام احمد جعفر قصير از اهالى روستاى ديرقانون النهر، از روز يكشنبه، در حالى كه رانندگى كاميونِت پژوى سفيد رنگ خود را بر عهده داشته است، به مقصد بيروت از منزل خارج شده و تاكنون مراجعه نكرده است. كسانى كه از او اطلاعى دارند با مركز راديو تماس بگيرند.»
خبر گم شدن احمد در همه جا پيچيد و بستگان و دوستانش را نگران كرد؛ ولى هر چه مى‏گذشت از پيدا شدن او بيش‏تر نااميد مى‏شدند.
غيبت چند روزه‏ى او قبل از زمان حمله، اين شايعه را ميان دوستان و اهالى روستاى ديرقانون گسترش داد كه او به مسافرت خارج از لبنان رفته‏است و اين، براى امنيت عمليات بهترين وضعيت بود كه كسى به مجرى حمله شك نكند. پس از شهادت احمد نيز به ذهن كسى نرسيد كه قهرمان اين عمليات شهادت‏طلبانه او بوده است.
فكر پدر به همه جا رفت. هر اتفاقى ممكن بود براى فرزندش افتاده باشد. شايد نيروهاى مزدورِ سعد حداد كه خود را ارتش جنوب لبنان مى‏دانستند او را ربوده باشند. چون اين گونه اعمال از آن‏ها زياد سرزده بود و سابقه‏ى بسيارى در آدم ربايى داشتند. امكان هم داشت با پست نگهبانى فالانژيست‏ها در بيروت در گير شده باشد و او را باز داشت كرده باشند. آن هم احمد، كه جوانى بود پرشور با روحيه‏اى تند كه در برابر دشمنان كوتاه نمى‏آمد. بعيد نبود گير افتاده باشد. اصلاً شايد هنگام بازگشت از بيروت، سربازان اسرائيلى ماشين او را بازرسى كرده و اسلحه و مهمات جاسازى شده را يافته باشند.
چهار شنبه شب بود كه پدر بزرگِ 110 ساله به حرف آمد. ظاهراً دردى درونش را مى‏خورد. اشك از چشمانش جارى بود و مدام از اطرافيانش درباره‏ى احمد مى‏پرسيد و سراغ نوه‏ى خود را مى‏گرفت؛ هيچ‏كس جوابى نداشت كه به او بدهد؛ ولى او مدام مى‏گفت: «احمد كجاست... احمد كجاست...؟»

وضعيت هدف
«مقر فرماندهى ارتش اسرائيل در لبنان» كه در شهر صور قرار داشت، از اولين اهدافى بود كه با شناخت قبلى از وضعيت ساختمان و شناسايى جديد و عجولانه از تركيب نيروهاى مستقر در آن، براى اجراى طرح عملياتى انتخاب شد.
هدف مورد نظر، ساختمان هشت طبقه‏اى بود به نام «عَزمى» نزديكى شهرك «مَعرِكِه»، در جاده‏ى اصلى مدخل شمالى شهر صور، در نزديكى منطقه‏ى صنعتى «اَلبَص». ساختمان عزمى، تا پيش از آن زمان متعلق بود به فردى به نام «على حجازى» كه خارج از لبنان زندگى مى‏كرد. سازمان فلسطينى «الفتح» از اين ساختمان براى استقرار دفاتر امنيتى خود استفاده مى‏كرد و آن را از مالكانش خريدارى كرده بود. «عزمى» نام يكى از مسئولين الفتح بود كه ساختمان به اسم او معروف شده بود. به هنگام تجاوز اسرائيل در خرداد 1361ه.ش (ژوئن 1982م)، اين ساختمان كه يكى از اهداف مورد نظر صهيونيست‏ها محسوب مى‏شد، توسط توپخانه و خمپاره اندازه‏هاى نيروى دريايى اسرائيل كه بر كشتى‏هاى جنگى در درياى مديترانه و نزديك سواحل صور مستقر بودند، زير آتش قرار گرفت.
هنگامى كه نيروهاى زمينى و زرهى ارتش اسرائيل وارد صور شدند،بلافاصله به سراغ ساختمان عزمى رفتند؛ ولى چريك‏هاى فلسطينى آن‏جا را تخليه كرده و گريخته بودند. على‏رغم آن‏كه گلوله‏هاى خمپاره و توپ بسيارى به آن اصابت كرده بود، ولى به دليل اسكلت‏بندى قوى، صدمات آن‏چنانى به ساختمان نرسيده بود و مقامات نظامى ارتش اشغال‏گر، تشخيص دادند كه سر فرماندهى خود را در خاك لبنان در آن‏جا مستقر كنند.
ساختمان عزمى به عنوان هدف اصلى براى اولين عمليات شهادت‏طلبانه، آن هم در مناطق تحت اشغال، براى طراحان عمليات، داراى ويژگى‏هاى خاصى بود كه از آن جمله مى‏توان به موارد زير اشاره كرد:
مركز هدايت عمليات روزانه و پشتيبانى فرماندهان نظامى، در آن‏جا مستقر بود و روزانه صدها غير نظامى لبنانى براى اين‏كه به مناطق شمالى لبنان بروند، بايد به اين ساختمان مراجعه كرده و مجوز عبور خود را براى تاييد به آن‏جا ارائه مى‏دادند. در قسمتى از اين ساختمان، واحدهايى مستقر بودند كه به طور مستقيم زير نظر سازمان اطلاعات ارتش اسرائيل فعاليت مى‏كردند.
طبقه‏ى چهارم ساختمان، محل اسكان و زندگى تعدادى از افسران و درجه‏داران بود كه وظايف مهمى را از جمله لُجِستيك، اطلاعات و... برعهده داشتند. يك واحد از پليس نظامى اسرائيل و همچنين واحد اطلاعات ارتش در يكى از طبقات قرار داشتند.
در اين ساختمان، دفتر فرماندار نظامى اسرائيل در لبنان، ژنرال «فيلِگ» و معاونانش، فرمانده‏ى پليس نظامى و نگهبانان مرزى، فرماندهى مخابرات و مهندسى رزمى قرار داشتند. فرماندهى نيروهاى ويژه هوا بُرد و نيروهاى تيپ ويژه‏ى «گولانى» در آن‏جا قرار داشتند. ستاد فرماندهى كل عمليات نيروهاى مزدور نظامى «سعد حداد» نيز در اين ساختمان بود.
در يكى از طبقات بالايى ساختمان، بازداشتگاهى قرار داشت كه همواره تعدادى از جوانان فلسطينى و لبنانى پيش از آن‏كه به بازداشتگاه انصار منتقل شوند، در آن‏جا مورد بازجويى و شكنجه قرار مى‏گرفتند كه هر روز صبح، زندانيان روز قبل را با اتوبوس به بازداشتگاه انصار منتقل مى‏كردند.
بنابر اظهار «را فائل ايتان» رئيس اركان ارتش اسرائيل در روز انفجار، دست كم 220 نيروى اسرائيلى از جمله 20 افسر بلند مرتبه در آن‏جا قرار داشتند كه بيش‏تر آن‏ها در خواب بوده‏اند.
با توجه به اين‏كه ساختمان قبلاً به نيروهاى فلسطينى تعلق داشت و بسيارى از اطلاعات لازم را مى‏شد از آنان گرفت، شناسايى‏هاى لازم در كمال احتياط انجام شد. يكى از علل موفقيت اين حمله، اصل غافلگيرى بود. اسرائيل كه خود طرح «ماشين‏هاى بمب‏گذارى شده» را در لبنان پياده كرده بود، هيچ‏گاه باورش نمى‏شد روزى در دام ماشين‏هاى مملو از مواد منفجره گرفتار شود. آن هم با اين تغيير كه راننده‏اى آن را تا مقصد هدايت كرده و منفجر كند.
يكى از مشكلات مهم در انجام اين عمليات، وجود تعدادى اسير فلسطينى و لبنانى در داخل ساختمان بود. بر اساس شناسايى‏هاى اوليه،نيروهاى صهيونيست، هر روز صبح زود، اسرا را به بازداشتگاه انصار منتقل مى‏كردند. در روز عمليات نيز اتوبوس حامل اسيران از مقر فرماندهى عازم انصار شد؛ ولى ظاهراً تعدادى از اسرا به دلايل مختلف از جمله طولانى بودن مدت بازجويى و شكنجه براى كسب اطلاعات بيش‏تر، در طبقات بالايى ساختمان زندانى شده بودند و كسى از عوامل شناسايى، از وجود آن‏ها مطلع نبود. وجود اسرا در ساختمان، عاملى بود كه زمان انجام حمله به خاطر آن، چندين نوبت به تاخير افتاده بود.
تهيه و تجهيز اتومبيل در خارج از مناطق اشغالى و انتقال آن به داخل محدوده‏ى تحت سلطه‏ى نيروهاى اسرائيل، كارى غير ممكن بود؛ به همين لحاظ بايد از ماشين‏هاى داخل منطقه‏ى اشغالى استفاده مى‏شد.
يكى از بستگان احمد قصير و از اهالى دير قانون، كه مدتى بود در بيروت زندگى مى‏كرد و ارتباط زيادى با مقاومت اسلامى داشت، در يكى از سفرهاى احمد به بيروت، با او درباره‏ى انجام يك حمله‏ى شهادت‏طلبانه صحبت كرد. احمد كه از اين پيشنهاد ذوق زده شده بود، بلافاصله پذيرفت و از آن پس براى انجام عمليات روز شمارى مى‏كرد.

تهيه مواد منفجره
انواع مختلف مواد منفجره در بسته‏ها و تركيبات متنوع، كه در ماشين جاسازى شدند، توسط خود احمد به داخل مناطق اشغالى حمل مى‏شدند. يكى از علل موفقيت او در انتقال مواد، اين بود كه هر روز براى خريد سبزى و ميوه جهت مغازه‏ى پدرش، به بيروت مى‏رفت و بازمى‏گشت؛ به همين لحاظ نيروهاى مستقر در پايگاه‏ها و پست بازرسى اسرائيل و مزدوران سعد حداد، كه احمد برايشان شناخته شده بود، به او كارى نداشتند. همين امر باعث شد تا احمد بتواند حدود هزار كيلو مواد منفجره را به صورت بسته‏هاى كوچك و قطعات مختلف جاسازى شده ميان ميوه‏ها و سبزى‏ها، به دير قانون النهر منتقل كند.
نيروهاى مقاومت اسلامى، به گونه‏اى مواد مختلف از جمله «سى - 4«، «ديناميت» و «تى.ان.تى» را در وانت جاسازى كردند كه با ورود به ساختمان و زده شدن چاشنى،به‏صورت «قيفى» منفجر شود تا همه‏ى فشار و موج تخريب رو به بالا باشد و ساختمان را به طور كامل ويران سازد.
سرانجام مواد و چاشنى‏هاى لازم، كار گذاشته شد و فقط مانده بود دستور حمله. ماشين بمب‏گذارى شده در يكى از خانه‏هاى روستاهاى اطراف صور پنهان شد.
احمد نيز خود بر اوضاع و احوال منطقه و عمليات نظارت داشت.براى امنيت بيش‏تر و اطمينان از لو نرفتن عمليات، احمد چند روز پيش از آن،احمد از نظرها پنهان شد و در خانه‏اى دور از محل زندگى خود، براى چند روز زندگى كرد. طراحان حمله كه از دوستان نزديك او بودند،امكانات و آذوقه لازم را براى احمد مى‏بردند.

آخرين ساعات احمد و دوستانش
آخرين ساعات شب عمليات، براى احمد به كندى سپرى مى‏شد.هر لحظه منتظر بود تا پيكى كه منتظرش بود، از سوى فرماندهى مقاومت بيايد و مجوز عمليات را بدهد.
با اشاره‏ى عبدالمنعم، احمد از جمع دوستانى كه دور هم نشسته و محو جمال او شده بودند، بيرون آمد و همراه او از اتاق خارج شد.عبدالمنعم در حالى كه سرش را پايين انداخته بود و نمى‏خواست نگاهش به چشمان احمد بيفتد، آرام و با صداى گرفته خطاب به او گفت: احمد جان بر اساس تصميمى كه مسئولين مقاومت گرفته‏اند، قرار شد من به جاى تو اين عمليات را انجام بدهم.
قيافه احمد كه شادمان بود و فكر مى‏كرد او مى‏خواهد زمان عمليات را بگويد، در هم رفت. دست عبدالمنعم را فشرد. به يك‏باره رو به او برگشت. سر او را ميان دستهايش گرفت. سعى كرد به چشمانش زل بزند؛ ولى عبدالمنعم نگاهش را از او دزديد. در كمال تعجب، در حالى كه نفسش به شماره افتاده بود، گفت: چى گفتى؟ تو بايد بروى؟ براى چى؟ مگر مشكلى براى رفتن من پيش آمده؟ تازه، ببينم، مگر قاصدى از طرف فرماندهى آمده كه اين خبر را داده؟
عبدالمنعم كه دستپاچه شده بود، از يك سو رفتن و سعادت احمد را مى‏ديد و از ديگر سو، ماندن خود را. به اصرار و خواهش متوسل شده واز وى خواست كه بگذارد او اين كار را انجام بدهد. احمد كه فهميد ماجرا از چه قرار است، او را در آغوش كشيد و در گوشش نجوا كرد: هيچ‏كس ديگر غير از من نمى‏تواند اين كار را انجام بدهد. خودت كه بهتر مى‏دانى. نيروهاى پست بازرسى مرا مى‏شناسند و مى‏گذارند راحت رد شوم. اگر شخص ديگرى با ماشين من برود، حتماً آن‏ها شك مى‏كنند و عمليات لو مى‏رود.
عبدالمنعم كه اشك از ديدگانش جارى شده بود، شانه‏هاى احمد را فشرد. احمد محكم و استوار گفت: «اين ماشين شخصى و متعلق به من است. من شرعاً اجازه نمى‏دهم كس ديگرى با اين ماشين عمليات بكند جز خودم. حالا اگر شما مى‏توانيد ماشين ديگرى فراهم كنيد و در اين مدت زمان كم، مواد را داخل آن جاسازى كنيد و اسرائيلى‏ها را هم نسبت به تردد آن مشكوك نكنيد، بفرماييد.»
جواب احمد قاطع بود و محكم. حرف آخر را زد. عبدالمنعم كوتاه آمد. احمد به خوبى مى‏دانست كه او هيچ قصد خاصى نداشته و فقط به حال او و جايگاهى كه تا ساعاتى بعد به آن‏جا مى‏رسيد، غبطه مى‏خورد و دعا مى‏كند كه جاى او باشد. با گريه‏ى عبدالمنعم كه شانه‏هاى احمد را تر مى‏كرد، نجواى حلاليت طلبى بين آن دو دوست قديمى رد و بدل شد.احمد در حالى كه پيشانى او را مى‏بوسيد، گفت: «هيچ ناراحت نباش... ما براى اين‏كه دشمن را از خانه مان بيرون كنيم، حالا حالاها بايد شهيد بدهيم.»
با وجودى كه زمان، بسيار محدود و انجام برخى مقدمات بسيار سخت بود، ولى براى كسب اطمينان از روحيه‏ى احمد در انجام عمليات،چندين بار به او تست زده شد كه احمد با سرافرازى از همه‏ى امتحانات بيروت آمد.

موقعيت زمانى هدف
چهارشنبه 1361/8/19 ه.ش (10 نوامبر 1982(، شبِ قبل از عمليات، جلسه‏ى مهمى با حضور «آموس رِيمون» مسئول اطلاعات ارتش اسرائيل و تعدادى از افسران رده‏ى اول نظامى و امنيتى در ستاد فرماندهى برقرار بود و «ريمون» به بيان زواياى فعاليت گروه‏هاى مخالف و نحوه‏ى كسب اخبار و اطلاعات از آن‏ها پرداخته بود.
ميهمانان ويژه‏اى كه از ديگر مراكز براى بازديد از سر فرماندهى نظامى اسرائيل در لبنان، به آن‏جا آمده بودند، به دليل بارش شديد باران،از چادرهاى لوكس نصب شده در محوطه‏ى باز ساختمان، به اتاق‏هاى داخلى رفته بودند.
در اين روزها، «فيليپ حبيب» لبنانى الاصل، نماينده‏ى ويژه‏ى «رونالد ريگان» رئيس جمهورى آمريكا، براى پى‏گيرى قرارهاى آمريكايى اسرائيلى، به لبنان فرستاده شده بود.

عمليات «خيبر»
ساعت 7 صبح روز پنجشنبه 1361/8/20 ه.ش (24 محرم الحرام 1403ه.ق، 11 نوامبر 1982م، يك روز قبل از سالروز شهادت امام چهارم شيعيان، سيدالساجدين، حضرت امام زين‏العابدين عليه السلام، هنگامى كه پنج ماه و هفت روز از آغاز تجاوز رژيم صهيونيستى به لبنان مى‏گذشت،احمد جعفر قصير، سوار بر ماشين وانت پژوى شخصى خويش، «بسم‏اللَّه‏الرحمن الرحيم» گويان، به طرف منطقه‏ى البص حركت كرد تا عمليات «خيبر» را به انجام برساند.
بر اساس بعضى اظهارات و اطلاعات، ماشين مورد نظر، در محلى نزديك به مكان عمليات قرار داشته است و احمد كه به خوبى با وضعيت محل و ساعات آزادى تردد و همين‏طور انتقال اسرا آگاه بود، سوار بر اتومبيل خويش، آرام و در كمال خونسردى، در جاده‏ى اصلى، از صور به طرف مقر رفت، و بدون اين‏كه شك كسى را برانگيزد، به بيست‏مترى ساختمان عزمى رسيد. اين‏جا بود كه به يك‏باره بر سرعت خود افزود. نگهبانانى كه در جلوى در اصلى مشغول حفاظت از ساختمان بودند، ناگهان متوجه وانت سفيد رنگى شدند كه راننده به سرعت تمام فرمان را پيچاند و از جاده‏ى اصلى به طرف آن‏ها هجوم آورد. هيچ فرصتى براى تيراندازى و عكس‏العمل ديگرى وجود نداشت. نگهبان‏ها حتى نتوانستند فرياد بزنند و يا پناه بگيرند. پژوى سفيد رنگ مملو از مواد منفجره وارد ساختمان شد و با فرياد «اللَّه اكبر» كه از حلقوم راننده‏ى جوان آن برخاست، انفجارى عظيم به وقوع پيوست و زلزله‏اى هراسناك برپا كرد. در اولين لحظات پس از انفجار كه دود و آتش و گرد و خاك فضا را پر كرد،بخش غربى ساختمان فرو ريخت و به دنبال آن، بقيه‏ى طبقات و بخش‏هاى ديگر ساختمان بر روى هم فرود آمدند.
مردم شهر كه در خواب به سر مى‏بردند، هراسان از خواب پريدند. تا آن روز چنين صداى عظيم و وحشت‏آورى به گوششان نخورده بود. نه موشك‏ها و توپخانه‏هاى اسرائيلى، و نه بمباران‏هاى هوايى‏شان، هيچ كدام چنين صدايى نداشته‏اند. مردم وحشت‏زده، به خيابان‏ها ريخته و از يكديگر سراغ محل حادثه را گرفتند. هر كس چيزى مى‏گفت. دود خاكسترى و سياه‏رنگى كه از طرف منطقه‏ى البص برمى‏خاست و حركت سريع آمبولانس‏ها و اتومبيل‏هاى امدادى به آن سو، جهت محل انفجار را نشان مى‏داد. سايه‏اى از دود،اطراف مقر فرماندهى را سياه و تاريك كرده بود. نيروهاى اسرائيلى كه در ديگر پايگاه‏هاى اطراف مستقر بودند، هراسان و وحشت زده به طرف مقر فرماندهى خود شتافتند.
هنوز دود و خاك فروكش نكرده بود. ميان ويرانه‏هاى ساختمان بتونى، عربده و فريادهاى كمك خواهى به زبان «عِبرى» (يهودى) به گوش مى‏رسيد. سربازانى كه در زير خروارها خاك و بتون آرمه و ميله‏هاى مفتولى مدفون شده بودند، طلب كمك مى‏كردند. نيروهايى كه براى نجات آمده بودند، بى هدف و با حالتى روانى و شوكه، به همه طرف تيراندازى مى‏كردند و از نزديك شدن افراد شخصى حتى نيروهاى امدادى، خوددارى كرده و آن‏ها را تهديدبه مرگ مى‏كردند.



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


تأثيرات منفى بر سربازان اسرائيل

با شدت گرفتن حملات شيعيان لبنان عليه مواضع ارتش متجاوز اسرائيل، آثار روانى آن بر جامعه‏ى اسرائيل نيز بروز كرد؛ به حدى كه روزنامه‏هاى صهيونيستى، در مقابل دولت و استراتژى نظامى آن، با انتقادهاى شديد، برخورد مى‏كردند.
روزنامه‏هاى اسرائيلى، از فساد اخلاقى واحدهاى نظامى خبر مى‏دادند كه اين تنها گوشه‏اى از اثرات روانى بود. وقتى تعداد كشته‏هاى ارتش افزايش مى‏يافت، تلويزيون اسرائيل برنامه‏ى شبانه‏ى خود را با پخش تصاوير مراسم دفن قربانيان تازه‏ى اسرائيل در لبنان، آغاز مى‏كرد.
به نوشته‏ى رابين رايت، بزرگ‏ترين شك و ترديد را نظاميان و افسران ارتش داشتند. ژنرال‏ها از رفتن به لبنان و خدمت در آن‏جا سرباز مى‏زدند، و خلبانان، بدون اين‏كه بمب‏هايشان را روى اهداف مورد نظر رها كرده باشند،به پايگاه‏هاى خود باز مى‏گشتند.
احساس سربازان به هنگام مرحله‏اى از عقب نشينى در سال 1365ه.ش )1986م)، با جمله‏اى روى بدنه‏ى يك نفربر زرهى نشان داده شده بود. روى بدنه‏ى نفربر اين جمله نوشته شده بود: «اگر بميرم به بهشت مى‏روم؛ زيرا اكنون در جهنم هستم.»
هفته نامه‏ى عربى «مُحرِّر نيوز» چاپ پاريس، آبان 1376ه.ش(نوامبر1997م) به نقل از روزنامه صهيونيستى «يِد يِعوت آهارونوت» درباره‏ى هراس سربازان اسرائيل از جنگ در لبنان، نوشت:«سربازان ارتش اسرائيل در جنوب لبنان، زمينه‏ى درجات نظامى خود را با زمينه‏ى سياه عوض مى‏كنند. در پى اين عمل، فرمانده تيپ گولانى از نيروهاى ويژه‏ى ارتش روز پنجشنبه 1376/8/16 ه.ش )7نوامبر 1997م) اعلام كرد كه هر گونه تعويض زمينه‏ى درجات نظامى با زمينه‏ى سياه، كاملاً ممنوع است. سربازان به نشانه‏ى غم و اندوه بر همسنگرانشان كه در جنوب لبنان كشته شده‏اند، اين كار را انجام مى‏دهند. ژنرال «جادى» فرمانده تيپ گولانى، اين اقدام را نوعى عمل داخلى توصيف كرد؛ اما كارشناسان اسرائيلى معتقدند كه اين مسئله بزرگ‏تر از آن است كه يك عمل داخلى باشد، و در حال حاضر تنها مى‏توان آن را مشكلِ لبنان توصيف كرد. سربازان ارتش اسرائيل كه در جنوب لبنان خدمت مى‏كنند، عادت كرده‏اند كه نامه‏هايى به دوستان يا خانواده‏ى خود نوشته، آن را در جيب يونيفورم‏هاى نظامى خود بگذارند تا در صورت كشته شدنشان، اين نامه‏ها به آدرس آنان ارسال گردد. رئيس سابق بخش روانشناسى و علوم رفتارى ارتش اسرائيل معتقد است كه اين اقدام سربازان اسرائيلى نمايان‏گر ترس و وحشت شديد آنان مى‏باشد.»
در همين رابطه، روزنامه‏ى صهيونيستى «مَعاريف» در يكى از شماره‏هاى خود در آخرين روزهاى اشغال لبنان بهار 1379ه.ش)2000م) از قول يكى از سربازان ارتش اسرائيل نوشت:
يك حزب اللّهى مرا كُشت!
جناب نخست وزير!
با كمال تأسف خبر كشته شدنم را قبل از پايان جنگ لبنان به اطلاع شما مى‏رسانم. يك حزب اللهى با دقت فوق العاده، موشكى از نوع «تاو» را به طرف محلى كه در آن نشسته بودم شليك كرد و به اين ترتيب روحم از بدنم جدا شد. حالا دارم همه چيز را مى‏بينم. «خاخام» دعا مى‏خواند و همقطارانم به ياد من تير هوايى شليك مى‏كنند. حتى فرمانده‏ام كه هميشه با او درگيرى داشتم، از من به نيكى ياد مى‏كند: «سرباز... فردى شجاع، محبوب و دوست داشتنى بود. ما ياد او را هميشه زنده نگه مى‏داريم و...»
چند دقيقه بعد، مرا در نزديكى قبر يكى از دوستانم كه ديروز كشته شده،دفن كردند. راستى من چه‏قدر خوشبختم كه حتى حالا كه مُرده‏ام، باز هم همسايه‏ى خوبى نصيبم شد!
ولى آقاى نخست وزير!
يك چيز هنوز هم برايم سؤال برانگيز است: چرا من بايد مى‏مُردم؟ شما هميشه مى‏گفتيد: «ما قوى‏ترين ارتش جهان هستيم و هيچ وقت شكست نمى‏خوريم؛
ولى حالا همه مى‏دانند كه ما، خيلى وقت است در جنگ شكست خورده‏ايم. ارتش بزرگ اسرائيل با آن همه تيپ‏هاى زرهى، اسكادران‏هاى هوايى و ناوچه‏هاى دريايى، در حال عقب نشينى است. آن هم با سرافكندگى و خجالت‏زدگى.
آقاى نخست وزير!
شما چه‏طور چيزى را كه سربازان عادى هم آن را مى‏دانستند، نفهميديد! جنگ ما در لبنان، نبرد «داود» و «جالوت» بود. لبنانى‏ها «داود» بودند و ما «جالوت». آنان مانند داود ما را شكست دادند؛ اما شما فقط مى‏گفتيد: «ما درزمان و مكان مناسب، به لبنان پاسخ خواهيم داد و انتقام خواهيم گرفت.»
آخر كدام انتقام؟ كدام پاسخ؟ ديگر از اين حرف‏ها خنده‏ام مى‏گيرد.دشمن، ما را تكه تكه كرد؛ ولى شما فقط به تأسيسات برق و پل‏ها حمله كرديد.به شهردارى بيروت حمله كرديد. يا باغ وحش بيروت را بمباران كرديد. آخر اين هم شد تلافى؟ افراد حزب اللّه مانند «ويِت كُنگ» ها، ما را خُرد كردند. اگر يادتان باشد در ويتنام 56 هزار سرباز آمريكايى كشته شدند و آخرش هم شكست خورده،فرار كردند. ما هم همين بلا بر سرمان آمد. دلم مى‏خواهد با صداى بلند فرياد بزنم و به شما و تمام نخست وزيران قبلى بگويم: اگر چند سال قبل، از جنوب لبنان عقب نشينى مى‏كرديد، حالا من و دوستانم كه در جنگ كشته شديم، يا در دانشگاه مشغول تحصيل بوديم، يا از جوانى مان لذت مى‏برديم... اما افسوس كه كار از كار گذشته؛ چرا كه من ديگر مُرده‏ام...»

دشمنان خطرناك اسرائيل
نگران كننده‏ترين دشمن اسرائيل، رزمنده‏ى حزب‏اللَّه كه زندگى سختى را براى نظاميان اسرائيلى در لبنان تدارك ديده، نيست؛ رزمنده‏ى حماس كه در يك اقدام انتحارى، مكان‏هاى عمومى را با بمب به هوا مى‏فرستد نيز ترسناك‏ترين دشمن اسرائيل نيست.
ارتش سوريه كه به علت بحران اقتصادى و قطع كمك‏هاى شوروى (سابق) وضع خوبى ندارد. روحانيون حاكم در تهران كه مى‏كوشند موشكى بسازند تا بتوانند تل‏آويو را مورد اصابت قرار دهند، نيز نگران كننده‏ترين دشمنان ارتش اسرائيل نيستند!
ژنرال «شائول مُوفاز» رئيس ستاد مشترك ارتش اسرائيل، طى گفتگويى با خبرنگاران نظامى مطبوعات اسرائيلى، ضمن اظهارات بالا، مادرانِ سربازان اسرائيلى را خطرناكترين دشمنان ارتش اسرائيل معرفى كرد. هر بار كه طى تمرينات نظامى، حادثه‏اى اتفاق مى‏افتاد يا يك عمليات نظامى نتايج شكست بارى را به همراه مى‏آورد، آن‏ها با رجوع به مطبوعات و دادگاه‏ها براى ارتش اسرائيل دردسر ساز مى‏شوند،
شدت گرفتن حملات مقاومت اسلامى باعث شد تا تحليل گران صهيونيستى نيز زبان به اعتراف بگشايند و از شكست طرح‏هاى «اسرائيل بزرگ» كه در برابر تعدادى از جوانان شيعه به زانو در آمد،سخن بگويند.
«لِوِى اسحاق» از روزنامه نگاران صهيونيست، مى‏گويد: «تجربه‏ى ما در لبنان شكست خورده و ما از نظر اخلاقى نيز آبرويمان رفته؛ چرا كه ارتش، كارهاى بسيار زشت و غير اخلاقى مرتكب شده است. وضع روحى سربازان نيز آن‏قدر خراب است كه مانند سربازان آمريكايى در ويتنام، خود را زخمى مى‏كنند تا حداقل براى مدتى هر چند كوتاه از جهنم لبنان دور شوند و به راستى اين وضع شرم آور است.»
«آلِكس ويشمَن» از روزنامه‏نگاران ديگر بين‏المللى صهيونيست، مى‏گويد: «به راستى جنگ ميان حزب‏اللَّه و ارتش اسرائيل، تبديل به جنگ ميان افرادى مجرب و آرمان‏گرا با سربازانى خسته و مأيوس، بى هدف و ترسو شده‏است.»
يكى از افسران ارشد رژيم صهيونيستى كه نخواسته نامش فاش شود، به روزنامه صهيونيستى «معاريف» گفته است: «ما در امتحان لبنان، روسياه شديم و شكست خورديم؛ چرا كه هميشه خواستيم با زور مشكلات را حل كنيم؛ ولى ورق برگشت و لبنانى‏ها در جنگ پيروز شدند. آنان روحيه‏ى نيروهاى ما را درهم شكستند و افسران يهودى كه چشم اميد به آنان دوخته بوديم، تبديل به افرادى خشك مغز و شكم گنده شدند كه فقط به فكر فرار هستند.»
روزنامه‏ى «واشِنگتن پُست» چاپ آمريكا نيز طى گزارشى از داخل اسرائيل نوشت:
«به عقيده‏ى مفسران نظامى، جنگ لبنان كه طولانى‏ترين و بحث‏انگيزترين جنگ تاريخ اسرائيل محسوب مى‏شود، تلفات سنگينى بر نيروهاى اسرائيلى وارد آورده كه به اين زودى‏ها از خاطرها محو نخواهد شد.»
«رابين رايت» نيز در كتاب خود، از قول يك افسر اسرائيلى نوشته‏است:
«دامنه‏ى جنگ، وسيع شده و بايد مواظب خودمان باشيم. اين استدلال كه ما با اين كارها فقط دشمنانمان را زياد مى‏كنيم، بى اعتبار شده است؛ ديگر كسى نمانده است كه دشمن ما نشده باشد.»
اين نظر را مى‏توان يكى از واقع بينانه‏ترين نگاه‏ها به ماجراى لبنان عنوان كرد.اسرائيل با حمله به لبنان در چنان باتلاقى وحشت آفرين فرو رفت كه براى نجات خود، آمريكا و فرانسه را نيز به كمك طلبيد و آنان نيز از درماندگى در اين باتلاق بى نصيب نماندند.
سران رژيم صهيونيستى به خصوص نظاميان و فرماندهان ارتش، به‏خوبى دريافتند كه جنگ با دشمنى كه غيرتمندانه براى دفاع از آرمان‏هايش مى‏جنگد، بسيار مشكل مى‏باشد. نبرد با دشمنى كه به راحتى نمى‏شود آن را ديد و حتى تكنولوژى پيشرفته‏ى نظامى دنيا در برابر آن ناكار آمد است، بسيار مرگ‏آفرين و خطرناك است؛ به حدى كه يكى از افسران ارتش اسرائيل در جايى گفته است: «چگونه مى‏توان آن‏هايى را كه مى‏خواهند شهيد شوند، از بين مردم تشخيص داد؟»

هراس دشمن
روزنامه‏ى «كاريِر» چاپ اتريش، سه شنبه 1362/9/29 ه.ش )20دسامبر 1983م) در خبرى درباره‏ى پخش برنامه‏اى از تلويزيون اين كشور پيرامون عمليات شهادت‏طلبانه عليه نيروهاى خارجى مداخله‏گر در بيروت، اين گونه موضع‏گيرى كرد و نوشت:
«آن‏ها خودشان را مثل بمب‏هاى جاندار، بر روى مخالفان سياسى‏شان مى‏اندازند، بدون اين‏كه به زندگى خودشان توجهى داشته باشند. اسلاف امروزه‏ى آنان، به خاطر ضربات ترور در خاور نزديك خيلى مشهور شده‏اند. فرقه‏ى مذهبى عجيب و متعصب كه اولين بار در قرن 17 پا به عرصه گذاشت و از قرار معلوم آن‏ها تحت تأثير حشيش هستند و به افتخار اللَّه آدم مى‏كشتند. آن‏ها معتقد بودند كه از اين طريق مستقيماً به بهشت مى‏روند.»
البته از كسانى كه هيچ آشنايى با فرهنگ اسلامى و اعتقادات مذهبى آنان ندارند، توقعى بيش از اين نمى‏رود؛ به خصوص اين‏كه با بغض و كينه نسبت به تشيّع نيز، سعى در اين داشته باشند كه شهادت‏طلبان را افرادى نشان بدهند كه تحت تأثير مواد مخدر و بدون هر گونه آگاهى و خواست عقلى دست به اين كار مى‏زنند.
رابين رايت نيز از قول يكى از كارمندان غربى كه سعى داشته در جريان امور ايران باشد، اين گونه مى‏نويسد:
«شيعيان واقعاً در دنياى ديگرى زندگى مى‏كنند. افكار آن‏ها براى غربى‏ها به كلى بيگانه و غير قابل درك است. فكر ما در اين محدوده قرار دارد كه مى‏گوييم آن‏ها بايد سر عقل بيايند و قبول كنند كه اين بى‏باكى‏ها به قيمت جانشان تمام مى‏شود و براى ما چه قدر مشكل است بفهميم كه اين درست همان چيزى است كه آن‏ها مى‏خواهند، و حاضرند زندگى‏شان را در قبال آن بدهند، و هر كس بايد به آن برسد: ورود به ملكوت آسمان.»

پوشاندن آمار تلفات
عمليات شهادت‏طلبانه در نزد سربازان و مزدوران اسرائيل، همواره به عنوان كابوسى وحشتناك محسوب مى‏شد. هراس از اين گونه حملات،چترى از ترس و وحشت بر يگان‏هاى اسرائيلى در مناطق اشغالى جنوب لبنان گسترانده بود.
ارتش اسرائيل نيز، براى مقابله با اين گونه حملات، تدابير بسيارى انديشيده و به كار گرفته بود؛ ولى با وجود آمادگى كامل نيروهاى اسرائيل، نيروهاى مقاومت اسلامى، در هر عمليات از روش و تاكتيك‏هاى جديد استفاده كرده و ضربات مرگبار خود را وارد آوردند.
رژيم صهيونيستى، براى پايين آمدن تلفات نيروهاى يهودى و صهيونيست، اقدام به مستقر نمودن نيروهاى مزدور ارتش لحد در مناطقى كه احتمال خطر بيش‏ترى داشت، نموده بود؛ همچنين يهوديان مهاجرى كه از ديگر كشورها به فلسطين اشغالى آمده و خانواده و بستگانى در آن‏جا نداشتند، همواره فرماندهان خوبى براى يگان‏ها و واحدهايى بودند كه هميشه در معرض خطر قرار داشتند.
اين مسئله، به مرور زمان باعث ايجاد اختلاف در ساختار ارتش مزدوران آنتوان لحد شد و فرار و پناهندگى هر از چند گاه آن‏ها به نيروهاى مقاومت اسلامى، مؤيد اين مسئله بود. آنان ديگر حاضر نبودند سپر بلاو پيشمرگ رژيم صهيونيستى در برابر هموطنان لبنانى خود باشند.
يكى از مهم‏ترين مسائل در عمليات شهادت‏طلبانه، آمار كشته‏ها و مجروحين است. با توجه به جمعيت كمِ اسرائيل و اين‏كه بيش‏تر آنان را نظاميان تشكيل مى‏دهند، ارائه‏ى آمار حقيقى هر حمله، ضربه سختى بر روحيه خانواده‏هاى ديگر سربازان وارد خواهد كرد؛ به همين منظور رژيم صهيونيستى براى جلوگيرى از اين ضربه روانى و روحى. دست به تدابيرى زده است: در هر عمليات كه عليه نيروهاى متجاوز صورت مى‏گرفت، اسرائيل آمار تلفات را بسيار پايين اعلام مى‏كرد؛ ولى در طى يك‏هفته بعد از تهاجم، در روزنامه‏هاى صهيونيستى اخبار مشكوكى به چشم مى‏خورد؛ به عنوان مثال: «كشته شدن چند سرباز و درجه دار اسرائيلى براثر تصادف و يا واژگون شدن خودرويشان در مناطقى دور از جبهه»، «كشته شدن چند سرباز در حين آموزش در پادگان آموزشى»، ولى اين ترفند، دوام چندانى نداشت و خيلى سريع منابع مقاومت با جمع‏آورى اين گونه اخبار از مطبوعات اسرائيل پس از هر عمليات، به آمار واقعى كشته‏ها و مجروحين پى مى‏بردند.
در بعضى مواقع نيز رسانه‏هاى گروهى اسرائيل بر خلاف آن‏چه منابع رسمى و نظامى اعلام مى‏كردند، به انحاء مختلف و ناخواسته پرده از آمار واقعى بر مى‏داشتند.
گاهى كه اسرائيل تلفات را خيلى پايين و گاه غير قابل باور، مثلاً يك يا دو مجروح اعلام مى‏كرد، گزارش خبرنگاران خارجى و شاهدان عينى از محل حادثه كه حكايت از حضور چندين فروند هلى كوپتر امدادى و چند دستگاه آمبولانس براى انتقال مجروحين داشت، تلفات بالا و شدت وخامت حال مجروحين را بر ملا مى‏ساخت.
يكى ديگر از مواردى كه طرح‏هاى اسرائيل را نقش بر آب كرد، فيلم‏بردارى از عمليات استشهادى بود كه برجسته‏ترين آن‏ها عمليات شهيد صلاح غندور در «بنتِ جُبَيل» ارديبهشت سال 1374ه.ش(مه1995م) بود. بلافاصله پس از انفجار بيش از 350 كيلوگرم مواد منفجره در خودرويى كه توسط شهيد صلاح، هدايت مى‏شد، اسرائيل براى مقابله با هر گونه انعكاس اخبار، اعلام كرد: «يك ماشين بمب‏گذارى شده در فاصله‏اى زياد از مركز 17 و كاروان نيروهاى اسرائيلى منفجر شده است و فقط تعدادى مجروح در برداشته است.» ولى هنگامى كه فيلم مستند اين عمليات از لحظه‏ى وداع شهيد صلاح غندور، قرائت وصيت نامه، تا حمله به كاروان اسرائيلى و انفجار خودرو، از تلويزيون «المِنار» لبنان پخش شد، كانال دوم تلويزيون اسرائيل به‏ناچار تصاويرى مربوط به ساعاتى پس از انفجار را نشان داد. نوع انهدام كاميون‏هاى نظامى و همچنين محل انفجار، به‏خوبى نشان مى‏داد كه ماشين حامل بمب در قلب كاروان منفجر شده و تلفات بالايى در برداشته است.
همان شد كه از آن پس نيروهاى نظامى اسرائيل در برابر هر حمله‏اى، بيش‏تر به دنبال فيلم‏بردارى مى‏گشتند كه از آن عمليات گزارش مستند تهيه مى‏كند و ساعاتى بعد از تلويزيون پخش مى‏شود. دوربين مقاومت اسلامى، براى نيروهاى اسرائيل سنگين‏ترين و خطرناك‏ترين سلاح محسوب مى‏شد كه همواره تبليغات دروغين آنان را رسوا مى‏كرد.
درست در زمانى كه شيعيان مقاوم لبنان، سر افراز و افتخارآميز، پيكر مطهر شهدايشان را كه در حمله عليه اشغال‏گران به شهادت رسيده‏اند،بر دست‏ها بلند كرده و تشييع مى‏كنند، دستگاه تبليغاتى رژيم غاصب اسرائيل، سعى در مخفى نگاه داشتن آمار كشتگان و پنهان‏سازى آنان دارد. تنها در صورتى كه خانواده‏ى سربازِ كشته شده، در فلسطين اشغالى باشند، اسم او جزو كشته شدگان ثبت خواهد شد؛ در غير اين صورت اسامى مزدوران به خصوص اگر يهودى باشند هرگز در ليست مقتولين درج نخواهد شد. به تازگى صهيونيست‏ها در اعترافات خود گفته‏اند: «سربازانى كه در لبنان دفن مى‏شوند، غالباً كسانى هستند كه به راحتى مى‏شود از اعلام خبر مرگ آنان چشم پوشى كرد». به هر حال اين رژيم، درصدد است تا راهى جديد براى مخفى نگاه داشتن آمار تلفات خود بيابد.
مجله‏ى يهودى «لارشِل» چاپ فرانسه، در يكى از مقالات خود درباره‏ى پنهان نگه داشتن آمار تلفات اسرائيل، نوشت:
«هر بار، در عمليات مقاومت لبنان، ده‏ها تن از سربازان اسرائيلى و وابستگانشان (مزدوران آنتوان لحد) در جنوب لبنان كشته و زخمى مى‏شوند؛ ولى هيچ منبع رسمى وابسته به ارتش اسرائيل اشاره‏اى به اسامى قربانيان يا تعداد آنان نمى‏كند... شايد بتوان گفت عمليات‏هاى نظامى اى كه بر ضد ارتش اسرائيل در لبنان انجام مى‏شود، تنها عملياتى در جهان است كه سعى مى‏شود طى آن، خسارات و تلفات واقعى ارتش اسرائيل در مقابل افكار عمومى جهان بازگو نگردد.
از زمان نخست وزير اسبق اسرائيل، مناخام بگين كه فرمانده‏ى بزرگ‏ترين عمليات‏هاى اسرائيل بر ضد لبنان بود، مقامات اسرائيلى آمار تلفات انسانى نظاميان و غير نظاميان صهيونيست را اعلام نكرده‏اند؛ تنها آمارها وبيانيه‏هايى دروغين صادر مى‏شود تا افكار عمومى يهوديان تحريك نگردد.»

شكست طرح‏ هاى اسرائيل
برخى از فرماندهان اسرائيل، از جمله ژنرال «دِرورى»، پيشنهاد عقب‏نشينى يك جانبه به جنوب لبنان را براى كاهش تلفات ارتش اسرائيل مطرح كردند كه از سوى دولت رد شد. بگين، شارون وايتان تصميم گرفتند و ترجيح دادند كه در جا مانده و بكوشند تا آن‏جا كه ممكن است، از مرداب لبنان امتيازهاى سياسى و نظامى به دست آورند.
سرانجام فشارهاى نظامى مقاومت اسلامى بر ارتش اسرائيل كارساز شد. سلسله حملات مقاومت اسلامى در سال‏هاى 1362/6/3ه.ش) 841983 م) باعث گرديد تا آمار تلفات در ميان نظاميان اسرائيلى، به‏طور چشم‏گيرى بالا برود و اين نكته‏اى است كه افكار عمومى اسرائيل نسبت به آن حساسيت شديدى داشت و دولتمردان اين كشور را تحت فشار خردكننده‏اى قرار مى‏داد.
«آرييل شارون» طراح حمله‏ى نظامى اسرائيل به لبنان در سال 1361ه.ش )1982م)،در مصاحبه‏اى با روزنامه صهيونيستى «يديعوت‏آهارونوت» گفت: «اسرائيل براى اولين بار در تاريخش اقدام به عقب كشيدن ارتش خود نمود؛ به گونه‏اى كه دوست و دشمن، آن را عقب‏نشينى بدون قيد و شرط تفسير مى‏كنند.»
«آبا اَبان» وزير خارجه اسبق اسرائيل نيز سياست اين كشور را در لبنان مورد انتقاد شديد قرار داده و گفت:
«اختلاف بين آن‏چه كه براى جنگ لبنان برنامه ريزى شده بود و آن‏چه كه به‏دست آمده، آن‏قدر زياد است كه اين جنگ از نظر ميزان اشتباهات محاسبات سياسى و نظامى، مى‏توانست جايزه اول را به دست آورَد.»
كابينه‏ى اسرائيل در 1363/10/25 ه.ش )15 ژانويه 1985 م) تصميم به عقب نشينى از لبنان گرفت. قرار بود عقب‏نشينى در دى ماه 1363ه.ش (ژانويه 1985م) شروع و در شهريور 1364ه.ش (سپتامبر 1985 م)پايان يابد. لحظه‏ى تاريخى فرا رسيده بود. در طول تاريخ 37 ساله كشور اسرائيل، اين اولين بارى بود كه يك دولت يهودى، تحت فشار يك نيروى مقاومت عربى، داوطلبانه تن به عقب نشينى داده بود و اين بزرگترين شكست براى رژيم صهيونيستى بود؛ چرا كه هيچ گونه تضمينى در قبال حضور 30 هزار نيروى سورى و 8 هزار رزمنده‏ى فلسطينى در لبنان، به دست نياورده بود؛ حتى ارتش ضعيف لبنان كه تحت سلطه فالانژيست‏هاى مسيحى بود، در مورد عمليات گشت و مراقبتى كه امنيت شمال فلسطين را تأمين كند، به اسرائيل قولى نداد. بعضى از مفسرين اظهار نظر كردند كه: «اسرائيل به عنوان چهارمين قدرت نظامى جهان، دراولين مسئله‏ى خود شكست خورده و جنوب لبنان، براى آن به صورت يك ويتنام در آمده است.»
روز شنبه 1363/11/27 ه.ش )16 فوريه 1985م)، روز سرد و مرطوبى در لبنان بود. در ساعت 6 تا 7 صبح، افسران تحت فرماندهى ژنرال «موشِه‏لِوى»، سه مكالمه تلفنى با سفير آمريكا در لبنان،سَرفرماندهى نيروهاى سازمان ملل در اسرائيل و دولت لبنان، انجام دادند. پيام كوتاه بود: «اسرائيل به سرعت و دو روز قبل از قرار، اولين مرحله‏ى عقب نشينى سه مرحله‏اى خود را از لبنان آغاز مى‏كند.»
اسرائيلى‏ها، بعدها مدعى شدند كه از طريق جاسوسان خود، آگاه شده بودند كه شيعيان در نظر داشتند تا به نيروهاى در حال عقب‏نشينى حمله كنند و از اين موضوع چنان عصبى بودند كه مجبور شدند درست در روزى كه طبق قوانين «تلمود» كتاب مذهبى يهود، مسافرت ممنوع است، مگر آن‏كه خطر جانى در بين باشد، پايگاه خود را در صيدا ترك كنند. اسرائيل با دست زدن به اين اقدام عجولانه كه حاكى از هراس و وحشتش از حملات مقاومت اسلامى بود، اميدوار بود كه قسمتى از مشكلاتش را حل كند. تا ساعت 8، تمام واحدهاى مستقر در محدوده‏ى 500 كيلومترى، فرمان حركت و عقب نشينى را دريافت كرده بودند.
راديو ارتش اسرائيل، در آن روز برنامه‏ى خود را با شادى آشكارى شروع كرد و گفت: «صبح بخير... صبح بسيار خوبى است... ما به خانه بر مى‏گرديم...»
آخرين واحد نظامى كه صيدا را ترك كرد، متشكل بود از 38 تانك و نفر بر زرهى، 300 سرباز و 2 سگ! در ساعت 3 بعد از ظهر، نيروها از خط دفاعى جديد اسرائيل در جنوب لبنان، رد شده بودند. اسرائيلى‏ها به همان سرعتى كه 32 ماه قبل به آن منطقه حمله كرده بودند، به همان سرعت هم عقب نشستند.
رابين رايت درباره‏ى اين عقب نشينى مى‏نويسد:
«عقب نشينى اسرائيل در بهمن 1363ه.ش(فوريه 1985 م) از لبنان،يك نقطه‏ى پايان غير منتظره براى عمليات «صلح براى الجليل» بود. اسرائيل از لبنان عقب رانده شده بود؛ آن هم به وسيله‏ى شجاع‏ترين و سرسخت‏ترين دشمنى كه تا آن روز با آن برخورد كرده بود. ژنرال «اورى اُوِر» فرمانده‏ى اسرائيلى اين عمليات، سعى داشت به دروغ وانمود كند كه اسرائيل خود تصميم به عقب‏نشينى گرفته است. او مى‏گفت: «مسخره است... اين‏جا كه براى امنيت اسرائيل ارزشى ندارد. اگر ارزشى مى‏داشت، ما هيچ وقت از آن بيرون نمى‏رفتيم. چرا ما سربازمان و پولمان را قربانى كنيم كه در اين‏جا بمانيم؟ اين سرزمين مال ما نيست.»
فرمانده يك واحد ويژه به نام «بريگاد گولانى» نيز كه بعد از همه صيدا را ترك مى‏كرد، گفت: «مهم اين است كه ما نه مرعوب و شكست خورده، بلكه سربلند و با افتخار بيرون مى‏رويم. ما به اين دليل بيرون مى‏رويم كه حكومت ما تصميم به عقب نشينى گرفته است.» قرائن و شواهد ديگر در داخل اسرائيل،واقعيت را بهتر نشان مى‏داد.
در همان زمان عقب نشينى، بيش از 140 سرباز اسرائيلى، به اين دليل كه حاضر نشده بودند در لبنان خدمت كنند، زندانى شده بودند. تعدادى عجيب و باور نكردنى براى كشورى كه وطن‏پرستى، بى‏اندازه برايش مهم است.
«... يكى از پيامدهاى حوادث لبنان اين بود كه همه، اسرائيل را به عنوان بازنده‏ى بزرگ شناختند و سوابق اين كشور در كسب پيروزى‏هاى چشم‏گير نظامى پس از پرداخت بهاى سنگين و تحمل شكست فاحش در لبنان چنان لطمه خورد كه حتى مردم اسرائيل را به خاطر ايمان زائدالوصفى كه به قدرت ارتش خود داشتند، به سَرخوردگى دچار ساخت.»
سرانجام اسرائيل تسليم مقاومت اسلامى شد و براى اولين بار در تاريخ تجاوزاتش، تن به عقب نشينى از مواضع اشغال شده داد. اين عقب‏نشينى، اولين مرحله از شكستى بود كه طى هفده سال آينده، در اثر ضربات سخت‏تر مقاومت اسلامى باعث شد تا رژيم صهيونيستى ذليلانه تن به عقب‏نشينى كامل از خاك لبنان دهد.
«شيمون پِرِز» نخست وزير اسرائيل، هنگام اولين مرحله‏ى عقب‏نشينى، در حالى كه اشتباهات اسرائيل در لبنان را جبران ناپذير تلقى‏مى‏كرد، گفت: «اين اشتباهِ مرتكب شده، براى هميشه يك اشتباه باقى خواهد ماند.»
ولى اسرائيل هفده سال ديگر بر اين اشتباه پافشارى كرد و مجبور شد بهاى سنگين آن را با فرار پرداخت كند. فرارى كه جوشش مجدد انتفاضه‏ى اسلامى در مسجد الاقصاى فلسطين اشغالى را به‏دنبال داشت و افسانه‏ى پوشالىِ شكست ناپذيرى اسرائيل را رسوا كرد.
«يِهو شفاط مِركابى» محقق معروف صهيونيست، درباره‏ى اين اشتباه بزرگ مى‏نويسد:
«جنگ اعراب و اسرائيل از سال 1327 تا 1352ه.ش )1948 تا 1973م)، به نفع ما بود و هر چه كه خواستيم، به دست آورديم؛ اما جنگ 1361ه.ش)1982م) به ضرر ما تمام شد و فقط روح شهادت و مقاومت را در نسل جوان لبنان پديد آورد و انتفاضه‏ى 1366ه.ش )1987م) مردم فلسطين را در پى‏داشت. سربازان ما هم كه دائم در حال فرار از خدمت هستند و خروج از باتلاق جنوب لبنان، وردِ زبانشان شده است.
«اسحاق رابين» وزير دفاع اسرائيل نيز هنگام اولين مراحل عقب‏نشينى در سال 1363ه.ش )1985 م) از جنوب لبنان، گفت: اگر اين خيال باطل وجود داشت كه يك جنگ در لبنان مى‏تواند به تروريسم در اين كشور پايان دهد، اكنون واهى بودن اين خيال ثابت شده است.ما ديگر خيالات واهىِ پليس لبنان بودن را نداريم، و روزهاى دردناكى در انتظار ماست. ما اميدواريم، ولى نمى‏توانيم خود را مطمئن كنيم كه وقتى از لبنان خارج شديم، حجم تحركات شيعيان كاهش يابد. ما خيال نمى‏كنيم كه اين حملات ريشه‏كن شود؛ بلكه ادامه خواهد داشت. هيچ راه روشنى براى مقابله با شيعيان وجود ندارد. آن‏ها متعصب‏ترين دشمنانى هستند كه اسرائيل تاكنون با آن روبه‏رو بوده است. جنگ در لبنان، «جنّ» شيعه را از شيشه بيرون آورده است.»
اين اعترافات، چيزى نيست جز ثمرات عمليات شهادت‏طلبانه؛ چرا كه تا آن زمان، اسرائيل چنين ضربات سخت و مرگبارى از دشمنان خود كه برجسته ترينشان فلسطينى‏ها بودند نخورده بود و اصلاً انتظار چنين مقاومتى را نداشت.
«ساموئل كاتز» در كتاب «جاسوسانِ خط آتش»، درباره‏ى قدرت و توان مقاومت اسلامى در برابر دستگاه عريض و طويل اطلاعاتى اسرائيل، مى‏نويسد:
«براى اطلاعات نظامى ارتش اسرائيل، «جنگ شيعه» پديده‏ى قبلاً تجربه نشده‏اى بود. شيوه‏هاى مدرن و برتر فنى كه واحد اطلاعات نظامى و ساير سازمان‏هاى اطلاعاتى عليه فلسطينى‏ها و سورى‏ها در جريان عمليات «صلح براى الجليل» به كار برده بودند، در مورد تيراندازان و بمب‏گذاران شَبَح وار شيعه، ناكارا از كار در مى‏آمد. هسته‏هاى خيلى سرّىِ آنها، مخفى كاريشان و ارتباطات رمزى آنها، كار كشته‏ترين سازمان‏هاى اطلاعاتى را نيز به حسرت وا مى‏داشت. اين سازمانى بود كه نمى‏شد آن را از طريق ابزار آلات از بين برد.
حزب‏اللَّه را بايد از طريق منابع اطلاعاتى - انسانى نابود مى‏ساختند. بايد به هسته‏هاى آنها، ملاقاتهايشان در مساجد، شبكه‏ى ارتباطى و از جمله ارتباط خارجشان، نفوذ مى‏شد.متأسفانه از نظر واحد اطلاعات نظامى، حزب‏اللَّه، موجودى يك پارچه نبود كه بتوان به آسانى در آن نفوذ كرد.
به گفته‏ى يكى از متخصصين اطلاعاتى اسرائيل در گروه‏هاى تروريست، دسته‏هاى شيعه بر مبناى مذهب و يا ارتباط خانوادگى شكل گرفته‏اند. افراد، هنگام تولد به عنوان عضو كامل گروه پا به دنيا مى‏گذارند و حتى كاراترين سرويس‏هاى اطلاعاتى نمى‏توانند اين حقيقت را به خاطر اهداف خودشان، منكر شوند.»
جورج بال، درباره‏ى شكست مفتضحانه طرح‏هاى اسرائيل در لبنان، مى‏نويسد:
«در اواسط سال 1362ه.ش)1983م) بر دولت اسرائيل و نه آمريكا معلوم شد كه برنامه‏ى لبنان به بن بست رسيده و ديگر هيچ اميدى به موفقيت طرح‏هاى از قبل آماده شده، نمى‏توان داشت. با توجه به اين برداشت بود كه اسرائيل بهتر ديد از بيروت دست بكشد و نيروى خود را تنها صرف اشغال جنوب لبنان كند، تا از اين طريق آن‏چه را كه نتوانسته با زور در بيروت كسب كند، با ادامه‏ى اشغال جنوب لبنان به دست آورد. اقدام اسرائيل در عقب‏نشينى از بيروت، نمودِ بارزى از فرصت‏طلبى و نجات به موقع از مهلكه به حساب مى‏آمد و چه به جا بود اگر آمريكا هم به اين مسئله توجه مى‏كرد و تا دير نشده خود را از دخالت در ماجراى لبنان كنار مى‏كشيد؛ ولى آمريكا به جاى دورانديشى و رعايت احتياط، بدون آن‏كه واقعاً بداند چه هدفى را دنبال مى‏كند، خود را در دامى گرفتار كرد كه ريشه‏هايش از زياده‏طلبى‏هاى حكومت تنيده شده بود و در نهايت نيز به ارتكاب خطاهايى انجاميد كه شبيه ويتنام، به قربانگاه مى‏كشاندش.»

تلفات اسرائيل
مقامات اسرائيلى، تلفات ارتش خود را ناشى از حمله به لبنان، تا 1363/3/11 ه.ش )1 ژوئن 1984 م) 586 نفر اعلام كردند. به نوشته‏ى مجله‏ى «تايم»، آن طور كه يكى از افسران اسرائيلى مى‏گفت: «وضع به‏صورتى در آمده بود كه مردم در لبنان، به هر كس كه قيافه‏اش شبيه اسرائيلى‏ها باشد، تيراندازى مى‏كردند.»
در طى سال‏هاى بعد، حضور اشغال‏گرانه‏ى اسرائيل در جنوب لبنان، باعث وارد آمدن تلفات بسيارى بر ارتش متجاوز حتى در حد ژنرال و فرماندهان رده بالا شد كه در مقايسه با تلفات ارتش رژيم صهيونيستى در نبرد با چندين كشور عربى، حجمى بسيار بالا را در بر مى‏گيرد و نشان از شكست طرح‏هاى «اسرائيلِ بزرگ» دارد. سرانجام به دلايلى متعدد، از جمله وارد آمدن تلفات بسيار، اسرائيل به عقب‏نشينى از مناطقى كه 20 سال در اشغال داشت، تن داد و با وجود برنامه‏ريزى‏هاى بسيار درباره‏ى عقب‏نشينى سازماندهى شده، ناغافل و طى 48 ساعت، در خرداد 1379ه.ش (ژوئن 2000م) مواضع خود را ترك كرد و از خاك لبنان گريخت. اين فرار به حدى سريع بود كه مقدار زيادى مهمات و تجهيزات از نيروهاى اسرائيلى و مزدورانش بر جاى ماند



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


لبنان و انقلاب اسلامى 2

سفير آمريكا در بيروت، در پاسخ به نخست وزير لبنان تاكيد كرد كه هدف نيروهاى اسرائيلى، صرفاً جمع آورى مين‏ها و راه‏بندان‏هاى موجود در جاده‏هاى اصلى منتهى به بيروت است و نيروهاى اسرائيلى بعد از انجام اين مأموريت، عقب نشينى خواهند كرد.
سه شنبه 16 شهريور)7 سپتامبر)، اسرائيل ادعا كرد كه دو هزار رزمنده‏ى فلسطينى و حدود يك هزار رزمنده از نيروهاى ملى لبنان، هنوز در منطقه‏ى «الجناح» در بيروت غربى مستقر هستند. اسرائيل تهديد كرد،در صورتى كه فلسطينى‏ها خارج نشوند، و نيروهاى ملى لبنانى منطقه را ترك نكنند، آتش‏بس اعلام شده در اطراف بيروت را زير پا خواهد گذاشت. براى اثبات جدى بودن اين تهديد، سربازان اسرائيلى به سفارت جمهورى دمكراتيك يمن يورش برده و ساختمان متروكه‏ى سفارت مجارستان را نيز اشغال كردند.
همان روزى كه آخرين گروه از رزمندگان فلسطينى از بيروت خارج شدند، يك گروه مسلح به خانه‏ى يك خانواده فلسطينى در كوى «النّاعِمِه» واقع در جنوب بيروت كه در اشغال اسرائيلى‏ها بود حمله كرد و سه تن از افراد خانواده را به قتل رسانده، اجساد آنان را تكه تكه كردند. تنها، دختر كوچكى زنده ماند تا آن‏چه بر سر خانواده آمده بود، بازگو كند.

كشتار در صبرا و شتيلا
ساعت 5 بامداد روز چهارشنبه 1361/6/24 ه.ش)15 سپتامبر1982م)، نيروهاى زرهى و چترباز ارتش اسرائيل وارد بيروت غربى شدند. يكى از ستون‏هاى اصلى آن با پيش‏روى خود، در كنار اردوگاه‏هاى «صبرا» و «شتيلا» مستقر شد. در اين اردوگاه‏ها، ده‏ها فلسطينى در جريان پيش‏روى اسرائيلى‏ها، به ضرب گلوله كشته شدند.
در ساعت 9 بامداد، آرييل شارون كه بر بالاى موضع ديده بانى پست فرماندهى ارتش اسرائيل مشرف بر صبرا و شتيلا ايستاده بود، به ژنرال‏هاى خود مى‏گفت: «هر چه سريع‏تر ترتيبى بدهيد كه نيروهاى مسيحى فالانژ تحت نظارت ارتش اسرائيل وارد اردوگاه‏هاى فلسطينى شوند.»
دقايقى پس از فرمان، شارون سوار بر اتومبيل خود و همراه اسكورت‏هاى نظامى، به سوى مقر حزب كتائب در منطقه‏ى «كرانيتينا» رفت.وزير دفاع رژيم صهيونيستى، از رفتن فالانژها به درون اردوگاه‏ها همراه با نيروهاى ارتش اسرائيل، سخن به ميان آورد و نيز درباره‏ى باقى‏مانده‏ى رزمندگان فلسطينى در بيروت غربى گفت: «من نمى‏خواهم حتى يك نفر از همه‏ى كسانى كه داخل اردوگاه‏ها هستند،باقى بماند.»
وى بعد از ظهر همان روز در «بيكفيِه» مرگ بشير را در انفجار مقر كتائب «پيرجميل» (پدر بشير) و «امين» (برادر كوچكترِ بشير) تسليت گفت و نياز به انتقام خون بشير را يادآور شد.
بعد از كنار زدن ارتش لبنان، نيروهاى اسرائيلى به طرف بيروت‏غربى پيش رفتند. آن‏ها از شش محور حمله كردند. سه محور از طريق راه‏هاى اصلى كه سربازان اسرائيلى ده روز پيش آن‏ها را از مين‏ها و سنگرها پاكسازى كرده بودند، و سه محور ديگر از طريق منطقه‏ى «موزه» و «مرفا». آن‏ها مواضع تخليه شده توسط تفنگداران دريايى آمريكايى رااشغال كردند. صبح چهارشنبه پايان نيافته بود كه تانك‏ها و زره پوش‏هاى اسرائيلى در تمام راه‏ها و ورودى‏هاى اصلى مستقر شدند.
شفيق وزان نخست وزير لبنان، طى ارسال تلگرافى، در مورد حمله‏ى اسرائيل، به ريگان رئيس جمهورى آمريكا اعتراض كرد؛ اما ريگان به وى پاسخ داد: «اسرائيل معتقد است كه بعد از كشته شدن بشير جميل، اين پيش‏روى محدود براى حفظ امنيت لازم است.»
نيروهاى ملى لبنان تا پاى جان از بيروت دفاع كردند و در چندين محور از جمله «الطريق الجديده» و «المَزرَعِه» و «فاكِهانى» و در كنار اردوگاه‏ها و منطقه‏ى «الروشِه»، درگير نبردهاى بى‏امان شدند.
بعد از ظهر چهارشنبه، تانك‏هاى اسرائيلى، اردوگاه‏هاى صبرا و شتيلا را محاصره كرده، آن‏ها را زير آتش توپخانه خود گرفتند. در اين ميان سربازان مشغول بازرسى خانه‏هاى مجاور اردوگاه‏ها شدند و سپس روى ساختمان‏هاى نزديك و مشرف بر اردوگاه‏ها سنگر گرفتند. با فرا رسيدن شب، نيروهاى اسرائيلى، برق بيروت غربى را قطع كردند.
نبردها در بامداد پنجشنبه 25 شهريور )16 سپتامبر) ادامه داشت؛ اما نيروهاى اسرائيلى بيروت غربى را به كنترل خود در آورده و ارتباط مناطق را با يكديگر قطع و اعلام منع عبور و مرور كردند و به مردم دستور دادند كه از خانه‏هاى خود خارج نشوند؛ سپس همه‏ى راه‏هاى منتهى به پايتخت را بستند و يورش به خانه‏ها و جمع آورى سلاح و بازداشت‏ها آغاز شد.
ظهر پنجشنبه، اسرائيلى‏ها با بيش از 150 تانك و 100 نفربر و 14 زره‏پوش حامل انواع توپ و 20 دستگاه بلدوزر، اردوگاه‏هاى صبرا وشتيلا را در محاصره‏ى خود داشتند. بعد از ظهر آن روز، اهالى شهرك «شُويفات» كه به فرودگاه بين‏المللى بيروت مشرف است، شاهد سرازير شدن سيلى از كاميون‏ها و نفربرهاى زرهى به يكى از باندهاى فرودگاه كه در نزديكى قرارگاه اسرائيلى‏ها قرار داشت، بودند. شاهدان عينى گفتند كه نفربرها حامل سربازانى در لباس شبه نظاميان فالانژ بوده كه از دو سو سرازير مى‏شدند: يكى از جاده‏ى جنوب لبنان «دژ سَعَدَ حَدَّاد» و ديگرى از بيروت شرقى «دژ كتائب». منابعى در ارتش لبنان، گفته‏هاى اهالى شويفات را تاييد كردند.
ساعت چهار بعد از ظهر، كاروان قاتلان به مرز اردوگاه‏ها كه در محاصره‏ى نيروهاى اسرائيلى بود، رسيدند. سربازان راه را براى اين كاروان باز كرده و ورود آن را با اقدام به گلوله باران‏هاى شديد اردوگاهها، پوشاندند.
در شامگاه پنجشنبه 1361/6/25 ه.ش )16 سپتامبر 1982م)، در زير نور خمپاره‏هاى منورى كه ارتش اسرائيل شليك كرده و منطقه‏ى عمليات را كاملاً روشن مى‏ساخت، افسران اطلاعات ارتش اسرائيل، از پشت بام مقرِ ژنرال «آموس يارون» و نيز از يك گيرنده‏ى راديويى، در جريان چگونگى عمليات فالانژها در اردوگاه‏ها قرار مى‏گرفتند.
يك افسر رابط موساد، در سراسر اين مدت در مقر فالانژها در «كرانيتينا» بود. مقام‏هاى اسرائيلى، در ساعت 19 بعد از ظهر نخستين خبر راديويى را درباره‏ى چگونگى كشتار قصابى‏اى كه در حال انجام بود،دريافت كردند.
نيروهاى مسيحى فالانژ، بى رحمانه هر انسان زنده‏اى را كه يافتند،اول مورد اذيت و آزار قرار داده، سپس به قتل رساندند. روش كشتار به فجيع‏ترين شكلِ ممكن بود. با كارد شكم زنان حامله دريده شد؛ سرها از تن جدا گرديد و با سرنيزه بر روى بدن خونين كودكان و زنان، نشان صليب كشيده شد.
يك افسر فالانژ، پشت بى سيم، از فرماندهى عمليات پرسيد: «با پنجاه زن و كودكى كه به محاصره در آورده‏ام چه كنم؟»
«ايلى حُبَيقِه» فرمانده شبه نظاميان مسيحى، با عصبانيت، پاسخى تكان‏دهنده بر زبان آورد كه از تمامى بى سيم‏هاى منطقه به گوش رسيد: «اين آخرين بارى باشد كه اين چيزها را از من مى‏پرسى... خودت كه بهتر مى‏دانى بايد چه كار بكنى!»
دقايقى بعد، در پشت بى سيم، صداى يكى از فرماندهان فالانژ به‏گوش رسيد كه مى‏پرسيد با چهل و پنج مرد فلسطينى كه دستگير كرده،چه بكند؟ «جِسى سُكر» ما فوق او پاسخ داد: «خواست خدا را انجام بده.»
و لحظاتى بعد، رگبار گلوله كه بر سر و روى زنان و كودكان مى‏باريد،در قهقهه‏ى فالانژيست‏ها گم شد. شبه نظاميان فالانژ، از مسيحيان افراطى كه كشتار و جنايت برايشان تفنن و سرگرمى به شمار مى‏آمد، تشكيل شده بودند. در ميان جنايتكاران فالانژ، زنانى نيز به چشم مى‏خوردند كه وحشيانه در كشتارها شركت مى‏كردند.
گزارش‏هايى كه از اردوگاه‏هاى صبرا و شتيلا ارسال مى‏شد، حاكى از اوج وحشى‏گرى و جنايت بود. برخى از مشاهدات خبر نگاران كه در بعضى مطبوعات به چاپ رسيد، جوّى از وحشت در ميان مردم ايجاد كرد. در يكى از اين گزارش‏ها آمده بود:
«بوى مرگ و انبوه مگس و اجساد روى هم انباشته، همه جا را گرفته...دست‏ها و پاها به هم گره خورده است. انگار از قساوتِ مرگ به هم پناه آورده بودند. گلوله‏ها را در سرشان خالى كرده بودند. بيضه‏هاى بعضى‏ها را بريده بودند. سر عده‏اى ديگر را قطع كرده بودند. چشمانشان باز و متشنج مانده بود.مرگ هم نتوانسته بود رعب و وحشت را، به ويژه در چشمان كودكان، برطرف كند. چند متر جلوتر، جسد پنج زن و تعدادى كودك، روى تلى از خاك به پشت افتاده... از جمله يك زن كه پيراهنش از ناحيه سينه پاره و دو پستانش قطع شده، و در كنارش سر بريده دختركى با نگاهى خشمگينانه به قاتلان، ديده مى‏شود؛ و دختركى ديگر، تقريباً سه ساله در لباسى سفيد، آغشته به خون و گِل،و سرى از هم پاشيده با گلوله...»
در كنار خانه‏اى نيمه ويران، زن جوانى در حالى كه طفل شيرخوارش را در آغوش گرفته، به رو افتاده است. تلاش كرده بود خود و كودكش را از چنگ قاتلان نجات دهد، اما جنايتكاران از پشت او را به رگبار بسته بودند. گلوله‏ها از بدنش عبور كرده و در بدن طفل شير خوارش نشسته بود.
در كنار ديوارى، اجساد دست بسته بيست نوجوان پانزده، شانزده ساله رديف شده بود. آن‏ها ديگر نه مدرسه را خواهند ديد، و نه معلمان و دوستانشان،آن‏ها را.
بالاى تلى از آوار، جسد دختركى چهار ساله افتاده است. در ميان خرابه‏هاى خانه ويران شده خود، دنبال مادرش مى‏گشت كه قاتلان او را ديده و گلوله‏هاى خود را در عورت او خالى كردند. در كنار جسدى كه سر آن از هم پاشيده بود، زنى كارت شناسايى آلوده به خونى به دست گرفته و فرياد مى‏زند:اين برادر من است... لبنانى است نه فلسطينى.
در كوچه‏اى، دو دختر يازده يا دوازده ساله، در حالى كه پاهايشان از يكديگر فاصله داشت، به پشت افتاده‏اند، قاتلان قبل از خالى كردن گلوله درسرشان، آنان را مورد تجاوز قرار داده بودند. در جاى ديگرى، بلدوزرهاى اسرائيلى، آوار خانه‏ها را روى تعدادى جسد ريخته بودند. از ميان سنگ‏ها و خاك‏ها، دست زن باردارى ديده مى‏شود؛ او مى‏خواسته كارت شناسايى لبنانى‏اش را نشان دهد كه مهلتش نداده بودند. كارت شناسايى هنوز در دستش بود.
در خانه‏اى ديگر، همه‏ى افراد خانواده در حين غذا خوردن به رگبار بسته شده بودند. بشقاب‏ها نيم خورده مانده بود. در خانه‏اى ديگر، قاتلان شكم زن باردارى را از هم دريده و جنين را از امعا و احشا بيرون كشيده بودند.صندوق‏هاى مهمات و كاغذهاى رنگين مخصوص شكلات ساخت اسرائيل كه نوشته‏هايى به زبان «عبرى» روى آن ديده مى‏شود، در محل جنايت پراكنده‏اند. آثار بلدوزرها روى جاده‏ى شنى، به گورهاى دسته‏جمعى ختم مى‏شود.قاتلان براى پنهان كردن اجساد، خانه‏ها را روى آن‏ها ويران كرده‏اند.
قربانيان قتل عام صبرا و شتيلا، بيش از 4000 نفر برآورد شده است. در اردوگاه، حتى يك جسد كه لباس نظامى به تن داشته باشد ديده نمى‏شود.
بامداد روز بعد، جمعه 26 شهريور )17 سپتامبر)، اسرائيل كه سعى مى‏كرد چهره‏اى موجه و عوام فريبانه بگيرد، حدود ساعت 11 صبح، مثلا از روى ناراحتى، به يگان‏هاى فالانژ دستور داد كه عمليات خود را متوقف كنند؛ ولى از ساعت‏هاى اوليه‏ى بعد از ظهر، «يارون» به يك نيروى 150 نفرى فالانژ اجازه داد كه به افراد «حُبيقه» پيوسته و با ورود به اردوگاه‏ها، در كشتار فلسطينى‏ها شركت كنند.
ساعت 5 بعد از ظهر، ميان «ايتان» و فرماندهان فالانژ، ديدارى صورت گرفت و رئيس ستاد ارتش اسرائيل به يگان‏هاى فالانژ اجازه داد كه تا صبح روز بعد در اردوگاه‏ها باقى مانده و مأموريت جنايتكارانه خويش را كامل كنند.
فالانژيست‏ها از يگان‏هاى مهندسى - رزمى ارتش اسرائيل خواستند كه با به كارگيرى بلدوزرهاى خود، ساختمان‏هاى محل سكونت فلسطينيان درداخل اردوگاه‏ها را كه از نظر مسيحيان «ساختمان‏هاى غير قانونى» به‏حساب مى‏آمد، با خاك يكسان كنند كه يگان‏هاى ارتش اسرائيل به بهترين وضع ممكن! وظيفه‏ى خود را انجام دادند. فالانژها، فلسطينى‏ها را داخل خانه‏هايشان قتل عام كرده بودند و بلدوزرهاى اسرائيلى آن‏ها را در زيرآوار مدفون كردند.
ساعت 8 صبح روز بعد، شنبه 27 شهريور )18 سپتامبر)، هنوز فالانژها از اردوگاه‏ها خارج نشده بودند و در نتيجه، ارتش اسرائيل براى آن‏كه ژست بشردوستى بگيرد، به نيروهاى مسيحى دستور داد كه از آن‏جا خارج شوند. ظرف چند ساعت بعد، شدت خونريزى آشكار شد.
شدت جنايت فالانژها به حدى آشكار بود كه نيروهاى مارونى مسيحى، از ميان پرستاران و پزشكانى كه براى كمك به مجروحين آمده بودند، افراد فلسطينى را از جدا كرده و در مقابل چشمان همگان و در كمال خونسردى، با شليك گلوله به سرشان، آن‏ها را به قتل رساندند. 36 ساعت پس از آغاز قتل عام، وقتى خبرنگاران وارد اردوگاه شدند، ديدند كه هنوز بلدوزرهاى اسرائيلى مشغول انتقال جنازه‏هاى مقتولين به‏گورهاى دسته‏جمعى هستند و هنوز همه كشتگان كه تعداد شان بين يك‏تا دو هزار نفر اعلام شده است، دفن نشده‏اند.
يك افسر فالانژ، بعدها درباره‏ى تعداد تلفات جنايت اردوگاه‏هاى صبرا و شتيلا گفت: «زمانى كه بخواهند براى بيروت مترو بكشند، و مجبور باشند زمين را بكنند، خواهند فهميد چه تعداد زير خاك دفن شده‏اند.»
«جيمى كارتر» رئيس جمهورى اسبق امريكا، در كتاب خود «خون ابراهيم»، نوشته است كه مقتولين، تنها فلسطينى‏ها نبودند، بلكه مسلمانان لبنانى نيز جزو كشتگان بودند و اجساد مقتولان در گورهاى دسته جمعى دفن مى‏شدند. كارتر همچنين متذكر مى‏شود كه هيچ دليلى وجود نداشت كه ثابت كند در اردوگاه‏هاى صبرا و شتيلا، رزمنده وجود دارد.
وحشيانه بودن اين قتل عام و مسئوليت شارون و برخى ديگر از فرماندهان نظامى اسرائيل در وقوع و ادامه‏ى چند روزه‏ى آن، به قدرى آشكار بود كه حدود چهار صد هزار نفر اسرائيلى با برپا كردن تظاهرات خيابانى،اين قتل عام وحشيانه را محكوم كرده و خواهان تحقيق براى تعيين نقش اسرائيلى‏ها در آن شدند.
جورج بال، درباره كشتار صبرا و شتيلا، برخورد غرب و نقش اسرائيل در آن، مى‏نويسد:
«اسرائيل با اشغال غرب بيروت توانست كنترل اردوگاه‏هاى آوارگان در صبرا و شتيلا را به دست گيرد و به دنبال آن، بدون توجه به تعهدات قبلى و تضمين‏هايى كه براى حفظ امنيت و سلامت خانواده‏هاى فلسطينى در اردوگاه‏ها داده شده بود، ژنرال شارون و همكارانش حتى يك لحظه هم براى استفاده از فرصت به دست آمده درنگ نكردند و بلافاصله درهاى اين دو اردوگاه را به روى دوستان متحد خويش، فالانژيست‏ها گشودند، كه آن‏ها نيز به‏نوبه‏ى خود حتى لحظه‏اى را براى قصابى از دست ندادند. آن طور كه از گزارش كميسيون كاهان بر مى‏آيد، در قتل عام صبرا و شتيلا، روى هم رفته بين 700 تا800 مرد و زن و كودك فلسطينى به شكلى كه يادآور دوران تيمور لنگ بود،كشته شدند. گزارش هلال احمر فلسطينى، تعداد كشته شدگان را افزون بر2000 نفر نشان مى‏دهد، اما فقط براى 1200 نفر جواز دفن صادر كرده است.»

موضع آمريكا
پس از گذشت 36 ساعت از آغاز كشتار، به دنبال آشكار شدن تنها گوشه‏اى از جنايات فالانژها و صدور گواهى مرگ 1200 نفر و در حالى كه ديگر سكوت امكان نداشت، آمريكا در ژستى بشر دوستانه خواستار پايان قتل‏عام شد. در واقع ديگر كسى زنده نمانده بود كه فالانژها او را بكشند!
فيليپ حبيب، نماينده ويژه‏ى آمريكا، هنگام مذاكره با رهبران فلسطينى در مورد خروج آنان از لبنان، با گرو گذاشتن شرف آمريكا، به آن‏ها تعهد داده بود كه سلامت خانواده‏هاى اعضاى ساف را كه در اردوگاه‏ها باقى مانده‏اند، تضمين مى‏كند. او به آن‏ها گفته بود كه آمريكا اين تضمين را بر اساس تاكيدهايى مى‏دهد كه از دولت اسرائيل و رهبران گروه‏هاى لبنانىِ مرتبط با اسرائيل (فالانژيست‏ها) دريافت داشته است.آمريكا نه تنها هيچ تلاشى جهت عملى شدن اين تضمين انجام نداد، حتى تفنگداران خود را زود هنگام از بيروت بيرون برد، بدون آن‏كه طبق توافق قبلى، تدابير لازم را به منظور حمايت از خانواده‏هاى فلسطينى باقى مانده در بيروت، اتخاذ كند.
فيليپ حبيب، بعد از كشتار صبرا و شتيلا گفت: «من با سوگند شرف خود، يعنى شرف آمريكا، به آن‏ها قول دادم كه خانواده‏هاى فلسطينى كه بدون حمايت رزمندگان در اردوگاه‏ها باقى‏مانده‏اند، در امان خواهند بود؛ ولى ما هيچ كارى براى حمايت از آن‏ها انجام نداديم.»
جورج بال در اين باره مى‏نويسد:
«موقعى كه آمريكا صريحاً توسط فيليپ حبيب، فرستاده‏ى مخصوص رئيس جمهورى آمريكا به فلسطينى‏ها قول داد كه «تمام سعى خود را به كار خواهد گرفت تا برنامه تخليه و تضمين‏هاى مورد نظر به نحو كامل و دقيق به اجرا گذارده شود»، معنايش اين بود كه «رهبران فلسطينى! مطمئن باشيد اگر به تعهدات خود عمل كنيد، اسرائيل نيز در مقابل به تعهدات خود عمل خواهد كرد.» و فلسطينى‏ها چون هيچ‏گاه به وعده‏هاى اسرائيلى‏ها اعتماد نداشتند،بنابراين حتماً توافقنامه‏ى ترك بيروت را فقط با اطمينان به تضمين ما پذيرفتند و به مورد اجرا گذاشتند... آن‏ها در اين ماجرا به ما اعتماد كردند؛ ولى ما در عوض به آن‏ها خيانت كرديم. گر چه جريان قتل عام اردوگاه‏هاى صبرا و شتيلا، نظر جهانيان را عليه اين اقدام برانگيخت، ولى انعكاس اخبار آن به گونه‏اى بود كه به نظر نمى‏رسيد حتى يك نفر هم حكومت ريگان را به خاطر لكه دار كردن‏حيثيت آمريكا و پشت پا زدن به تعهداتش، مقصر قلمداد كرده باشد.»
در پايان اجلاس شوراى امنيت هم، آمريكا هنگامى راضى به تاييد قطعنامه محكوميت «قتل عام وحشيانه» در بيروت شد كه توانست با استفاده از قدرت سياسى خود، نام اسرائيل را به عنوان عامل اين جنايات، از قطعنامه حذف كند؛ ولى در همان حال نماينده‏ى اسرائيل در سازمان ملل، قطعنامه شوراى امنيت را «گردن نهادن به نوع جديدى از انحطاط اخلاقى و رذالت» توصيف كرد و آن را غير قابل قبول دانست.
ريگان در مواجهه با اين اقدام، به خاطر رعايت مصالح سياسى ناچار به عكس‏العمل شد؛ ولى چون درصد توجيه يورش اسرائيل به غرب بيروت بود ناچار شد بگويد: «آن‏چه قواى اسرائيل را به بازگشت دوباره به بيروت وادار ساخته، وقوع حملاتى است كه پس از حادثه‏ى قتل رئيس جمهورى انتخابى لبنان، توسط بعضى عناصر شبه نظامى دست چپى در غرب بيروت جريان دارد.»
كابينه‏ى اسرائيل طى اجلاس يكشنبه شب 28 شهريور )19 سپتامبر)خود، اين بى رحمى را نتيجه‏ى عمل يك يگان لبنانى كه از يك نقطه‏ى دورتر از مواضع ارتش اسرائيل وارد اردوگاه‏ها شده است، قلمداد كرد و كوشيد تا هر گونه ارتباط خود را با اين كشتار منتفى تلقى كند.

بازگشت نيروهاى چند مليتى
پس از كشتار صبرا و شتيلا، نيروهاى غربى، به‏خصوص آمريكايى‏ها، مجدداً به بهانه‏ى برقرارى صلح، به لبنان بازگشتند. جورج بال درباره‏ى بازگشت نيروهاى آمريكايى به بيروت، مى‏نويسد:
«ما در حالى ناچار شديم يك بار ديگر صف تفنگداران دريايى آمريكا را روانه بيروت كنيم كه مى‏دانستيم اگر مأموريت اولشان به خاطر مشخص نبودن وظيفه‏ى آن‏ها، مختصر و كوتاه برگزار شده ولى اين بار تفنگداران خود را، براى انجام وظيفه‏اى وا مى‏داريم كه هم نامشخص و مهم است، و هم تا مدت مديدى به درازا خواهد كشيد.
بار اول، چون هدف از اعزام تفنگداران دريايى فقط اين بود كه در بيروت مستقر شوند تا تمام سران فلسطينى شهر را ترك كنند، لذا محدوده‏ى زمانى مأموريت آن‏ها نيز كاملاً معلوم بود، ولى بار دوم، تفنگداران مى‏بايست تا «خروج كامل همه نيروهاى خارجى» در لبنان بمانند و طبيعى است كه براى اين كار هم اصلا نمى‏شد محدوده‏ى زمانى مشخص را تعيين كرد؛ زيرا در آن زمان هيچ يك از نيروهاى سورى و اسرائيلى كوچك‏ترين قدمى كه حاكى از تمايل آن‏ها به ترك لبنان باشد، برنداشته بودند و در نتيجه، تفنگداران آمريكايى بدون آن‏كه واقعاً بدانند به خاطر اجراى چه وظيفه‏اى در محل مستقر مى‏شوند، همين طور بى‏هدف به بيروت آورده شدند و مصداق اين اصطلاح نظامى قرار گرفتند كه: اگر نيرويى نداند مأموريتش چيست، پس از مدتى به ماهيت وجودى خودش شك مى‏كند.»
جورج بال كه از منتقدين سرسخت سياست‏هاى خطاى آمريكا در لبنان است، درباره‏ى ضررهايى كه از اين عمل نصيب آمريكا شد،مى‏نويسد:
«اگر ريگان رئيس جمهورى عاقلى بود، حتماً شبيه پرزيدنت كندى كه بلافاصله شكست آمريكا در حمله به «خليج خوك‏ها» در كوبا را پذيرفت و از صحنه خارج شد عمل مى‏كرد؛ ولى او درست بر عكس آن‏چه انتظار مى‏رفت،شكست آمريكا را در لبنان، يك پيروزى ناميد و براى توجيه شكست خود،حتى اين توفيق را هم نداشت كه از عبارت معروف «وينستون چرچيل» در روز1319/3/14ه.ش )4 ژوئن 1940م) موقع تخليه قواى متفقين از «دونكرك» كمك بگيرد و بگويد: «بايد آن‏قدر انصاف داشته باشيم كه به فرار خود از مهلكه، عنوان پيروزى ندهيم.»
بال، در جايى ديگر به مقايسه‏ى باتلاق لبنان و مهلكه‏ى ويتنام براى سربازان آمريكايى، مى‏پردازد و مى‏نويسد:
«اگر در دو ماجراى ويتنام و لبنان تعداد نيروهاى ما با هم قابل مقايسه نبودند، ولى در عوض اشتباهاتمان كاملاً با يكديگر شباهت داشت: در هر دو مورد، ما تمام قدرت و اعتبار خود را براى پشتيبانى از يك حكومت بى پايه و ضعيف به كار گرفتيم تا بتوانند در صحنه‏ى جنگ داخلى بر حريفشان پيروز شوند. در هر دو مورد، بدون توجه به بى اهميتى نسبى قضاياى مبتلا به آن‏ها براى منافع آمريكا، از عاقلانه‏ترين روش كه بيرون كشيدن نيروهايمان قبل از بروز فاجعه بود، خوددارى كرديم. در هر دو مورد، رهبران ما روشى درست خلاف عقل و منطق در پيش گرفتند و در نتيجه على‏رغم ادعاهايى كه در كسب پيروزى داشتند، آمريكا را دچار شكستى مصيبت بار كردند.
در ويتنام ما از مجموع 550 هزار نيروى نظامى، 55 هزار كشته داديم و در لبنان از مجموع 1800 تفنگدار دريايى 265 نفرشان در حالى تلف شدند كه آن‏ها را بدون حفاظ و در موقعيتى وخيم ميان آتش جنگ داخلى قرار داده بوديم و خودشان هم خوب مى‏دانستند كه با حضور در آن‏جا هيچ منافعى براى كشورشان تأمين نخواهد شد.»

اولين تهاجم‏ ها به دشمن
مردم مناطق اشغالى مى‏ديدند اسرائيل كه به بهانه‏ى سركوب و اخراج چريك‏هاى فلسطينى وارد خاك لبنان شده است، با وجود خروج فلسطينى‏ها از بيروت، همچنان در لبنان ماندگار شده و به جنايات خود ادامه مى‏دهد.
هر روز بيش از پيش مناطق مسلمان نشين و به خصوص روستاهاى شيعيان، زير باران گلوله‏هاى توپ و خمپاره و موشك‏هاى هواپيماهاى صهيونيست‏ها قرار مى‏گرفت. اسرائيل سعى داشت تا گروهى به نام «كميته‏ى نجات ملى لبنان» تشكيل دهد و مثلا با كمك و همراهى بعضى از احزاب لبنانى، اين كشور را از بحران برهاند! برخى از رهبران احزاب سياسى لبنان كه از مقاومت در برابر تجاوزات اسرائيل هراس داشتند، به اين طرح تن داده و وارد اين كميته‏ى فرمايشى شدند.
بشير جميل كه در بين مردم به عنوان مجرى طرح‏هاى اسرائيل در لبنان مشهور بود و فرماندهى نيروهاى فالانژيست را برعهده داشت، اين كميته را تشكيل داد و سرانجام حفاظت از كاخ رياست جمهورى لبنان، به‏عهده‏ى كماندوهاى متجاوز اسرائيل كه تا بيروت پيش‏روى كرده بودند واگذار شد.
مردم مناطق شيعه نشين در جنوب، شاهد بودند كه نيروهاى متجاوز، هر روز به بهانه‏هاى واهى و نامعلوم، جوانان روستاها و شهرك‏ها را دستگير كرده و به بازداشتگاه‏هاى تحت نظر خود، از جمله زندان «انصار» در شهرك اشغالى «انصار» مى‏برند. همين صحنه‏ها بود كه برخشم مردم مى‏افزود و عزم آنان را براى مقابله با وحشى‏گرى‏هاى صهيونيست‏ها دوچندان مى‏كرد.
چندى پس از ورود سرمستانه‏ى نيروهاى صهيونيست به بيروت، و جلسه با رئيس جمهورى و فرماندهان فالانژ در كاخ رياست جمهورى «بعبدا»، اولين جرقه‏هاى مقاومتِ منظم در برابر نيروهاى اشغال‏گر، در شهر بيروت زده شد.
شهرك «خَلدِه» در جنوب بيروت، اولين منطقه‏ى تهاجم نيروهاى مقاومت اسلامى به متجاوزين بود. يازده جوان شيعه، با كم‏ترين امكانات نظامى و فقط با استفاده از اسلحه‏ى كلاشينكف و نارنجك دستى، طى يك عمليات چريكى، به واحدهايى از ارتش اسرائيل كه با تجهيزات و سلاح پيشرفته در جنوب بيروت مستقر بودند و از آن‏جا شهر را زير آتش توپخانه خويش مى‏گرفتند، حمله بردند. درگيرى به گونه‏اى بود كه اسرائيل به هيچ وجه انتظارش را نداشت؛ چرا كه آن‏جا عقبه‏ى خط بيروت محسوب مى‏شد.
درگيرى سختى ميان مبارزين شيعه و صهيونيست‏ها روى داد. تلفات زيادى بر اسرائيل وارد آمد، كه البته در برابر ضربات روحى و روانى كه برسربازان صهيونيست نازل شد، ناچيز بود. تعدادى از مبارزين شيعه نيز در اين درگيرى مجروح شدند. مقاومت اسلامى لبنان كه بعدها موجوديت رسمى پيدا كرد و به بزرگ‏ترين دشمن اسرائيل تبديل شد. اولين شهيد خود را در نبرد با صهيونيست‏ها به نام «سمير نورالدّين» تقديم كرد.
همه‏ى آنانى كه از جان خويش ترس داشتند و حتى گروه‏هايى از اهل‏دين معتقد بودند كه اين گونه اعمال حمله در قالب گروهى ده، دوازده نفره به تانك‏ها و نفرات عظيم و آموزش ديده‏ى دشمن، خودكشى محض بوده و جايز نمى‏باشد. گاه نيز اتفاق مى‏افتاد بعضى از مردم روستاهاى‏اطرافِ صحنه‏هاى درگيرى، كه از شدت عكس‏العمل نيروهاى اسرائيل‏در گلوله باران روستاها و شهرها ترس داشتند، نسبت به رزمندگان مقاومت اسلامى اهانت كرده و يا آنان را مورد لعن و نفرين قرار مى‏دادند. و گاه مى‏شد كه آنان را با سنگ و كلوخ مورد حمله قرار مى‏دادند يا تمسخر كرده و خطاب به آنان مى‏گفتند: «همه‏ى شما ديوانه هستيد... شما مى‏خواهيد با يك كلاشينكف جلوى تانك‏ها را بگيريد... شما اين كارهاى مسخره را انجام مى‏دهيد؛ ولى آن‏ها در عوض شهرها را بمباران مى‏كنند و ما آسيب مى‏بينيم.»
ولى عمليات خلده كه به ظاهر كوچك و محدود مى‏آمد، اثرات مثبت خود را بر مردم و به خصوص اثرات منفى را بر سربازان اسرائيل گذاشت. هنگامى كه كاروان نظاميان اسرائيلى وارد منطقه‏ى جنوبى بيروت كه محل زندگى شيعيان بود شد و تانك‏هايشان وارد منطقه‏ى «الغُبِيرى» شدند، گلوله‏هاى آر.پى.جى هفت و شيشه‏هاى «كوكتل مولوتف» حاوى بنزين كه از سوى جوانان شيعه، از بام خانه‏ها بر سر آنان پرتاب مى‏شد،مقدمشان را آتش‏باران كرد.
همين درگيرى محدود و به ظاهر كوچك و ديوانه وار! بود كه باعث شد كه تا آخرين روزهاى اشغال بيروت، نيروهاى اسرائيلى، به دليل احساس خطر شديد، وارد مناطق شيعيان نشوند و حتى نتوانند نيروهاى خود را از منطقه‏ى «اوزاعى» عبور داده و وارد «ضاحيه» شوند.
تحريك مردم
نيروهاى اسرائيل، از بدو ورود و تجاوزشان به خاك لبنان، گذشته از جنايات و فجايعى كه مرتكب شدند، دست به اعمال شرم آور و ننگينى نيز زدند كه از هيچ‏كس جز صهيونيست‏ها بر نمى‏آمد. يكى از نمونه‏هاى بارز آن كه خشم مردم را برانگيخت، اين بود كه سربازان اسرائيلى در وسط خيابان‏هاى شهرهاى جنوب لبنان و در بزرگ‏ترين مناطق شيعه نشين از جمله صور، در مقابل ديدگان زنان و كودكانِ رهگذر، در كمال بى شرمى،به اعمال خلاف عفت عمومى و كارهاى شنيع در ملاء عام اقدام كردند و هدفشان از اين گونه اعمال كثيف، از بين بردن ايمان و خدشه دار ساختن غيرت دينى مردم مسلمان، و همچنين ترويج فساد و بى بندبارى بود.
در آن ايام، روزنامه‏ى «النهار» عكسى منتشر كرد كه در آن چند سرباز اسرائيلى كاملاً عريان و بدون كوچك‏ترين تن پوشى در مقابل ديدگان رهگذران در شهر صور، مشغول استحمام و دوش گرفتن بودند و ديوانه وار مى‏خنديدند.
سربازان اسرائيلى كه بيش‏تر آنان از كشورهاى غربى و اروپايى به‏عنوان مهاجر به فلسطين اشغالى آمده بودند سعى داشتند تا همه‏ى تجارب كثيف خود را در لبنان به مرحله‏ى اجرا در آورند و از ملت مقاوم آن‏جا، مردمى بسازند كه دچار فساد، ركود و خمودگى باشند، تا فرصتى براى نبرد و ايستادگى در برابر دشمنانشان نيابند. همه‏ى اين اعمال، نتيجه‏ى عكس داشت و باعث شد تا رزمندگان مقاومت اسلامى، در چشم مردم به عنوان غيرتمندانى دلير، جا باز كنند.

شهادت ‏طلبى در اسلام
دشمنان اسلام، خاصه كشورهاى غربى در عصر حاضر، كه ضربات بسيارى از شهادت‏طلبى مسلمانان به خصوص شيعيان خورده‏اند،همواره به دنبال تخطئه و انحراف افكار عمومى از اين روحيه‏ى مبارزه و جهاد مسلمانان بوده‏اند.
رسانه‏هاى گروهى صهيونيستى و غربى، از اولين روزهاى بروز عمليات شهادت‏طلبانه در صحنه‏ى مقابله با جنايت و تجاوز اشغال‏گران صهيونيست در لبنان، همواره تلاش داشته‏اند تا عاملين اين حملات را عده‏اى جوان گول خورده كه توسط چند روحانى، مغزشان شست‏وشو داده شده است، معرفى كنند براى رسيدن به اين هدف روانى و تبليغى، مبارزين را پيروان سيره‏ى فرقه‏ى «اسماعيليه» به رهبرى «حسن صباح» نشان داده كه پيش از حمله به اهداف خود، مواد مخدر حشيش استعمال مى‏نمودند تا از حال عادى خارج شده، تا از بزرگى دشمن نهراسند و جرأت نزديك شدن و مقابله با آن را داشته باشند. به همين لحاظ همواره در خبرهاى خود، شهادت‏طلبان را فرقه‏ى «حشاشين» مى‏ناميدند.
بدون شك سردمداران قدرت‏هاى شيطانى خود بر اين امر آگاهى كامل دارند كه پيشينه‏ى شهادت‏طلبى در اسلام به سال‏هاى اول پيدايش اين دين برمى‏گردد و همواره دشمنان اسلام به خصوص يهود از اين سلاح مسلمانان در هراس بوده‏اند.
در «لَيلهُ المَبيت» اولين سال‏هاى بعثت پيامبر اسلام حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم، توطئه‏گرا قريش، در «دارالندوه» اجتماع كرده و براى قتل پيامبر نقشه كشيدند. حضرت على‏عليه السلام اولين كسى كه به دين پسر عموى خويش ايمان آورده بود، در بستر پيامبر خوابيد و در حالى جنايتكاران براى عملى ساختن نقشه‏ى شوم خود به خانه پيامبر هجوم بردند، على را آن‏جا ديده و ناكام ماندند. اين اولين عمل شهادت‏طلبانه در تاريخ اسلام بود كه شخصى مومنى خود را براى نجات پيامبر خويش براى شهادت مهيا كرد و آگاهانه بر جايى قدم گذاشت كه احتمال كشته شدن بسيار بود.
در طى جنگ‏هاى مسلمانان با كفار و مشركين نيز نمونه‏هاى بسيارى از شهادت‏طلبى ديده مى‏شود كه بارزترين آنها، در صحنه‏ى حماسى و عظيم در روز عاشورا به ثبت تاريخ رسيد. ياران حضرت اباعبداللَّه الحسين‏عليه السلام باوجودى كه از كمى تعداد ياران خويش و جمعيت انبوه سپاه دشمن آگاهى كامل داشتند، ولى براى صيانت از اسلام و امام خويش، سينه بر امواج شمشير و نيزه‏ى دشمن سپرده و ضمن به هلاكت رساندن بسيارى از آنان، خود عاشقانه به شهادت رسيدند.
بدون شك در برابر اين شهادت‏طلبى، دشمن كه سربازان خود را به زور و يا تطميع روانه‏ى جبهه‏ى نبرد كرده بود، با مشكلى دو چندان مواجه مى‏شده است و چه بسا همين مسئله مبيّن اين باشد كه در عمليات شهادت‏طلبانه، همواره دشمن متحمل تلفات و ضرر و زيان بيش‏ترى شده است.
جنايت پيشگان تاريخ و در عصر حاضر آمريكا و صهيونيست‏ها، همواره مسلمانان شهادت‏طلب را كه حاضرند براى حفظ دين خود و رهايى از زير يوغ ستم تا مرز شهادت ايستادگى كنند، تروريست، جنايتكار معرفى كرده‏اند؛ اين در حالى است كه صحنه‏هاى كشتارى همچون اردوگاه‏هاى «صبرا و شتيلا» كه در طى يك روز صدها زن و بچه به فجيع‏ترين شكل ممكن توسط مزدوران صهيونيسم قتل عام شدند،دفاع در برابر تروريسم عنوان شده است.
متاسفانه برخى مسلمانان نيز در اولين روزهاى جلوه‏گرى عمليات‏ها، شهادت‏طلبانه، آن را به عنوان خودكشى و انتحار معرفى كرده، ولى با پيشرفت دشمن در جنايت و تجاوز، خود دريافتند كه عمل اين جوانان مومن كه از جان شيرين خويش مى‏گذرند بدون اين‏كه هيچ گونه چشمداشتى داشته باشند، چيزى نيست جز عملى صادقانه و خالصانه در راستاى نهضت عاشورايى امام‏حسين‏عليه السلام .

طرح عمليات شهادت‏طلبانه
پس از آن‏كه نيروهاى مقاومت اسلامى، به واسطه‏ى درگيرى‏هاى متفرقه و حملات گسترده‏ى خود، موفق شدند تلفاتى بر ارتش اشغال‏گر وارد آورند، به اين فكر افتادند تا با تهيه‏ى طرحى، كمبودهاى تجهيزاتى خويش را در برابر سلاح و امكانات پيشرفته دشمن كه بيش‏تر آمريكايى بود، جبران كنند. وارد آوردن ضربات مهلكتر و كارى بر پيكره‏ى رژيم صهيونيستى، يكى از اهداف اوليه‏ى اين حملات جديد بود. بايد به هر وسيله‏ى ممكن، استقامت و پايدارى شيعيان و از خود گذشتگى‏شان، به‏دشمن نشان داده مى‏شد تا آنان را مجبور به عقب نشينى از مناطق اشغال شده كند.
حدود يك سال پيش از آن، عمليات شهادت‏طلبانه‏اى توسط گروه‏هاى اسلامىِ مخالف عراق، عليه سفارت اين كشور در بيروت انجام شده بود كه مى‏توانست الگوى خوبى براى كار قرار گيرد. در اين‏كه اين‏گونه حملات، تلفات و ضايعات بسيارى بر دشمن وارد خواهد كرد،شكّى نبود؛ ولى مسئله مهم، مجوز شرعى اين نوع عمليات بود كه شخص حمله كننده بايد با دست خويش، خود را مى‏كشت و فدا مى‏كرد.

تأييد يا تحريم
تأييد يا تحريم عملياتى كه شخص با به‏هلاكت انداختن خويش، تعدادى از نيروهاى نظامى دشمن را از بين ببرد، از سوى شخصيت‏هاى مذهبى و مقامات سياسى جهان به خصوص كشورهاى اسلامى، عربى همواره دستخوش تحولات سياسى جارى منطقه و مواضع سردمداران حكومت‏ها بوده است.
اگر سردمداران حكومتى همچون مصر، در صلح و آشتى با اسرائيل پيش مى‏رفتند، عمليات شهادت‏طلبانه را «انتحار» ناميده، حرام اعلام مى‏كردند؛ ولى اگر شرايط جهانى به‏گونه‏اى بود كه سردمداران كشور ولو براى تبليغات ظاهرى عليه اسرائيل موضع‏گيرى مقطعى كرده و داد سخن مى‏دادند، همان اشخاص، براى انجام عمليات شهادت‏طلبانه، مجوز شرعى نيز صادر مى‏كردند.
آن‏چه كه در اين ميان مورد نظر مى‏باشد، اين است كه هيچ يك از مجريان عمليات‏هاى شهادت‏طلبانه، به تحريم‏ها و يا تاييدهاى سياسى آنان وقعى ننهاده و همواره آن‏چه را كه علماى دينى معتبر و مورد وثوقشان اعلام نموده‏اند، به اجرا گذارده‏اند.
اولين اصل در عمليات شهادت‏طلبانه، پايبندى به اصول مسلّم اسلام است. كشتن زنان و فرزندان و حتى مردان بى‏گناه، به هيچ وجه جزو اهداف شهادت‏طلبان نبوده است. هيچ شهادت‏طلبى، عملياتى مانند آن‏چه را كه در 20 شهريور 11( 1380 سپتامبر 2001م) در نيويورك پيش آمد و منجر به قتل گروه كثيرى از مردم بى‏دفاع شد، تأييد نمى‏كند؛ همچنين عمل سربازى اردنى كه چند سال پيش از اين، در مرز اردن و اسرائيل، بر روى اتوبوس سرويس دبستان كودكان يهودى تيراندازى كرد و 7 كودك را كشت و خود نيز توسط سربازان دشمن كشته شد به هيچ روى قابل دفاع نخواهد بود.
كشتن و قتل عام زنان و كودكان، جرأت و جسارتى لازم ندارد؛ در عوض، گذر از حصارها و دژهاى عظيم و پيچيده و سيستم‏هاى امنيتى دشمن و هجوم بردن بى‏محابا بر نيروهاى تا دندان مسلح دشمن و افراد زبده‏ى اطلاعاتى و امنيتى آن، شجاعت و جسارت مى‏طلبد كه اين امر فقط از كسانى ساخته است كه به تمام اصول اسلامى جهاد و شهادت‏طلبى پايبند هستند.
با توجه به اين موارد، بايد اذعان داشت كه اولين مسئله‏اى كه فرد شهادت‏طلب، مد نظر دارد، مجوز شرعى «انتحار» و كشتن خويش به‏دست خود است و اين‏كه با اين عمل، چه ضربه‏اى بر دشمن وارد مى‏آورد.

مجوز شرعى عمليات شهادت‏طلبانه
مهم‏ترين نظر و فتوا درباره‏ى اجراى عمليات شهادت‏طلبانه، نظر حضرت امام خمينى (ره) مى‏باشد. حجت الاسلام والمسلمين «سيد عيسى طباطبايى» كه از ديرباز در لبنان بوده و دوشادوش مسلمانان آن سامان، در مبارزاتشان عليه متجاوزين شركت داشته است××× 1 وى در حال حاضر مسئول نمايندگى بنياد شهيد و بنياد جانبازان در لبنان مى‏باشد). ××× درباره‏ى اجازه شرعى حضرت امام خمينى درباره‏ى عمليات شهادت‏طلبانه، در گفت و گوى اختصاصى - زمستان 1997( 1375 م )- در دمشق، اظهار داشت: «قبل از آغاز عمليات شهادت‏طلبانه در لبنان، شخصا خدمت امام رسيدم و به ايشان عرض كردم كه گروهى از شيعيان غيرتمند لبنان از من خواسته اند تا از شما بپرسم كه اين‏ها مى‏خواهند با هدايت ماشين‏هاى مملو از مواد منفجره، خود را به ميان مقرها و كاروان نظاميان اسرائيلى‏بكوبند و با مرگ خود، ده‏ها تن از نيروهاى متجاوز را به درك واصل كنند. با توجه به اين‏كه برخى روحانيون لبنان انجام اين كار را «انتحار» و خودكشى مى‏دانند، نظر حضرت عالى چيست؟ آيا شرعاً مى‏شود با كشتن خود، ضربه سختى بر دشمن وارد آورد؟
حضرت امام نگاهى انداخت و در حالى كه دستش را جلو آورد و انگشت اشاره خويش را به علامت تاكيد تكان مى‏داد، سه بار پشت سر هم فرمودند: «اين كار اكيداً جايز است... اكيداً جايز است... اكيداً جايز است...»



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


لبنان و انقلاب اسلامى

در سال‏هاى قبل از پيروزى انقلاب اسلامى 1357ه.ش (1978 ميلادی) لبنان يكى از امن‏ترين پايگاه‏هاى نظامى، سياسى و فرهنگى سازمان‏ها، احزاب و اشخاص ايرانى‏اى بود كه عليه حكومت شاه مبارزه مى‏كردند.
شهيدان «سيد على اندرزگو» و «محمد منتظرى» از جمله افرادى بودند كه پس از تهيه‏ى سلاح در لبنان براى مبارزين داخل كشور، آن‏ها را به ايران منتقل مى‏كردند. برخى گروه‏هاى مسلح نيز در لبنان پايگاه‏هايى براى آموزش چريكى نيروهاى خود بر پا كرده بودند كه همين امر حساسيت سازمان امنيت و اطلاعات كشور (ساواك) شاه را بر روى لبنان،برانگيخته بود.
در ميان افرادى كه در لبنان فعاليت گسترده‏اى داشتند، «امام موسى‏صدر» و شهيد دكتر «مصطفى چمران» از بر جسته‏ترين‏ها هستند. امام موسى صدر با تاسيس «مجلس اعلاى شيعيان» نهاد و پايگاهى براى تشكّل و سازماندهى شيعيان كه همواره مورد ظلم و تعدى ديگر اقوام و طوائف بودند بنا نهاد. امام موسى صدر با همراهى شهيد چمران، «افواج مقاومت لبنانى» (امل) را به عنوان يك سازمان مسلح شيعى، بنيان گذاشت كه بعدها مقاومت اسلامى و حزب‏اللَّه از دل آن بيرون آمد و به‏عنوان گروهى مخلص و مقاوم در تاريخ لبنان خوش درخشيد.
مرحوم «حاج سيد احمد خمينى» نيز با حضور در ميان نيروهاى مسلمان و مبارز ايرانى در لبنان، ارتباط امام خمينى و لبنان را برقرار مى‏ساخت.
در ماه‏هاى منتهى به پيروزى انقلاب اسلامى در ايران، شور و شعف عجيبى لبنان را فرا گرفته بود؛ چرا كه براى اولين بار تشيّع انقلابى، قدرت عرض اندام پيدا كرده بود. شايد همين احساس باعث شد تا گروهى از رزمندگان مسلمان لبنان، براى همراهى مردم انقلابى، عازم ايران شوند.
جنگ تحميلى عراق عليه ايران نيز صحنه‏هايى از حضور شيعيان لبنان كه همراه شهيد چمران به ايران آمده بودند، در جبهه‏ها به‏وجود آورد كه با شهادت چمران، و به دنبال آن بحرانى شدن اوضاع لبنان و تهاجم اسرائيل به آن‏جا، آنان به كشور خويش بازگشتند تا سازمانى مستحكم و مقاوم را به عنوان مقاومت اسلامى، بنيان گذارند.
لبنان، از دير باز براى شيعيان ايران بسيار قابل توجه و اهميت بوده و هست. با پيروزى انقلاب اسلامى شيعيان لبنان را بر آن داشت تا صحنه‏هاى استوارى و شهادت ايرانى‏ها را الگوى مبارزات خويش قرار دهند.
امام خمينى (ره) نيز همواره نسبت به لبنان حساسيت خاصى داشتند. اين حساسيت در ميان سخنان ايشان به خوبى نمايان است:
«ما لبنان را از خودمان مى‏دانيم. شيعيان لبنان و ايران و مسلمانان همه جا يكى هستند.» 1360/8/6
با اوج‏گيرى مقاومت در برابر تجاوزات رژيم صهيونيستى، امام خمينى(ره) در جلسه‏اى با حضور رهبران حزب‏اللَّه لبنان فرمودند: «جهاد حزب‏اللَّه لبنان،حجت را برهمه علما و مسلمانان جهان تمام كرد.»
در خردادماه سال 1361ه.ش (ژوئن 1982م) اسرائيل از حساسيت ايران نسبت به اوضاع و احوال لبنان و آن‏چه بر سر شيعيان آن سامان مى‏آمد، سوء استفاده كرد و براى نجات صدام از شكست حتمى پس از فتح خرمشهر به دست ايران، تهاجم خود به لبنان را شروع كرد.امام خمينى در اين رابطه فرموده‏اند: «]آمريكا [يك توطئه ديگرى عميق‏تر اجرا كرده است كه در اين توطئه، ماهم يك قدرى بازى خورديم و آن اين است كه يك نكته‏اى كه پيش ما خيلى بزرگ است و ما نسبت به آن حساسيت زياد داريم، آن غائله را پيش آورد تا اين‏كه ملت ما را از آن مطلبى كه در كشور خودش مى‏گذرد و از آن جنگى كه در كشور خودش مى‏گذرد، غافل كند. قضيه‏ى هجوم، اسرائيل به لبنان.
آمريكا مى‏دانست كه ما و ملت ما نسبت به لبنان حساسيت داريم و نسبت به اسرائيل هم از آن طرف حساسيت داريم. اين دام را آمريكا درست كرد يعنى آن نوكر خودش را فرستاد به اين‏كه حمله كند به لبنان و آن همه خسارات وارد كند و آن همه جنايات. و ما مى‏دانيم كه اگر ميليون‏ها جمعيت را از بين ببرند و يك مطلبى براى آمريكا حاصل بشود، و يك نفعى برسد، مى‏گويد همه بروند از بين. اين را ما از ابر قدرت‏ها شناخته‏ايم. آن‏ها در فكر اين نيستند كه در لبنان به زن و بچه مردم و به بلاد اين مستمندان و بيچارگان چه مى‏گذرد، آن‏ها دنبال اين هستند كه صدام را در اين طرف سرجاى خودش نگه دارند و ايران كه در نظر آن‏ها خيلى اهميتش بيشتر از لبنان و جاهاى ديگرى است، براى آن‏ها محفوظ بماند». 1361/3/29

بهانه سازى
اسرائيل كه از مدت‏ها پيش طرح تجاوز به جنوب لبنان را آماده كرده بود، براى هر چه بيش‏تر موجّه جلوه دادن عمليات خود، به دنبال بهانه‏هايى براى زمينه‏سازى اين حمله بود.
روز چهارشنبه 1361/2/1ه.ش )21 آوريل 1982 م)، در يك اقدام به ظاهر تلافى‏جويانه به خاطر كشته شدن يك افسر اسرائيلى بر اثر انفجار مين در جنوب لبنان، هواپيماهاى رژيم صهيونيستى، موضعى را در لبنان كه به عنوان پايگاه «سازمان آزاديبخش فلسطين» (ساف به رهبرى ياسر عرفات) تلقى مى‏كردند، هدف بمباران شديد قرار دادند كه در اين حادثه 23 فلسطينى كشته شدند.
چند روز بعد، يكشنبه 1361/2/19ه.ش )9 مه 1982 م)، متعاقب حمله به يك اتوبوس حامل صهيونيست‏ها در بيت المقدس، «مناخام‏بگين» نخست وزير اسرائيل، اعلام كرد كه: «موافقتنامه‏ى آتش بس با ساف‏را لغو شده مى‏دانم.»
بار ديگر هواپيماهاى اسرائيلى به نقطه‏اى در خاك لبنان كه ادعا مى‏شد دفتر ساف است حمله كردند. در اين حمله‏ى وحشيانه 12 نفر كشته و 56 نفر مجروح شدند. بنابر اظهارات منابع حاضر در محل حادثه، اكثر كشته شدگان به هيچ وجه با ساف ارتباط نداشته‏اند. در اين حمله، هيچ آسيبى به اعضا و كادر رهبرى ساف وارد نيامد؛ زيرا از چندى پيش، رهبران ساف در هيچ يك از دفاتر اين سازمان،بيش از 12 ساعت باقى نمى‏ماندند؛ به همين جهت نيز در حملات هوايى اسرائيل، بدون آن كه آسيبى به كادر رهبرى ساف برسد، بيش‏تر افراد غيرنظامى و مردم بى گناه كشته مى‏شدند؛ البته اسرائيل نيز به خوبى بر اين امر واقف بود؛ ولى هدف اصلى خود را كه فشار بر گروه‏هاى فلسطينى بود، مد نظر داشت.
ساف كه نمى‏توانست در قبال اين حمله بى تفاوت بماند، ناچار به جوابگويى برخاست و طى روزهاى بعد، حدود 100 موشك كاتيوشا به‏سوى شهرك‏هاى داخل اسرائيل شليك كرد. و اين بهانه‏اى شد كه ژنرال «رافائل ايتان» رئيس ستاد ارتش اسرائيل شش روز بعد، در روز شنبه 1361/2/25ه.ش )15مه 1982 م)، از استقرار نيروى 30 هزار نفرى‏اسرائيل در مرز لبنان خبر دهد.
تمام اين حوادث، نوعى پيش پرده براى آغاز نمايش اصلى محسوب مى‏شد كه از مدت‏ها قبل، همه به انتظارش نشسته بودند. چندى بعد هواپيماهاى جنگى اسرائيل بيروت را هدف بمباران قرار دادند. دو ساعت پيش از آن، كاتيوشاها و توپ‏هاى تحت امرِ ساف، بر روى شهرك صهيونيست نشين «الجليل» در جنوب مرز لبنان شليك كردند.در طى شب و روز بعد نيز دو طرف به مبادله‏ى آتش و گلوله پرداختند و اين درست همان چيزى بود كه اسرائيل مى‏خواست.

بهانه ‏ى اصلى
نيمه شب پنجشنبه 1361/3/13ه.ش )3 ژوئن1982م)، كابينه‏ى اسرائيل انگيزه‏ى لازم براى حمله به لبنان را به دست‏آورد:
يك فلسطينى به «شلوموآرگوف» سفير اسرائيل در انگليس در خارج از هتل «دور چِستر» لندن تيراندازى كرد كه گلوله‏اى به سر او اصابت نمود. آن گونه كه دستگاه‏هاى اطلاعاتى و امنيتى لندن اعلام كردند، اين فلسطينى و دو همدستش به گروه انشعابى «ابونَضال» (صبرى‏الَنبا) تعلق داشته‏اند. ابونضال، عضو پيشين ساف، از سوى دولت عراق پشتيبانى مى‏شد و با رهبرى «ياسر عرفات» بر ساف مخالف بود. از همان اولين ساعات، اين‏گونه به نظر مى‏رسيد كه اين ترور دقيقاً به خاطر ايجاد انگيزه‏اى براى حمله ارتش اسرائيل عليه نيروها و پايگاه‏هاى عرفات در لبنان طراحى شده است. نام ياسر عرفات و ديگر رهبران ساف همواره در ليست ترور گروه ابو نضال قرار داشت؛ اين در حالى بود كه روابط اين گروه با ساف به حدى خصمانه بود كه حكم قتل ابو نضال نيز از سوى عرفات صادر شده بود.
مناخام بگين نخست وزير رژيم صهيونيستى، به هيچ وجه اهميت نمى‏داد كه دقيقاً چه كسى و براى چه منظورى به آرگوف تيراندازى كرده است؛ به همين دليل صبح فرداى حادثه، كابينه‏ى اسرائيل جلسه‏اى اضطرارى تشكيل داد. على‏رغم غيبت «آرييل شارون» وزير جنگ به‏علت سفر محرمانه به كشور رومانى، نتيجه مذاكرات همانى بود كه از پيش تعيين شده بود. شب قبل، بگين به رافائل ايتان رئيس ستاد ارتش،دستور داده بود كه نيروى هوايى را براى حمله‏اى عظيم به هدف‏هاى فلسطينى گسيل دارد. جلسه‏ى كابينه‏ى رژيم صهيونيستى نيز با دستورى از پيش تعيين شده، آماده‏ى امضاى چشم بسته‏ى اين تصميم بود.
جلسه‏ى كابينه با توجيه گرى «اوراهام شالُم» رئيس واحد «شين بث» در سازمان موساد كه مسئوليت امنيت كاركنان اسرائيل در خارج را برعهده داشت، آغاز شد. وى گفت: «اين حمله احتمالاً كار گروه ابونضال است.»
به دنبال آن، «گيدئون ماهانايمى» مشاور نخست وزير در امورتروريسم مى‏خواست چگونگى و سابقه اين گروه را شرح دهد كه بگين،با عصبانيت سخنان او را قطع كرد و با خشونت گفت: «هيچ فرقى نمى‏كند، همه‏ى آن‏ها مربوط به ساف هستند.»
چند دقيقه پيش‏تر، ايتان نيز به هنگامى كه يك دستيار اطلاعاتى به او گفت كه احتمالاً اين حمله، كار گروه ضد عرفات است، وى نيز نظر بگين را ابراز داشت و گفت: «ابونضال يا ابوشميضال... ما بايستى به ساف ضربه وارد كنيم.»
پس از آن‏كه رؤساى سازمان‏هاى اطلاعاتى در برابر اظهارات و نظريات بگين و ايتان خاموش شدند، ايتان پيشنهاد كرد كه مقر ساف در بيروت بمباران شود. هم ايتان و هم «ساگوى» ارزيابى كردند كه احتمالاً ساف با گلوله باران روستاهاى مرزىِ شمال فلسطين، به پاسخگويى خواهد پرداخت. رئيس ستاد ارتش گفت كه چنان‏چه چنين شود، ارتش اسرائيل دست به انتقام‏جويى گسترده خواهد زد.

نقش عراق
حدود نه ماه بعد، دوشنبه 1361/12/16ه.ش )7 مارس 1983م)روزنامه‏ى «گارديَن» چاپ لندن، با درج مقاله‏اى با عنوان «عراق به تحريك‏كردن جنگ لبنان متهم شده است...» نوشت:
«سه نفر تروريستى كه با سازماندهى دولت عراق روز سوم ژوئن اقدام به‏ترور شلوموآرگوف، سفير اسرائيل در لندن كرده بودند، روز شنبه 1361/12/14ه.ش )5 مارس 1983 م) در دادگاهى در انگلستان، هر كدام به30 و 35 سال زندان محكوم شدند.»
بر اساس گزارش روزنامه گاردين: «دولت عراق قصد داشت تا تجاوز به لبنان را جلو بيندازد و به اين وسيله به تحريك اسرائيل بپردازد و به نام «وحدت اعراب در مقابل دولت صهيونيستى» بهانه‏اى جهت قطع جنگ با ايران قرار دهد...
گاردين همچنين تاكيد كرد: «نائوز روزان رئيس گروه تروريستى كه به سنگين‏ترين زندان يعنى 35سال محكوم شده است، سرهنگِ سازمان استخبارات (اطلاعات) عراق مى‏باشد. وى در اعترافات خود اظهار داشته است كه واحد تروريستى گروه ابونضال را كه مأموريت ترور سفير اسرائيل را بر عهده داشت، رهبرى مى‏كرده‏است و همواره مراقب اعمال گروه ابونضال بوده تا با خواسته‏ها و اهداف رژيم صدام همخوانى داشته باشد.»
«جورج بال» معاون اسبق وزارت خارجه آمريكا در اين باره مى‏نويسد:
«علت حادثه‏ى سفارت اسرائيل در لندن، هر چه كه بود، براى اسرائيل همان عامل تحريك‏آميز به شمار مى‏آمد؛ لذا به فاصله‏ى چند ساعت، هواپيماهاى اسرائيلى روستاهاى محل تجمع اعضاى ساف و مراكز آن‏ها را در نوار ساحلى لبنان هدف بمباران قرار دادند و آن‏گاه كه رهبران ساف ناچار و با اكراه در صدد جوابگويى برآمدند و آتش توپخانه خود را به طرف مرزهاى اسرائيل نشانه رفتند، ارتش اسرائيل نيز بلافاصله از فرصت استفاده كرد و با عبور از مرز، وارد خاك لبنان شده و رو به شمال به حركت درآمد.»

نجات عراق
رژيم صهيونيستى، زمان حمله به لبنان را با بسيارى از اتفاقات و حوادث بين‏المللى تنظيم كرد كه مهم‏ترينِ آن، حمله سراسرى ايران در جبهه‏هاى نبرد با عراق و آزاد سازى منطقه‏اى وسيع از جمله شهر خرمشهر بود. فتح خرمشهر كه هراس دشمنان را از تهاجم ايران به شهر بصره‏ى عراق دو چندان كرده بود، بزرگ‏ترين خطر براى اسرائيل به شمار مى‏آمد. پيروزى ايران در جنگ آن‏چنان اهميت داشت كه در ارديبهشت سال 1361ه.ش(مه 1982م) آن‏گاه كه رزمندگان اسلام در حال آزادسازى اراضى اشغال شده‏ى استان خوزستان بودند، «الكساندرهيگ» وزير جنگ آمريكا به وزراى عضو پيمان نظامى «ناتو» گفت: «پيروزى‏هاى ايران، منافع آمريكا را به خطر انداخته است.»
كاسپار و اينبرگر» نيز گفت: «پيروزى ايران در جنگ ايران و عراق، به نفع آمريكا نخواهد بود.»
بعدها «تزيا بارام» كارشناس اسرائيلى درباره‏ى اثرات پيروزى ايران در جنگ با عراق، بر اسرائيل و آمريكا، گفت: «اگر عراق سقوط كند و ]امام [خمينى بغداد را فتح كند، بايد گفت: واى بر اسرائيل، واى بر آمريكا.»
«جورج شولتز» وزير خارجه آمريكا نيز چندى بعد، در سخنرانى خود در جمع صهيونيست‏هاى آمريكا گفت: «خطر در خليج فارس يك خطر واقعى است. اگر خمينيسم در منطقه پيشرفت كند، منافع استراتژيك آمريكا آسيب خواهد ديد و بديهى است كه منافع اسرائيل نيز ضربه خواهد خورد.»
درست در روزهايى كه مردم ايران، پيروزى عظيم رزمندگان اسلام و فتح خرمشهر را جشن گرفته بودند و حكومت صدام در هراس از تهاجم ايران به بصره و به دنبال آن شكست كامل در جنگ به سر مى‏برد،سردمداران رژيم صهيونيستى براى اين‏كه از قدرتمند شدن بزرگ‏ترين دشمن خود در منطقه ايران جلوگيرى كنند، به چاره انديشى پرداختند.
دوازده روز پس از آزادى خرمشهر، نيروهاى اسرائيلى به خاك لبنان تجاوز كردند؛ صدام نيز براى بهره بردارى از اين حمله، بلافاصله اعلام كرد: «نيروهاى عراق از خاك ايران عقب نشينى مى‏كنند تا با خطر صهيونيسم به مقابله برخيزند.»
اين تبليغات، هم بر شكست مفتضحانه او در خرمشهر سرپوش مى‏گذاشت و هم ديگر كشورهاى عربى را براى رهايى از مشكل ايران به يارى مى‏طلبيد؛ چرا كه از همان روز دستگاه‏هاى تبليغاتى صدام مدعى شدند كه ايران سدِّ راه مبارزه اعراب با يهوديان است.
سردمداران اسرائيل و عراق به خوبى مى‏دانستند كه نظام انقلابى ايران، نسبت به وضعيت شيعيان لبنان حساسيت خاصى دارد و تهاجم اسرائيل به لبنان مى‏تواند ايران را از ادامه‏ى حملاتش در جبهه‏ها باز دارد؛ و اين گونه نيز شد.
جمهورى اسلامى ايران در اقدامى شتابزده، فاتحان خرمشهر را به سوريه و لبنان اعزام نمود و اعلام كرد كه حاضر است دوشادوش مبارزان اين كشورها، عليه اسرائيل بجنگد. پس از مدتى كه فرماندهان نظامى ايران خدمت حضرت امام خمينى (ره) رسيدند، ايشان پس از استماع گزارش‏هاى آنان، با تندى اعلام كرد كه نيروهاى اعزامى به لبنان سريع به ايران بازگردانده شوند. امام اين مسئله را گوشزد كرد كه اين توطئه‏اى صهيونيستى - بعثى براى متفرق ساختن نيروهاى رزمى و نجات عراق از حملات ايران بود و بايد به سرعت جلويش گرفته شود.
در طى اين مدت، به ظاهر اسرائيل و عراق به اهداف اوليه خود نائل شدند. اسرائيل وحشيانه تا بيروت پيش‏روى كرد و به قتل و غارت شيعيان و فلسطينيان پرداخت. عراق نيز از فرصت پيش آمده و ركود جبهه‏هاى نبرد بهترين بهره را برد و با استفاده از كارشناسان نظامى شرقى و غربى،ديوار دفاعى عظيم، دژهاى متعدد و موانع مختلف در منطقه شلمچه و در مسير بصره ايجاد كرد. كه با اين تلاش‏ها، عمليات رمضان از جانب ايران را كه در تير ماه سال 1361ه.ش (ژوئيه 1982م) يك ماه پس از آزادى خرمشهر در منطقه شلمچه انجام شد با شكست مواجه كرد؛ چرا كه رزمندگان اسلام با موانعى رو به رو شدند كه طى يك ماه گذشته و با سرعت تمام احداث شده بود و اين برترين سودى بود كه در اثر حمله‏ى اسرائيل به لبنان،نصيب رژيم بعثىِ صدام شد.

تقارن زمانى
حمله‏ى اسرائيل به لبنان، مقارن بود با حضور رونالدريگان رئيس‏جمهورى آمريكا و وزير خارجه‏اش در «وِرساى» براى شركت در كنفرانس سران غرب. «جورج بال» درباره‏ى همزمانى حمله‏ى اسرائيل باحوادث جارى بين‏المللى مى‏نويسد:
«دولت اسرائيل، زمان اجراى نقشه‏ى حمله به لبنان را به گونه‏اى تنظيم كرده بود كه به خاطر همزمانى با بعضى رويدادهاى خبرساز دنيا، بتوانند محافل سياسى جهان را مطابق معمول غافلگير كنند و اين كارى بود كه در اكثر موارد هنگام تصميم‏گيرى براى عمليات گوناگون، مد نظر اسرائيل قرار داشته است.
حمله‏ى اسرائيل به صحراى سينا و كانال سوئِز در 1335/8/9ه.ش )31اكتبر 1956 م)، درست موقعى صورت گرفت كه فكر و ذهن دولتمردان جهان به مسئله سركوب قيام مجارستان توسط شوروى، و نيز انتخابات رياست جمهورى آمريكا در 1335/8/15ه.ش )6 نوامبر 1956م) بود.
در روز 1360/9/23ه.ش )14 دسامبر 1981م) نيز هنگامى مسئله الحاق بلندى‏هاى جولان به اسرائيل اعلام شد كه جهانيان صرفاً به مسئله‏ى استقرار حكومت نظامى در لهستان و بازداشت رهبران «جنبش همبستگى» در آن كشور، توجه داشتند.
زمان حمله به لبنان را هم اسرائيلى‏ها به صورتى طراحى كرده بودند كه با بحران جزاير «فالكلَند» (مالويناس) و حضور ريگان و الكساندر هِيگ در كنفرانس كشورهاى صنعتى جهان در ورساى فرانسه منطبق شد.»

چراغ سبز آمريكا
از همان آغاز، در ماجراجويى بزرگ و تجاوزگرانه‏ى اسرائيل نسبت به لبنان، آمريكا نقشى فعال بر عهده داشت. معروف است كه ژنرال «الكساندر هيگ» وزير جنگ آمريكا به اسرائيلى‏ها «چراغ سبز» حمله به لبنان را نشان داد؛ و اين به خودى خود به مفهوم شركت آمريكا در تجاوز به لبنان است. هيگ و طرفداران او در دولت آمريكا، مى‏خواستند كه اسرائيل دست به يك حمله‏ى همه جانبه به لبنان بزند؛ مقاومت فلسطينى‏ها را كاملاً نابود كند و بعد، آتش‏بس اعلام شود و به دنبال آن، نيروهاى سوريه نيز از لبنان عقب‏نشينى كنند.
جورج بال درباره‏ى هماهنگى اسرائيل با آمريكا براى اعمال تجاوزگرانه‏اش، مى‏نويسد:
«حمله‏ى اسرائيل به لبنان، براى آمريكا به هيچ وجه غير منتظره نبود؛ چون از مدتى قبل اسرائيل به انحاء گوناگون، آمريكا را از نيّت خود آگاه ساخته و از واكنش مساعد واشنگتن نسبت به اين حمله نيز به خوبى اطلاع داشت؛ به طور مثال در مهر ماه سال 1360ه.ش (اكتبر 1981م)، هنگام شركت در مراسم تشييع جنازه‏ى «انورسادات» ]رئيس جمهورى مصر كه به دليل سازش با اسرائيل به دست انقلابيون اين كشور كشته شد [در قاهره، ضمن ملاقاتى كه بين هيگ و بگين صورت گرفت، بگين هدف خود را در مورد حمله به لبنان، به اطلاع هيگ رساند و هيگ در كتاب خاطراتش (چاپ نيويورك 1363 ه.ش 1984م) با اشاره به گفته‏ى بگين، ضمن يادداشت‏هاى روزانه‏اش نوشته است: «اسرائيل نقشه‏هايى را براى حمله به لبنان آماده كرده؛ ولى به نظر مى‏رسد كه قصد ندارد در اين عمليات، با سوريه برخوردى داشته باشد.»
جورج بال، درباره‏ى تسليم پذيرى آمريكا در قبال اسرائيل مى‏نويسد:
«در ماجراى لبنان، سستى و تسليم پذيرى آمريكا در مقابل اسرائيل به‏قدرى نمايان بود كه شايد در تاريخ نمونه‏اى شبيه به آن به صورت امر و نهى يك كشور كوچك به يك قدرت بزرگ، هرگز نتوان سراغ كرد؛ و تازه اين در حالى است كه اسرائيل عملاً تحت قيموميت آمريكا قرار دارد و از نظر اقتصادى، مالى و نظامى آن‏چنان نيازمند و وابسته به آمريكاست كه نمى‏توان برايش نظيرى در ميان ساير كشورها يافت؛ اما على‏رغم اين وضع، آمريكا غالب اوقات، در عوضِ تحكّم به اسرائيل، ترجيح مى‏دهد در مقابل حكومت آن كشور حالت التماس‏آميز و تسليم‏طلبانه به خود بگيرد.»

هماهنگى با مسيحيان
اسرائيل براى سركوب فلسطينيان و مقابله با هر گونه مقاومت احتمالى كه در برابر خود مى‏ديد، نياز داشت كه با فالانژيست‏هاى لبنان نيز هماهنگى‏هاى لازم را به عمل آورد. طى ماه‏هاى منتهى به زمان حمله‏ى سراسرى، سردمداران نظامى رژيم صهيونيستى، سفرهايى به لبنان داشتند؛ از جمله ژنرال «رافائل ايتان» رئيس ستاد ارتش اسرائيل چندبار به لبنان رفته بود تا از نزديك نسبت به برخى اطلاعات داده شده توسط ژنرال شارون، مطمئن شود و بر چند مورد نيز شخصاً نظارت كند.
روز 1360/10/22ه.ش )12ژانويه1982 م) ژنرال آرييِل شارون، خود شخصاً به لبنان رفت تا تصميم اسرائيل مبنى بر حمله به لبنان را به‏اطلاع «بَشير جُميِّل» از سران «حزب فالانژيست» (كَتائِب) برساند و در اين مورد از آن‏ها تقاضاى همراهى كند.
شب قبل از حمله‏ى سراسرى، شنبه 1361/3/15ه.ش)5 ژوئن1982 م) بشير جميل، با شتاب براى ديدار با رافائل ايتان فراخوانده شد و در جريان عمليات قرار گرفت. رئيس ستاد ارتش اسرائيل، از فالانژيست‏ها خواست كه در طول «خط سبز» كه غرب مسلمان‏نشين بيروت را از شرق مسيحى نشين آن جدا مى‏كرد، اجراى آتش كنند و اجازه خواستند كه گروه‏هاى رزمى اسرائيلى در بندر «جونيِه» در شمال منطقه‏ى مسيحى‏نشين بيروت كه تحت نظر فالانژها بود، پياده شوند.

آغاز تجاوز
در شامگاه 14 و 15 خرداد (چهارم و پنجم ژوئن) هواپيماهاى جنگى اسرائيل، محله‏هاى مسلمان نشين غرب بيروت و شهرهاى «صيدا» ، «صور» و «نبطيه» در جنوب لبنان را بمباران كردند.
شنبه شب 1361/3/15ه.ش )5 ژوئن 1982 م) كابينه‏ى اسرائيل، در خانه‏ى مناخام بگين در بيت المقدس، بار ديگر تشكيل جلسه داد. نخست‏وزير، از وزيران خواست كه حمله و پيش‏روى تا عمق 45 كيلومترى را در جنوب لبنان تاييد كنند تا توپ‏ها و موشك‏اندازهايى كه شهرك الَجَليل را در تيررس داشتند، نابود سازند.
سرانجام فرمان حمله سراسرى صادر شد. بامداد روز يكشنبه 1361/3/16ه.ش )6ژوئن 1982 م) نيروى زمينى اسرائيل، با 60 هزار سرباز و 600 دستگاه تانك و با حمايت و پوشش انبوه هوايى و بمباران هواپيماها، وارد خاك لبنان شد و نيروى دريايى نيز، نيروهاى ويژه‏ى خود را در سواحل لبنان پياده كرد.
نيروهاى هلى بُرن (انتقال به وسيله هلى‏كوپتر) و نيروى دريايى اسراييل، آن‏گونه كه استراتژى مزبور تعيين كرده بود، نمى‏توانستند در پشت خط دشمن، نزديك بيروت، يا در امتداد شاهراه بيروت - دمشق، به منظور به‏دام انداختن يگان‏هاى ساف و ارتش سوريه، در جنوب بيروت و دره‏ى بقاع پياده شوند.
طرح آن بود كه نيروهاى اسرائيلى، در چهار ستون به سوى شمال پيش‏روى كنند:
ستون غربى (شامل يك لشكر) به فرماندهى ژنرال «اسحاق موردِخاى» در امتداد جاده‏ى ساحلى و از راه تمركزگاه‏هاى عمده‏ى فلسطينى در اطراف صور و صيدا و به سوى «دامور» و بيروت، پيش‏روى كنند.
ستون مركزى (شامل يك لشكر) به فرماندهى ژنرال «اِويگدوركالاهانى» از راه رشته كوه‏هاى مشرف بر جاده‏ى ساحلى و به سوى صيدا و در رأس‏تاى شمال به حركت درآيد.
دومين ستون مركزى (شامل يك لشكر) به فرماندهى ژنرال «مناهم اينان»، نخست همان راه كالاهانى را پيموده، سپس از راه كوهستان «شوف» به سوى جاده‏ى بيروت - دمشق رود.
ستون شرقى (شامل دو لشكر) به فرماندهى ژنرال «اِويگدوربِن‏گال» به سوى «حاصِبيّه» و «راشيااَلفَخر» حركت كرده، سپس خود را به شمال و محل اصلى تمركز نيروهاى سوريه در «بِقاع شرقى» برساند.
پنجم، ستون دريايى به فرماندهى ژنرال «آموس يارون» در مصب‏رود «اولى» در شمال صيدا پياده شوند.
متجاوزين، در جبهه‏ى غربى خود، با يك ارتش مردمى شامل شش‏هزار رزمنده‏ى ساف، در قالب از دو تيپ و چند گردان مستقل، رو به رو شدند. گذشته از اين، يك لشكر سورى در بقاع و يك تيپ سورى نيز در بيروت مستقر بود. در پايان نخستين هفته‏ى جنگ، سوريه دومين لشكر خود را به‏دره‏ى بقاع گسيل داشت.
فلسطينيانِ مستقر در كرانه‏ى درياى مديترانه و تپه‏هاى شرقى، بادسته‏بندى‏هاى بزرگ سازمان يافته دست به جنگ نزدند؛ ولى مقاومت دليرانه و غير منتظره‏اى از خود نشان داده و تا هفتاد و دو ساعت جلوى پيش‏روى لشكريانِ كاملاً برترِ اسرائيل را گرفتند. اسرائيلى‏ها به ويژه در اردوگاه‏هاى آوارگان فلسطينى (رَشيديه، اَلبَص و عِين‏الحَلوه) در اطراف صور و صيدا و در خود صيدا، با مقاومت سختى روبه رو شدند. تماس ميان لشكر موردخاى با مردان قورباغه‏اى (غواصان) يارون در دامور ومصب رودخانه‏ى اولى در نزديكى صيدا، در 19 خرداد (نهم ژوئن)دستياب شد. در اين روز، درگيرى ميان پيشقراولان اسرائيلى و سورى در شرق لبنان روى داد.
روز دوشنبه 17 خرداد (هفتم ژوئن)، ارتش اسرائيل شمارى از نيروهاى سوريه را كشته و نيروى هوايى آن، دو ايستگاه رادارِ سوريه را نابود كرد. در هجدهم خرداد ماه (هشتم ژوئن) تانك‏هاى اينان، در غربى‏ترين موضع سوريه در اطراف «جِزّين»، با سورى‏ها درگير شده، اين شهر را به تصرف در آوردند و سپس متوجه نيروهاى سوريه در «عِين‏الزَحلِه» در شمال شدند. سورى‏ها تصميم گرفتند كه با پيش‏روىِ اينان به سوى شاهراه بيروت - دمشق به مبارزه برخيزند. در يك نبرد سنگين در گذرگاه كوهستان، تكاوران و نيروهاى تانك سورى، با موفقيت جلوى پيشرفت اسرائيل را گرفتند و اينان مطمئن شد كه پيش از اجراى آتش‏بس در ظهر روز جمعه 21 خرداد (يازدهم ژوئن)، نمى‏تواند به شاهراه بيروت - دمشق برسد.
در همين حال، سه دستور اساسى براى تبديل نبرد نفوذى تا عمق چهل كيلومترى، به يك جنگ تمام عيار، از سوى شارون صادر شد؛ يك دستور به يارون براى پيشروى به سوى بيروت؛ يك دستور به فرمانده نيروى هوايى اسرائيل (ديويد ايوِرى) براى نابود كردن بيست و چنددستگاه موشك انداز ضد هوايى سوريه در دره‏ى بقاع و يك دستور به‏بن‏گال براى حركت به سوى شمال و حاصبيه در دره‏ى بقاع به منظور نابود كردن لشكر يكم سوريه.
عمليات عليه موشك‏هاى سورى، در ساعت 2 بعد از ظهر چهارشنبه19 خرداد ماه (نهم ژوئن) با تركيبى از حمله‏ى هوايى، پرتاب موشك‏هاى زمين به زمين و توپخانه‏ى دوربرد، آغاز شد. همه چيز در ساعت 16/15 دقيقه پايان يافت. در اين حملات، هفده دستگاه موشك انداز ضد هوايى سوريه نابود شد. سورى‏ها براى حفاظت از دستگاه‏هاى موشك ضدهوايى، هواپيماهاى بازدارنده‏ى خود را گسيل داشتند كه در نتيجه بيست و نه هواپيما از دست دادند. روزهاى بعد، سورى‏ها پنجاه هواپيماى ديگر را نيز از دست دادند.
نيروهاى بن گال، در بعد از ظهر چهارشنبه 19 خرداد (نهم ژوئن)رهسپار دره‏ى بقاع شدند. هدف اين نيرو كه هرگز موفق نشد آن بود كه شاهراه بيروت دمشق را در جنوب شرقى «اُشتورِه» قطع كند. عدم تحرك، موانع فنّى از جمله كمبود سوخت، ازدحام ترافيك و مقاومت سرسختانه، به ويژه در اطراف منطقه‏ى «سلطان ايّوب» از سوى لشكر يكم سوريه، جلوى پيش‏روى نيروهاى بسيار برترِ بن‏گال را براى دستيابى به شاهراه مزبور، پيش از اعلام آتش‏بس گرفت.
در همين حال چتربازان ژنرال يارون، به زودى به لشكريان كالاهانى پيوسته، از راه دامور آغاز به پيش‏روى به سوى بيروت كردند. يك افسر رابط فالانژ، در بامداد جمعه 21 خرداد (يازدهم ژوئن) در جنوب پايتخت لبنان به نيروهاى اسرائيلى پيوست. چتربازان يارون، ضمن درگيرى باساف و سربازانى از تيپ هشتاد و پنجم سوريه، به كندى راه خود را به‏سوى ارتفاعات شرقى جاده صيدا بيروت ادامه داده، در ساعت يك بعد از ظهر يكشنبه 23 خرداد (سيزدهم ژوئن) در خارج از «بَعَبدا» به نيروهاى فالانژ پيوستند.
سرانجام شاهراه بيروت - دمشق قطع شد و ديدارى نشاطانگيز! ميان «بشير» و «پيرِ جُمَيِّل» با ژنرال‏هاى ارتش اسرائيل صورت گرفت. ارتش اسرائيل به حومه‏ى بيروت رسيد؛ ولى خود شهر، از سوى حدود ده هزار رزمنده‏ى ساف، شبه نظاميان مسلمان از گروه‏هاى مختلف و باقيمانده‏ى تيپ‏سورى محافظت مى‏شد. رسيدن ارتش اسرائيل به دروازه‏هاى بيروت، تبديل به محاصره‏ى آن شهر شد. اسرائيل از فلسطينى‏ها و سورى‏ها خواست كه بيروت را ترك كنند؛ ولى با مقاومت آن‏ها مواجه شد.
سرانجام ژنرال «آرييل شارون» با تانك‏هايش به بيروت رسيد و وارد دفتر كار فرمانده‏ى ژندارمرى (اَلدَرَك) لبنان در سراى قديمى واقع در نزديكى كاخ رياست جمهورى، در «بعبدا» پايتخت قديمى جبل لبنان در حومه‏ى بيروت شد. وقتى مسئولان كاخ، صداى تانك‏هاى اسرائيلى را شنيدند و مشاهده كردند كه آن‏ها به طرف كاخ در حركت هستند، ترسيدند كه ژنرال شارون براى گرفتن عكس يادگارى در كاخ، وارد آن‏جا شود! با نزديك شدن تانك‏ها به كاخ، يكى از اعضاى هيئت نمايندگى آمريكا كه در كاخ مشغول مذاكره با «اِلياس سِركيس» رئيس‏جمهورى و تعدادى از مسئولان لبنانى بود، از كاخ خارج شد. به دنبال او،سفير آمريكا نيز براى جلوگيرى از بروز يك بحران فاجعه‏آميز سياسى يانظامى، از كاخ بيرون رفت. جالب آن بود كه وقتى به فرمانده اسرائيلى گفته شد: «اگر نيروهايت را از اطراف كاخ عقب نكشى، گارد رياست جمهورى لبنان به سوى آن‏ها تيراندازى خواهد كرد.»
او اظهار تعجب كرد و گفت: «هدفِ نيروهاى ما، لبنانى‏ها نيستند.»

جنايت در بيروت
با رسيدن يگان‏هاى رزمى اسرائيل به بيروت، رزمندگان فلسطينى ونيروهاى مقاومت لبنانى كه در شهر مستقر بودند، به نبرد در برابر صهيونيست‏ها پرداختند. اسرائيل در برابر اين مقاومت، وحشيانه دست به بمباران بيروت زد كه طى آن بيش از ده هزار نفر از مردم لبنان كه تعداد قابل توجهى از آنان را زنان و كودكان و مردم غيرنظامى تشكيل مى‏دادند كشته و بيش از يك‏صد هزار نفر ديگر زخمى شدند.
دو خبرنگار اسرائيلى «شيف» و «بارى»، در كتاب خود «جنگ اسرائيل در لبنان»، از پنجشنبه 1361/5/21ه.ش )12 اوت 1982 م)، به‏عنوان «پنجشنبه سياه» نام برده و درباره‏ى فجايع آن روز نوشته‏اند:
«پنجشنبه‏ى سياه» حكم يك كابوس را داشت. در اين روز كه حمله‏ى هواپيماها از سپيده دم آغاز شد و يازده ساعت تمام ادامه يافت، به قدرى بمب بر غرب بيروت ريخته شد كه در مقايسه، حتى از سدّ آتش توپخانه هم‏فراتر مى‏رفت و تلفات آن نيز طبق آمار غير رسمى به 300 كشته رسيد؛ اما درباره‏ى اين‏كه چه عاملى پنجشنبه سياه را، با آن همه ابعاد وحشتناك به وجود آورد، بايد گفت اين فاجعه به خاطر طغيان احساسات درنده خويى رخ داد و علتى هم نداشت جز تضاد شديد بين روند آرام مذاكرات و حملات وحشيانه‏اى كه قبل از آن به شهر بيروت صورت گرفته بود. تأثير اين بمباران به حدى بود كه همسرِ «شفيق وزان» نخست وزير لبنان، براى اعتراض به آن، دست به اعتصاب غذا زد و نيز چند تن از سران مسلمانان در غرب بيروت، با وضعى دلخراش به‏سفارت آمريكا تلفن كردند و از آن‏ها براى جلوگيرى از بمباران ويرانگر و بى‏هدف شهر، كمك خواستند.»
طى دو ماه محاصره، نيروهاى اسرائيلى در حالى كه منطقه‏ى مسلمان‏نشين غرب بيروت را گلوله باران و بمباران مى‏كردند، آب و برق را نيز برروى مردم اين بخش از شهر قطع كردند.××× 1 بخش مسيحى‏نشين بيروت‏شرقى كه تحت سلطه فالانژيست‏ها متحدين اسرائيل بود، به هيچ وجه نه بمباران مى‏شد، نه با مشكلاتى از اين نوع مواجه بود. ××× و با حمله‏هاى زمينى كوتاه و سريع، استحكامات فلسطينى‏ها را از ميان بر مى‏داشتند.يك رشته بمب‏گذارى‏هاى انفجارى كشنده نيز كه توسط عوامل اسرائيل در اتومبيل‏ها جاسازى شده بودند، روحيه‏ى مردم را در شهر محاصره شده‏پايين آوردند.
جورج بال، درباره‏ى جنايات اسرائيل در بيروت مى‏نويسد:
«شارون، براى حفظ جان افرادش، از ورود به شهر بيروت و درگيرى بامردم خوددارى كرد؛ ولى به جاى نقشه‏اى كه از قبل براى اشغال بيروت و كشتن افراد مورد نظر داشت، رو به سوى تاكتيك جديد آورد كه اين، چيزى نبود جز به كارگيرى اسلحه‏هاى مرگبار آمريكايى براى بمباران مناطق پرجمعيت غرب بيروت از طريق هوا و دريا به مدت 9 هفته تمام؛ و طى اين دوره كه هزاران بمب به همراه 60 هزار گلوله توپ بر بيروت فرو ريخته شد، با وجود كثرت عظيم تلفات در ميان مردم معمولى ساكن بيروت، باز هم شارون نتوانست آن تعداد از چريك‏هاى فلسطينى را كه در نظر داشت، به قتل برساند.»
آثار اين اقدام چنان بود كه جهانيان را اصولاً در مورد انسانيت جامعه‏ى‏اسرائيل دچار ترديد كرد. شوراى امنيت سازمان ملل روز يكشنبه 1361/5/10ه.ش )1 اوت 1982 م)، با صدور قطعنامه‏اى، به اتفاق آراء خواستار بر قرارى آتش بس فورى در بيروت شد كه همراه آن، هيئتى از ناظران سازمان ملل را براى كنترل آتش بس به منطقه اعزام داشت.
شايد هيچ كس نتواند رقمى را كه حتى نزديك به واقعيت هم باشد، در مورد تلفات وارده به افراد غير نظامى در لبنان، به خاطر حملات نيروهاى اسرائيلى ذكر كند. آمار رسمى دولت لبنان نيز كه براساس گزارش‏هاى پليس تنظيم شده، تنها به تعداد تلفاتى اشاره دارد كه در بيمارستان‏ها، درمانگاه‏ها و مراكز دفاع غير نظامى، شمارش شده است.
روزنامه‏ى «كِريستيَن ساينس مانيتور» در مورخ 1361/9/30ه.ش)21 دسامبر 1982 م) آمار تلفات را به نقل از گزارش پليس لبنان چاپ كرد. براساس اين گزارش در فاصله‏ى 88 روزه، از 14 خرداد (چهارم ژوئن) كه اسرائيل وارد خاك لبنان شد، تا 9 شهريور )31 اوت) كه خروج فلسطينى‏ها از بيروت به پايان رسيد، تعداد 19085 نفر كشته و 30302 نفر مجروح در لبنان به جا ماندند.
آمار تلفات، تنها در بيروت به 6775 نفر كشته رسيد كه طبق گزارش پليس لبنان، 84( آن‏ها را افراد غير نظامى تشكيل مى‏دادند؛ ولى در جنوب لبنان كه اسرائيلى‏ها توانستند طى دو هفته اين منطقه را كاملاً به تصرف خود درآورند فقط 20( مقتولين از مردم غير نظامى و بقيه همگى فلسطينى و يا از نيروهاى مسلح سورى و لبنان بودند. اگر تعداد ثبت شده‏ى 328 نفر كشته و991 مفقودالاثر حادثه قتل عام صَبرا و شَتيلا نيز به آمار افزوده شود، ابعاد خون‏ريزى و ويرانىِ حاصل از تهاجم اسرائيل به لبنان بسيار وحشتناك‏تر از حد تصور خواهد بود.
گر چه اسرائيل هم به نوبه خود آمار تلفات وارده به لبنان را ارائه داده، ولى اين ارقام به گونه‏اى است كه مورد تمسخر خبر نگاران و مأموران امداد قرار گرفته؛ زيرا به گفته‏ى اسرائيلى‏ها، در جريان بمباران و اشغال بيروت، فقط 930نفر كشته شده‏اند كه از اين تعداد 340 نفر غير نظامى و 400 نفر فلسطينى بوده‏اند! ولى معلوم نيست به چه علت در همان زمان، ليستى كه در دفتر سخنگوى ارتش اسرائيل در خارج بيروت نصب شده بود، رقم 12000 نفر را به عنوان تلفات وارده به غير نظاميان لبنانى، چريك‏هاى فلسطينى و سربازان سورى نشان مى‏داد.
بنابر اعلاميه‏ى ارتش اسرائيل، در فاصله 14خرداد تا28آبان1361ه.ش)4 ژوئن تا 19 نوامبر 1982 م)، خود آن‏ها بيش از 446 كشته و 3383 نفر مجروح نداشته‏اند.
«جيمى كارتِر» رئيس جمهورى اسبق آمريكا در كتاب خود با نام «خونِ ابراهيم»، درباره‏ى تلفات ناشى از حمله‏ى اسرائيل به لبنان مى‏نويسد:
«خبرهاى واصله حاكى از اين بود كه در اين جنگ هزاران نفر كشته و ده‏ها هزار نفر نيز بى‏خانمان و آواره شدند. براساس آمارهاى ديگر، تعداد كشته‏شدگان در جنوب لبنان، به ده تا بيست هزار نفر و تعداد آوارگان نيز به صدهاهزار نفر بالغ شد.»
تهاجم و ويرانگرى اسرائيل آن‏قدر سريع بود كه روزنامه نگاران و عكاسان توانستند ويرانه‏هاى روستاها و شهرهاى خراب شده را در حالى كه هنوز دود از آن‏ها بلند بود، تماشا كنند. آن‏ها همچنين جنازه‏هاى كشتگان را در حالى كه از ميان آوارها بيرون كشيده مى‏شدند، مشاهده كردند.

پشتيبانى آمريكا
آمريكا همواره به عنوان پشتيبان اصلى اسرائيل در جناياتش محسوب مى‏شود. سلاح و تجهيزات آمريكايى، در حمله به لبنان نقش اصلى را ايفا نمود و همچنين حمايت‏هاى مالى اين كشور از متجاوزين صهيونيست، بيش از پيش آنان را در رسيدن اهداف شومشان يارى كرد.
آمريكا در فاصله 28 سال از 1325 تا 1353ه.ش)1946 تا1974م) بالغ بر 5/4 ميليارد دلار كمك نظامى و اقتصادى در اختيار رژيم صهيونيستى قرار داد؛ ولى بعدها فقط در فاصله 6 سال از 1354 تا1360ه.ش )1975 تا 1981 م) درست قبل از تهاجم سراسرى اسرائيل به خاك لبنان، بالغ بر 16 ميليارد دلار به اسرائيل پرداخت.××× 1 نقل از گزارش‏هاى رسمى سازمان بودجه ايالات متحده‏ى آمريكا در سال 1361ه.ش )1982م ص 18 تا 28(. ×××
اسرائيل همواره به عنوان باج‏گيرى از سردمداران آمريكا، براى هرگونه تغيير و تحول در برنامه‏هايش، از اين كشور مبالغ هنگفت نقدى و كمك‏هاى نظامى اخذ مى‏كرد. هنگامى كه اسرائيل طبق قرارداد «كمپ‏ديويد» كار تخليه‏ى صحراى سينا را در روز يكشنبه 1361/2/5 ه.ش)25آوريل 1982م) به پايان رساند، كميته‏ى امور خارجى سناى آمريكا،بلافاصله تصويب كرد كه ميزان كمك بلا عوض آمريكا به اسرائيل، تامبلغ 350 ميليون دلار در سال افزايش يابد.
يكى از نويسندگان منتقد روزنامه معروف «كريستين ساينس مانيتور»، درباره‏ى كمك آمريكا به اسرائيل مى‏نويسد:
«ماليات دهنده‏ى آمريكايى در واقع براى بالا رفتن سطح زندگى در اسرائيل و جنگ‏ها و تهاجمات و شهرك‏هايش كه در سرزمين‏هاى اشغالى ساخته مى‏شوند،ماليات مى‏پردازد.»
مناخام بگين نخست وزير رژيم صهيونيستى كه از تجاوز به خاك لبنان و سركوب فلسطينيان سرمست شده بود، روز دو شنبه1361/6/29 ه.ش )20 سپتامبر 1982 م) مغرورانه درباره‏ى جنگ لبنان گفت: «ثابت شد كه جهان عرب نمى‏تواند در برابر اسرائيل حتى يك انگشت بلند كند. در جريان حمله به لبنان، همه كشورهاى عربى هيچ چاره‏اى نداشتند جز اين‏كه تروريست‏هاى فلسطينى را به عنوان آوارگان بپذيرند كه جايى جز اردوگاه‏هايى محصور و جدا افتاده ندارند. سوريه نيز سر جايش نشانده شد و ديگر جرأت ندارد پا را از گليم خودش فراتر نهد. همين اتحاد شوروى در موضعى ضعيف قرار گرفت و نيروهاى مسلح فلسطينى‏ها نابود شد و هيبت نفوذشان از بين رفت؛ چنان‏كه برترى سلاح آمريكايى نيز به اثبات رسيد و احتمال عقد معاهده صلح با يك كشور عرب ديگر (لبنان) افزايش يافت و در تمامى جبهه‏هاى عربى، آرامش حكم‏فرما شد و ديگر هيچ‏كس جرأت نخواهد داشت كه نگاه چپ به اسرائيل بيندازد و براى ضربه‏زدن، حتى به ما نزديك‏شود. به اين ترتيب همه در موقعيتى قرار گرفته‏اند كه گويى قرارداد عدم تجاوز به اسرائيل را امضا كرده‏اند. نتيجه‏ى ديگر جنگ لبنان اين بود كه موازنه‏ى نيروها ميان مسلمانان و مسيحيان اين كشور تغيير يافت.»

كشتار با سلاح آمريكا
جورج بال، پيرامون استفاده‏ى اسرائيل از تسليحات، تجهيزات، بمب‏ها و هواپيماهاى آمريكايى در تجاوز به لبنان، نوشته است:
«اسرائيل در لبنان چند نوع بمب خوشه‏اى به كاربرد كه يك نوعش به‏شكل قوطى حاوى صدها گلوله‏ى منفجر شونده بود و ديگرى، مجموعه‏اى از بمب‏هاى كوچك به شكل پيكان در خود داشت كه تعداد آن‏ها در يك بمب خوشه‏اى، گاه به 700 عدد مى‏رسيد و يك چنين بمبى در عين حال كه قدرت تخريب محوطه‏اى را به وسعت ميدان فوتبال دارد، مى‏تواند هر انسانى را نيز كه از بدشانسى در محدوده‏ى عملش قرار گرفته، در جا تكه‏تكه كند.
در توافقنامه‏ى اسرائيل و آمريكا كه در تاريخ 1355/9/25ه.ش )16دسامبر 1976 م) به امضاء رسيد، اسرائيل تعهد كرد تا از اين بمب‏ها فقط به شرطى استفاده كند كه حداقل از سوى دو كشور مورد حمله با بمب‏هاى خوشه‏اى قرار گرفته باشد؛ و تازه آن هم در صورتى كه بخواهد اين بمب‏ها را صرفاً براى تخريب استحكامات نظامى به كار گيرد.
پس از آن هم بار ديگر اسرائيل با امضاى دو توافقنامه در روزهاى22 و 1357/1/21ه.ش )10 و 11 آوريل 1978 م)، محدوديت‏هاى بيشترى را در اين باره پذيرفت و ضمن آن متعهد شد فقط در صورتى از بمب‏هاى خوشه‏اى استفاده كند كه مورد حمله ارتش منظم حداقل دو دولت رسمى كه قبلا در دو جنگ 1346 و 1352ه.ش )1967 و 1973م) با اسرائيل جنگيده‏اند قرار گيرد و نيز هرگز نبايد بمب‏هاى خوشه‏اى را در مناطقى به‏كار ببرد كه افراد غير نظامى در آن سكونت دارند.
با توجه به اين سابقه، بعد از دريافت خبر استفاده‏ى مجدد اسرائيل از بمب‏هاى خوشه‏اى در جريان حمله سال 1361ه.ش )1982 م) به لبنان، اولين نكته‏اى كه به ذهن مى‏رسيد اين بود كه ايالات متحده‏ى آمريكا حتماً با استناد به تعهدات گذشته اسرائيلى‏ها، حداقل از ادامه‏ى ارسال بمب‏هاى خوشه‏اى برايشان‏خوددارى خواهد كرد؛ ولى حكومت ريگان در طول اشغال بيروت، به مبادله‏ى توافقنامه‏هاى آمريكا و اسرائيل بى‏اعتنا ماند و طى اين مدت، هيچ وقفه‏اى درروند تجهيز ارتش اسرائيل به بمب‏هاى خوشه‏اى به وجود نياورد



:: موضوعات مرتبط: کتاب پاره های پولاد ، ،
نويسنده : علوی


صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 25 صفحه بعد


مدیس موزیک